http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/index.html
۲ - اين جوری بود که روزگارم تو تنهايی میگذشت...
۳ - خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده...
۴ - به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم...
۵ - هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرفها...
۶ - آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو...
۷ - روز پنجم باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم...
۸ - راه شناختن آن گل را خيلی زود پيدا کردم...
۹ - گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد...
۱۰ - خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ ديد...
۱۱ - اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود...
۱۲ - تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست...
۱۳ - اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود...
۱۴ - اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود...
۱۵ - اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپيرهای توش بود...
۱۶ - لاجرم، زمين، سيارهی هفتم شد...
۱۷ - آدمی که اهل اظهار لحيه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن...
۱۸ - شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد...
۲۰ - اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از ميان ريگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد...
۲۱ - آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد...
۲۲ - شهريار کوچولو گفت: -سلام. سوزنبان گفت: -سلام...
۲۳ - شهريار کوچولو گفت: -سلام! پيلهور گفت: -سلام...
۲۴ - هشتمين روزِ خرابی هواپيمام تو کوير بود...
۲۵ - شهريار کوچولو درآمد که: -آدمها!...
۲۶ - کنار چاه ديوارِ سنگی مخروبهای بود...
۲۷ - شش سال گذشته است و من هنوز بابت اين قضيه جايی لبترنکردهام...
از بچهها عذر میخواهم که اين کتاب را به يکی از بزرگترها هديه کردهام. برای اين کار يک دليل حسابی دارم: اين «بزرگتر» بهترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگتر» همه چيز را میتواند بفهمد حتا کتابهايی را که برای بچهها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجويی است. اگر همهی اين عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم اين کتاب را تقديم آن بچهای کنم که اين آدمبزرگ يک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گيرم کمتر کسی از آنها اين را به ياد میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به اين شکل تصحيح میکنم:
آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی اين شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی ديگر تقديم میکنم: دکتر جهانگير کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
يک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن تصوير يک چنين چيزی بود:
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش. بعد ديگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگيرند میخوابند».
اين را که خواندم، راجع به چيزهايی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با يک مداد رنگی اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعنی نقاشی شمارهی يکم را که اين جوری بود:
شاهکارم را
نشان بزرگتر ها دادم و پرسيدم از ديدنش
ترستان بر میدارد؟
جوابم
دادند: -چرا
کلاه بايد آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد به آنها توضيحات داد. نقاشی دومم اين جوری بود:
بزرگترها بم گفتند کشيدن مار بوآی باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيشتر جمع جغرافی و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظريف نقاشی را قلم گرفتم. از اين که نقاشی شمارهی يک و نقاشی شمارهی دو ام يخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمیتوانند از چيزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزی را به آنها توضيح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار ديگری پيدا کنم و اين بود که رفتم خلبانی ياد گرفتم. بگويی نگويی تا حالا به همه جای دنيا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خيلی بم خدمت کرده. میتوانم به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خيلی به دادش میرسد.
از اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پيش خيلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خيلی نزديک ديدهام گيرم اين موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقيدهی بهتری پيدا کنم.
هر وقت يکیشان را گير آوردهام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشی شمارهی يکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببينم راستی راستی چيزی بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از اين که با يک چنين شخص معقولی آشنايی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
اين جوری بود که روزگارم تو تنهايی میگذشت بی اين که راستی راستی يکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثهيی برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مسالهی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد.
شب اول را
هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو
ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از
هر کشتی شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته
پارهيی چسبيده باشد.
پس لابد
میتوانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج
ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای
ظريف عجيبی که گفت:
«بی زحمت
يک برّه برام بکش!»
از خواب
پريدم.
-ها؟
-يک
برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آنچه من کشيدهام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته ياد نگرفتم چيزی بکشم.
با چشمهايی که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديکترين آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی نمیبُرد که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره
صدام در آمد، گفتم:
-آخه...
تو اين
جا چه میکنی؟
و
آن وقت او خيلی آرام، مثل يک چيز خيلی جدی،
دوباره در آمد که:
-بی
زحمت واسهی من يک برّه بکش.
آدم وقتی
تحت تاثير شديد رازی قرار گرفت جرات
نافرمانی نمیکند.
گرچه تو
آن نقطهی هزار ميل دورتر از هر آبادی
مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ
اين نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز
کاغذ و خودنويسی از جيبم در آوردم اما
تازه يادم آمد که آنچه من ياد گرفتهام
بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور
زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود
کوچولو گفتم نقاشی بلد نيستم.
بم
جواب داد: -عيب
ندارد، يک بَرّه برام بکش.
از
آنجايی که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده
بودم يکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد
بودم برايش کشيدم.
آن
بوآی بسته را.
ولی
چه يکهای خوردم وقتی آن موجود کوچولو
در آمد که:
-نه!
نه!
فيلِ
تو شکم يک بوآ نمیخواهم.
بوآ
خيلی خطرناک است فيل جا تنگ کن.
خانهی
من خيلی کوچولوست، من يک بره لازم دارم.
برام
يک بره بکش.
-خب،
کشيدم.
با
دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه!
اين
که همين حالاش هم حسابی مريض است.
يکی
ديگر بکش.
-کشيدم.
لبخند
با نمکی زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت
که میبينی...
اين
بره نيست، قوچ است.
شاخ
دارد نه...
باز
نقاشی را عوض کردم.
آن
را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-اين
يکی خيلی پير است...
من
يک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری
چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم
رو بی حوصلگی جعبهای کشيدم که ديوارهاش
سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين
يک جعبه است.
برهای
که میخواهی اين تو است.
و چه قدر
تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوی
من قيافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها...
اين درست
همان چيزی است که میخواستم!
فکر
میکنی اين بره خيلی علف بخواهد؟
-چطور
مگر؟
-آخر
جای من خيلی تنگ است...
-هر
چه باشد حتماً بسش است.
برهيی
که بت دادهام خيلی کوچولوست.
-آن
قدرهاهم کوچولو نيست...
اِه!
گرفته
خوابيده...
و اين جوری بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.
خيلی طول
کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده.
شهريار
کوچولو که مدام مرا سوال پيچ میکرد خودش
انگار هيچ وقت سوالهای مرا نمیشنيد.
فقط
چيزهايی که جسته گريخته از دهنش میپريد
کم کم همه چيز را به من آشکار کرد.
مثلا
اول بار که هواپيمای مرا ديد (راستی
من هواپيما نقاشی نمیکنم، سختم است.)
ازم
پرسيد:
-اين
چيز چيه؟
-اين
«چيز»
نيست:
اين
پرواز میکند.
هواپيماست.
هواپيمای
من است.
و از اين که
بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز
میکنم به خود میباليدم.
حيرت
زده گفت: -چی؟
تو از آسمان افتادهای؟
با
فروتنی گفتم:
-آره.
گفت:
-اوه،
اين ديگر خيلی عجيب است!
و
چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی
از جا در برد.
راستش
من دلم میخواهد ديگران گرفتاریهايم
را جدی بگيرند.
خندههايش
را که کرد گفت:
-خب، پس
تو هم از آسمان میآيی!
اهل کدام
سيارهای؟...
بفهمی نفهمی
نور مبهمی به معمای حضورش تابيد.
يکهو
پرسيدم:
-پس
تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام
سرش را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما
بردارد.
اما جوابم
را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام
آرام سر تکان میداد.
گفت:
-هر چه
باشد با اين نبايد از جای خيلی دوری آمده
باشی...
مدت
درازی تو خيال فرو رفت، بعد برهاش را از
جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها
شد.
فکر میکنيد
از اين نيمچه اعتراف «سيارهی
ديگر»ِ
او چه هيجانی به من دست داد؟ زير پاش نشستم
که حرف بيشتری از زبانش بکشم:
-تو
از کجا میآيی آقا کوچولوی من؟ خانهات
کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی
در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم
گفت:
-حسن
جعبهای که بم دادهای اين است که شبها
میتواند خانهاش بشود.
-معلوم
است... اما
اگر بچهی خوبی باشی يک ريسمان هم بِت
میدهم که روزها ببنديش.
يک ريسمان
با يک ميخ طويله...
انگار
از پيشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟
چه فکر ها!
-آخر
اگر نبنديش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی
من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر
کجا میتواند برود؟
-خدا
میداند. راستِ
شکمش را میگيرد و میرود...
-بگذار
برود...اوه،
خانهی من آنقدر کوچک است!
و
شايد با يک خرده اندوه در آمد که:
-يکراست
هم که بگيرد برود جای دوری نمیرود...
به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.
اين
اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس
ترک توانسته بود ببيند
که
تو يک کنگرهی بينالمللی نجوم هم با
کشفش هياهوی زيادی به راه انداخت اما واسه
خاطر لباسی که تنش بود هيچ کس حرفش را باور
نکرد.
آدم
بزرگها اين جوریاند!
بختِ
اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به
ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپايیها
کرد.
اخترشناس
به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع
آراسته برای کشفش ارائهی دليل کرد و اين
بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو بود و میخنديد و دلش يک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگوييد «سيارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمیپرسند. اين جوریاند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقيقی زندگی را درک میکنيم میخنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزی که من دلم میخواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصهی پريا نقل کنم. دلم میخواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشيند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غمانگيز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را میگيرد. و باز به همين دليل است که رفتهام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريدهام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشيدنِ يک بوآی باز يا يک بوآی بسته هيچ کار ديگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرفهاست! البته تا آنجا که بتوانم سعی میکنم چيزهايی که میکشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چندانی ندارم. يکيش شبيه از آب در میآيد يکيش نه. سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. يک جا زيادی بلند درش آوردهام يک جا زيادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفتهام؛ کاچی به زِ هيچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفی نمیرفت. شايد مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بختِ بد، ديدن برهها از پشتِ جعبه از من بر نمیآيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «بايد پير شده باشم».
هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرفها چيزهای تازهای دستگيرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
اين بار هم
بَرّه باعثش شد، چون شهريار کوچولو که
انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم
پرسيد:
-بَرّهها
بتهها را هم میخورند ديگر، مگر نه؟
-آره.
همين
جور است.
-آخ!
چه خوشحال
شدم!
نتوانستم
بفهمم اين موضوع که بَرّهها بوتهها
را هم میخورند اهميتش کجاست اما شهريار
کوچولو درآمد که:
-پس
لابد بائوباب ها را هم میخورند ديگر؟
من
برايش توضيح دادم که بائوباب بُتّه نيست.
درخت
است و از ساختمان يک معبد هم گندهتر، و
اگر يک گَلّه فيل هم با خودش ببرد حتا يک
درخت بائوباب را هم نمیتوانند بخورند.
از
فکر يک گَلّه فيل به خنده افتاد و گفت:
-بايد
چيدشان روی هم.
اما
با فرزانگی تمام متذکر شد که:
-بائوباب
هم از بُتِّگی شروع میکند به بزرگ
شدن.
-درست
است.
اما
نگفتی چرا دلت میخواهد برههايت نهالهای
بائوباب را بخورند؟
گفت:
-دِ!
معلوم
است!
و اين را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها من برای اين که به تنهايی از اين راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بيندازم.
راستش اين که تو اخترکِ شهريار کوچولو هم مثل سيارات ديگر هم گياهِ خوب به هم میرسيد هم گياهِ بد. يعنی هم تخمِ خوب گياههای خوب به هم میرسيد، هم تخمِ بدِ گياههایِ بد. اما تخم گياهها نامريیاند. آنها تو حرمِ تاريک خاک به خواب میروند تا يکیشان هوس بيدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآيد و اول با کم رويی شاخکِ باريکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشيد میدواند. اگر اين شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چيزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گياهِ بدی باشد آدم بايد به مجردی که دستش را خواند ريشهکنش کند.
باری، تو سيارهی شهريار کوچولو گياه تخمههای وحشتناکی به هم میرسيد. يعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سياره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دير بهاش برسند ديگر هيچ جور نمیشود حريفش شد: تمام سياره را میگيرد و با ريشههايش سوراخ سوراخش میکند و اگر سياره خيلی کوچولو باشد و بائوبابها خيلی زياد باشند پاک از هم متلاشيش میکنند.
شهريار
کوچولو بعدها يک روز به من گفت:
«اين،
يک امر انضباطی است.
صبح
به صبح بعد از نظافتِ خود بايد با دفت تمام
به نظافتِ اخترک پرداخت.
آدم
بايد خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخيص
دادن بائوبابها از بتههای گلِ سرخ که
تا کوچولواَند عين هماَند با دقت
ريشهکنشان بکند.
کار
کسلکنندهای هست اما هيچ مشکل نيست.»
يک روز هم بم توصيه کرد سعی کنم هر جور شده يک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضيه را به بچههای سيارهی من هم حالی کند. گفت اگر يک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پارهای وقتها پشت گوش انداختن کار ايرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در ميان باشد گاوِ آدم میزايد. اخترکی را سراغ دارم که يک تنبلباشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چيزهايی که گفت شکل آن اخترک را کشيدم.
هيچ دوست ندارم اندرزگويی کنم. اما خطر بائوبابها آنقدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگيدان بشود آن قدر خطر به کمين نشسته که اين مرتبه را از رويهی هميشگی خودم دست بر میدارم و میگويم: «بچهها! هوای بائوبابها را داشته باشيد!»
اگر من سرِ اين نقاشی اين همه به خودم فشار آوردهام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پيش بيخ گوششان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بودهاند. درسی که با اين نقاشی دادهام به زحمتش میارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسيد: «پس چرا هيچ کدام از بقيهی نقاشیهای اين کتاب هيبتِ تصويرِ بائوبابها را ندارد؟» -خب، جوابش خيلی ساده است: من زور خودم را زدهام اما نتوانستهام از کار درشان بياورم. اما عکس بائوبابها را که میکشيدم احساس میکردم قضيه خيلی فوريت دارد و به اين دليل شور بَرَم داشته بود.
آخ،
شهريار کوچولو!
اين
جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود
و دلگير تو سر درآوردم.
تا
مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ
غروب آفتاب بوده.
به
اين نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی
بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب
آفتاب را خيلی دوست دارم.
برويم
فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
-هوم،
حالاها بايد صبر کنی...
-واسه
چی صبر کنم؟
-صبر
کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت
کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی
به من گفتی:
-همهاش
خيال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش
موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند
تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند.
کافی
است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند
به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا
کند. متاسفانه
فرانسه کجا اينجا کجا!
اما رو
اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که
چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی
هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک
روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا
کردم!
و
کمی بعد گفت:
-خودت
که میدانی...
وقتی
آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب
لذت میبرد.
-پس
خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر
دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
روز پنجم
باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی
شهريار کوچولو سر در آوردم.
مثل چيزی
که مدتها تو دلش بهاش فکر کرده باشد
يکهو بی مقدمه از من پرسيد:
-گوسفندی
که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم
میخورد؟
-گوسفند
هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا
گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره،
حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس
خارها فايدهشان چيست؟
من چه
میدانستم؟ يکی از آن:
سخت
گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور
بودم. از
اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار
به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست
برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم
که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم
میانداخت.
-پس
خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار
کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر
به اين مفتیها دست بر نمیداشت.
مهره
پاک کلافهام کرده بود.
همين
جور سرسری پراندم که:
-خارها
به درد هيچ کوفتی نمیخورند.
آنها
فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و
پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد
که:
-حرفت
را باور نمیکنم!
گلها
ضعيفند. بی
شيلهپيلهاند.
سعی
میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص
کنند. اين
است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ
ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام
بهاش جواب ندادم.
در آن
لحظه داشتم تو دلم میگفتم:
«اگر
اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند
با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.»
اما
شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم
ريخت:
-تو
فکر میکنی گلها...
من
باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای
داد بيداد! ای
داد بيداد! نه،
من هيچ کوفتی فکر نمیکنم!
آخر من
گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج
و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی
مهم!
مرا میديد
که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی
که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم
شدهام.
-مثل
آدم بزرگها حرف میزنی!
از
شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور
بیرحمانه میگفت:
-تو
همه چيز را به هم میريزی...
همه چيز
را قاتی میکنی!
حسابی
از کوره در رفتهبود.
موهای
طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی
را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی
میکند.
او
هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک
ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را
دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها
کاری نکرده.
او
هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که
بگويد:
«من
يک آدم مهمم!
يک
آدم مهمم!»
اين
را بگويد و از غرور به خودش باد کند.
اما
خيال کرده:
او
آدم نيست، يک قارچ است!
-يک
چی؟
-يک
قارچ!
حالا
ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد
شدهبود:
-کرورها
سال است که گلها خار میسازند و با وجود
اين کرورها سال است که برّهها گلها را
میخورند.
آن
وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها
واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به
هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان
زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها
هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای
آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و
جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو
همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ
جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز
صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين
که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب
پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ
اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته
باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک
دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر
بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد
و با خودش بگويد:
«گل
من يک جايی ميان آن ستارههاست»،
اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين
است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند
و خاموش بشوند.
يعنی
اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر
نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان
زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
راه شناختن
آن گل را خيلی زود پيدا کردم:
تو
اخترکِ شهريار کوچولو هميشه يک مشت گلهای
خيلی ساده در میآمده.
گلهايی
با يک رديف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته،
دست و پاگيرِ کسی نمیشده.
صبحی سر
و کلهشان ميان علفها پيدا میشده شب
از ميان میرفتهاند.
اما اين
يکی يک روز از دانهای جوانه زده بود که
خدا میدانست از کجا آمده رود و شهريار
کوچولو با جان و دل از اين شاخکِ نازکی که
به هيچ کدام از شاخکهای ديگر نمیرفت
مواظبت کردهبود.
بعيد
بنود که اين هم نوعِ تازهای از بائوباب
باشد اما بته خيلی زود از رشد بازماند و
دستبهکارِ آوردن گل شد.
شهريار
کوچولو که موقعِ نيش زدن آن غنچهی بزرگ
حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که بايد چيز
معجزهآسايی از آن بيرون بيايد.
اما گل
تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار
خودآرايی بود تا هرچه زيباتر جلوهکند.
رنگهايش
را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر
لباس میپوشيد و گلبرگها را يکی يکی به
خودش میبست.
دلش
نمیخواست مثل شقايقها با جامهی مچاله
و پر چروک بيرون بيايد.
نمیخواست
جز در اوج درخشندگی زيبائيش رو نشان
بدهد!...
هوه، بله
عشوهگری تمام عيار بود!
آرايشِ
پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا
آن که سرانجام يک روز صبح درست با بر آمدن
آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با
آن همه دقت و ظرافت روی آرايش و پيرايش
خودش کار کرده بود خميازهکشان گفت:
-اوه،
تازه همين حالا از خواب پا شدهام...
عذر
میخواهم که موهام اين جور آشفتهاست...
شهريار
کوچولو نتوانست جلو خودش را بگيرد و از
ستايش او خودداری کند:
-وای
چهقدر زيبائيد!
گل
به نرمی گفت:
-چرا
که نه؟ من و آفتاب تو يک لحظه به دنيا
آمديم...
شهريار
کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها
هم اهل شکستهنفسی نيست اما راستی که
چهقدر هيجان انگيز بود!
-به
نظرم وقت خوردن ناشتايی است.
بی
زحمت برايم فکری بکنيد.
و
شهريار کوچولوی مشوش و در هم يک آبپاش آب
خنک آورده به گل دادهبود.
با
اين حساب، هنوزهيچی نشده با آن خودپسنديش
که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل
او را شکسته بود.
مثلا
يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف
میزد يکهو در آمده بود که:
-نکند
ببرها با آن چنگالهای تيزشان بيايند
سراغم!
شهريار
کوچولو ازش ايراد گرفتهبود که:
-تو
اخترک من ببر به هم نمیرسد.
تازه
ببرها که علفخوار نيستند.
گل
به گلايه جواب داده بود:
-من
که علف نيستم.
و
شهريار کوچولو گفته بود:
-عذر
میخواهم...
-من
از ببرها هيچ ترسی ندارم اما از جريان هوا
وحشت میکنم.
تو
دستگاهتان تجير به هم نمیرسد؟
شهريار
کوچولو تو دلش گفت:
«وحشت
از جريان هوا...
اين
که واسه يک گياه تعريفی ندارد...
چه
مرموز است اين گل!»
-شب
مرا بگذاريد زير يک سرپوش.
اين
جا هواش خيلی سرد است.
چه
جای بدی افتادم!
جايی
که پيش از اين بودم...
اما حرفش را
خورده بود. آخر،
آمدنا هنوز به شکل دانه بود.
امکان
نداشت توانستهباشد دنياهای ديگری را
بشناسد. شرمسار
از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی
به اين آشکاری مچش گيربيفتد دو سه بار
سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو
را بهاش يادآور شود:
-تجير
کو پس؟
-داشتم
میرفتم اما شما داشتيد صحبت میکرديد!
و
با وجود اين زورکی بنا کردهبود به سرفه
کردن تا او احساس پشيمانی کند.
به اين ترتيب شهريار کوچولو با همهی حسن نيّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
يک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گيرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضيهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبايست دلم را نرم کرده باشد...»
يک روز ديگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.
صبح
روز حرکت، اخترکش را آن جور که بايد مرتب
کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک
و دودهگيری کرد:
دو
تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن
ناشتايی خيلی خوب بود.
يک
آتشفشان خاموش هم داشت.
منتها
به قول خودش «آدم
کف دستش را که بو نکرده!»
اين
بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد.
آتشفشان
که پاک باشد مرتب و يک هوا میسوزد و يکهو
گُر نمیزند.
آتشفشان
هم عينهو بخاری يکهو اَلُو میزند.
البته
ما رو سيارهمان زمين کوچکتر از آن
هستيم که آتشفشانهامان را پاک و
دودهگيری کنيم و برای همين است که گاهی
آن جور اسباب زحمتمان میشوند.
شهريار
کوچولو با دلِگرفته آخرين نهالهای
بائوباب را هم ريشهکن کرد.
فکر
میکرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد.
اما آن
روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر
روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را
پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش
چيزی نماندهبود که اشکش سرازير شود.
به
گل گفت: -خدا
نگهدار!
اما
او جوابش را نداد.
دوباره
گفت: -خدا
نگهدار!
گل
سرفهکرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن
نبود. بالاخره
به زبان آمد و گفت:
-من
سبک مغز بودم.
ازت عذر
میخواهم. سعی
کن خوشبخت باشی.
از
اين که به سرکوفت و سرزنشهای هميشگی
برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج
ماند. از
اين محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل
بهاش گفت: -خب
ديگر، دوستت دارم.
اگر تو
روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير
من است. باشد،
زياد مهم نيست.
اما تو
هم مثل من بیعقل بودی...
سعی کن
خوشبخت بشوی...
اين
سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم
نمیخورد.
-آخر،
باد...
-آن
قدرهاهم سَرمائو نيستم...
هوای
خنک شب برای سلامتيم خوب است.
خدانکرده
گُلم آخر.
-آخر
حيوانات...
-اگر
خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم
جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم
چارهای ندارم.
شبپره
بايد خيلی قشنگ باشد.
جز آن
کی به ديدنم میآيد؟ تو که میروی به آن
دور دورها. از
بابتِ درندهها هم هيچ کَکَم نمیگزد:
«من هم
برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و
با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد.
بعد
گفت:
-دستدست
نکن ديگر! اين
کارت خلق آدم را تنگ میکند.
حالا که
تصميم گرفتهای بروی برو!
و اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...
خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ ديد. اين بود که هم برای سرگرمی و هم برای چيزيادگرفتن بنا کرد يکیيکیشان را سياحت کردن.
اخترکِ اول
مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل
ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در
عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش
به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
-خب،
اين هم رعيت!
شهريار
کوچولو از خودش پرسيد:
-او که
تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری میتواند
بشناسدم؟
ديگر
اينش را نخواندهبود که دنيابرای پادشاهان
به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک
مشت رعيت به حساب میآيند.
پادشاه که
میديد بالاخره شاهِ کسی شده و از اين
بابت کبکش خروس میخواند گفت:
-بيا جلو
بهتر ببينيمت.
شهريار
کوچولو با چشم پیِ جايی گشت که بنشيند اما
شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را
دربرگرفتهبود.
ناچار
همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود
به دهندره افتاد.
شاه
بهاش گفت:
-خميازه
کشيدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور
است. اين
کار را برايت قدغن میکنم.
شهريار
کوچولو که سخت خجل شدهبود در آمد
که:
-نمیتوانم
جلوِ خودم را بگيرم.
راه
درازی طیکردهام و هيچ هم
نخوابيدهام...
پادشاه
گفت: -خب
خب، پس بِت امر میکنم خميازه بکشی.
سالهاست
خميازهکشيدن کسی را نديدهام برايم
تازگی دارد.
ياالله
باز هم خميازه بکش.
اين يک
امر است.
شهريار
کوچولو گفت:
-آخر اين
جوری من دست و پايم را گم میکنم...
ديگر
نمیتوانم.
شاه
گفت: -هوم!
هوم!
خب، پس
من بهات امر میکنم که گاهی خميازه بکشی
گاهی نه.
تند
و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی
تنگ بود.
پادشاه فقط
دربند اين بود که مطيع فرمانش باشند.
در مورد
نافرمانیها هم هيچ نرمشی از خودش نشان
نمیداد. يک
پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زيادی
خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری
بود منطقی. مثلا
خيلی راحت در آمد که:
«اگر من
به يکی از سردارانم امر کنم تبديل به يکی
از اين مرغهای دريايی بشود و يارو اطاعت
نکند تقسير او نيست که، تقصير خودم
است».
شهريار
کوچولو در نهايت ادب پرسيد:
-اجازه
میفرماييد بنشينم؟
پادشاه
که در نهايتِ شکوه و جلال چينی از شنل
قاقمش را جمع میکرد گفت:
-بهات
امر میکنيم بنشينی.
منتها شهريار
کوچولو ماندهبود حيران:
آخر آن
اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود
کرد. واقعا
اين پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت:
-قربان
عفو میفرماييد که ازتان سوال
میکنم...
پادشاه
با عجله گفت:
-بهات
امر میکنيم از ما سوال کنی.
-شما
قربان به چی سلطنت میفرماييد؟
پادشاه
خيلی ساده گفت:
-به همه
چی.
-به
همهچی؟
پادشاه
با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای
ديگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهريار
کوچولو پرسيد:
-يعنی
به همهی اين ها؟
شاه
جواب داد: -به
همهی اين ها.
آخر
او فقط يک پادشاه معمولی نبود که، يک
پادشاهِ جهانی بود.
-آن
وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟
پادشاه
گفت: -البته
که هستند.
همهشان
بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند.
ما
نافرمانی را مطلقا تحمل نمیکنيم.
يک چنين
قدرتی شهريار کوچولو را به شدت متعجب کرد.
اگر خودش
چنين قدرتی میداشت بی اين که حتا صندليش
را يک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار
که هيچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و
دويستبار غروب آفتاب را تماشا میکرد!
و چون
بفهمی نفهمی از يادآوریِ اخترکش که به
امان خدا ولکردهبود غصهاش شد جراتی
به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی
بکند:
-دلم
میخواست يک غروب آفتاب تماشا کنم...
در حقم
التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب
کند.
-اگر
ما به يک سردار امر کنيم مثل شبپره از
اين گل به آن گل بپرد يا قصهی سوزناکی
بنويسد يا به شکل مرغ دريايی در آيد و او
امريه را اجرا نکند کدام يکیمان مقصريم،
ما يا او؟
شهريار
کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت:
-شما.
پادشاه
گفت: -حرف
ندارد. بايد
از هر کسی چيزی را توقع داشت که ازش ساخته
باشد. قدرت
بايد پيش از هر چيز به عقل متکی باشد.
اگر تو
به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را
بيندازند تو دريا انقلاب میکنند.
حق داريم
توقع اطاعت داشته باشيم چون اوامرمان
عاقلانه است.
شهريار
کوچولو که هيچ وقت چيزی را که پرسيده بود
فراموش نمیکرد گفت:
-غروب
آفتاب من چی؟
-تو
هم به غروب آفتابت میرسی.
امريهاش
را صادر میکنيم.
منتها
با شَمِّ حکمرانیمان منتظريم زمينهاش
فراهم بشود.
شهريار
کوچولو پرسيد:
-کِی
فراهم میشود؟
پادشاه
بعد از آن که تقويم کَت و کلفتی را نگاه
کرد جواب داد:
-هوم!
هوم!
حدودِ...
حدودِ...
غروب.
حدودِ
ساعت هفت و چهل دقيقه...
و آن وقت
تو با چشمهای خودت میبينی که چهطور
فرمان ما اجرا میشود!
شهريار
کوچولو خميازه کشيد.
از اين
که تماشای آفتاب غروب از کيسهاش رفتهبود
تاسف میخورد.
از آن
گذشته دلش هم کمی گرفتهبود.
اين بود
که به پادشاه گفت:
-من
ديگر اينجا کاری ندارم.
میخواهم
بروم.
شاه
که دلش برای داشتن يک رعيت غنج میزد
گفت:
-نرو!
نرو!
وزيرت
میکنيم.
-وزيرِ
چی؟
-وزيرِ
دادگستری!
-آخر
اين جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه
گفت: -معلوم
نيست. ما
که هنوز گشتی دور قلمرومان نزدهايم.
خيلی
پير شدهايم، برای کالسکه جا نداريم.
پيادهروی
هم خستهمان میکند.
شهريار
کوچولو که خم شدهبود تا نگاهی هم به آن
طرف اخترک بيندازد گفت:
-بَه!
من نگاه
کردهام، آن طرف هم ديارالبشری نيست.
پادشاه
بهاش جواب داد:
-خب، پس
خودت را محاکمه کن.
اين کار
مشکلتر هم هست.
محاکمه
کردن خود از محاکمهکردن ديگران خيلی
مشکل تر است.
اگر
توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی
معلوم میشود يک فرزانهی تمام
عياری.
شهريار
کوچولو گفت:
-من هر
جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم،
چه احتياجی است اين جا بمانم؟ پادشاه گفت:
-هوم!
هوم!
فکر
میکنيم يک جايی تو اخترک ما يک موش پير
هست. صدايش
را شب ها میشنويم.
میتوانی
او را به محاکمه بکشی و گاهگاهی هم به
اعدام محکومش کنی.
در اين
صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پيدا
میکند. گيرم
تو هر دفعه عفوش میکنی تا هميشه زير چاق
داشته باشيش.
آخر يکی
بيشتر نيست که.
شهريار
کوچولو جواب داد:
-من از
حکم اعدام خوشم نمیآيد.
فکر
میکنم ديگر بايد بروم.
پادشاه
گفت: -نه!
اما شهريار
کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا
هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی
سلطان پير بشود گفت:
-اگر
اعلیحضرت مايلند اوامرشان دقيقا اجرا
بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در
مورد بنده صادر بفرمايند.
مثلا
میتوانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه
راه بيفتم. تصور
میکنم زمينهاش هم آماده باشد...
چون
پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو
دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه
افتاد.
آنوقت
پادشاه با شتاب فرياد زد:
-سفير
خودمان فرموديمت!
حالت
بسيار شکوهمندی داشت.
شهريار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
اخترک دوم
مسکن آدم خود پسندی بود.
خود
پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از
همان دور داد زد:
-بهبه!
اين هم
يک ستايشگر که دارد میآيد مرا ببيند!
آخر برای
خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايشگرند.
شهريار
کوچولو گفت:
-سلام!
چه کلاه
عجيب غريبی سرتان گذاشتهايد!
خود
پسند جواب داد:
-مال
اظهار تشکر است.
منظورم
موقعی است که هلهلهی ستايشگرهايم بلند
میشود. گيرم
متاسفانه تنابندهای گذارش به اين طرفها
نمیافتد.
شهريار
کوچولو که چيزی حاليش نشده بود
گفت:
-چی؟
خودپسند
گفت: -دستهايت
را بزن به هم ديگر.
شهريار
کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت
و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار
کوچولو با خودش گفت:
«ديدنِ
اين تفريحش خيلی بيشتر از ديدنِ
پادشاهاست».
و دوباره
بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن
کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج
دقيقهای شهريار کوچولو که از اين بازی
يکنواخت خسته شده بود پرسيد:
-چه کار
بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما
خودپسند حرفش را نشنيد.
آخر
آنها جز ستايش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از
شهريار کوچولو پرسيد:
-تو راستی
راستی به من با چشم ستايش و تحسين نگاه
میکنی؟
-ستايش
و تحسين يعنی چه؟
-يعنی
قبول اين که من خوشقيافهترين و
خوشپوشترين و ثروتمندترين و باهوشترين
مرد اين اخترکم.
-آخر
روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با
وجود اين ستايشم کن.
اين لطف
را در حق من بکن.
شهريار
کوچولو نيمچه شانهای بالا انداخت و
گفت: -خب،
ستايشت کردم.
اما آخر
واقعا چیِ اين برايت جالب است؟
شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره
که صُمبُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک
مشت بطری پر نشسته بود گفت:
-چه کار
داری میکنی؟
میخواره
با لحن غمزدهای جواب داد:
-مِی
میزنم.
شهريار
کوچولو پرسيد:
-مِی
میزنی که چی؟
میخواره
جواب داد: -که
فراموش کنم.
شهريار
کوچولو که حالا ديگر دلش برای او میسوخت
پرسيد: -چی
را فراموش کنی؟
میخواره
همان طور که سرش را میانداخت پايين گفت:
-سر
شکستگيم را.
شهريار
کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا
کند پرسيد:
-سرشکستگی
از چی؟
میخواره
جواب داد:
-سرشکستگیِ
میخواره بودنم را.
اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجيبند!
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار
کوچولو گفت:
-سلام.
آتشسيگارتان
خاموش شده.
-سه
و دو میکند پنج.
پنج و
هفت دوازده و سه پانزده.
سلام.
پانزده
و هفت بيست و دو.
بيست و
دو و شش بيست و هشت.
وقت
ندارم روشنش کنم.
بيست و
شش و پنج سی و يک.
اوف!
پس جمعش
میکند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و
دو هزار هفتصد و سی و يک.
-پانصد
ميليون چی؟
-ها؟
هنوز اين جايی تو؟ پانصد و يک ميليون چيز.
چه
میدانم، آن قدر کار سرم ريخته که!...
من يک
مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی
سر و کار ندارم!...
دو و پنج
هفت...
شهريار
کوچولو که وقتی چيزی میپرسيد ديگر تا
جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره
پرسيد:
-پانصد
و يک ميليون چی؟
تاجر
پيشه سرش را بلند کرد:
-تو
اين پنجاه و چهار سالی که ساکن اين اخترکم
همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام.
اوليش
بيست و دو سال پيش يک سوسک بود که خدا
میداند از کدام جهنم پيدايش شد.
صدای
وحشتناکی از خودش در میآورد که باعث
شد تو يک جمع چهار جا اشتباه کنم.
دفعهی
دوم يازده سال پيش بود که استخوان درد
بیچارهام کرد.
من ورزش
نمیکنم. وقت
يللیتللی هم ندارم.
آدمی
هستم جدی... اين
هم بار سومش!...
کجا
بودم؟ پانصد و يک ميليون و...
-اين
همه ميليون چی؟
تاجرپيشه
فهميد که نبايد اميد خلاصی داشته باشد.
گفت:
-ميليونها
از اين چيزهای کوچولويی که پارهای وقتها
تو هوا ديده میشود.
-مگس؟
-نه
بابا. اين
چيزهای کوچولوی براق.
-زنبور
عسل؟
-نه
بابا! همين
چيزهای کوچولوی طلايی که وِلِنگارها را
به عالم هپروت میبرد.
گيرم من
شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خيالبافی
نمیکنم.
-آها،
ستاره؟
-خودش
است: ستاره.
-خب
پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد
و يک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار و
هفتصد و سی و يکی.
من جديّم
و دقيق.
-خب،
به چه دردت میخورند؟
-به
چه دردم میخورند؟
-ها.
-هيچی
تصاحبشان میکنم.
-ستارهها
را؟
-آره
خب.
-آخر
من به يک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاهها
تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت»
میکنند.
اين دو
تا با هم خيلی فرق دارد.
-خب،
حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی
بشود؟
-که
دارا بشوم.
-خب
دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به
اين کار که، اگر کسی ستارهای پيدا کرد
من ازش بخرم.
شهريار
کوچولو با خودش گفت:
«اين
بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائمالخمره
میبَرَد.» با
وجود اين باز ازش پرسيد:
-چه
جوری میشود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه
بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد:
-اين
ستارهها مال کیاند؟
-چه
میدانم؟ مال هيچ کس.
-پس
مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم.
-همين
کافی است؟
-البته
که کافی است.
اگر تو
يک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد
میشود مال تو.
اگر
جزيرهای کشف کنی که مال هيچ کس نباشد
میشود مال تو.
اگر فکری
به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی
نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود
مال تو. من
هم ستارهها را برای اين صاحب شدهام که
پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آنها
را مالک بشود.
شهريار
کوچولو گفت:
-اين ها
همهاش درست.
منتها
چه کارشان میکنی؟
تاجر
پيشه گفت:
-ادارهشان
میکنم، همين جور میشمارمشان و
میشمارمشان.
البته
کار مشکلی است ولی خب ديگر، من آدمی هستم
بسيار جدی.
شهريار
کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفتهبود
گفت:
-اگر
من يک شال گردن ابريشمی داشته باشم میتوانم
بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش.
اگر يک
گل داشته باشم میتوانم بچينم با خودم
ببرمش. اما
تو که نمیتوانی ستارهها را بچينی!
-نه.
اما
میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اينی
که گفتی يعنی چه؟
-يعنی
اين که تعداد ستارههايم را رو يک تکه
کاغذ مینويسم میگذارم تو کشو درش را
قفل میکنم.
-همهاش
همين؟
-آره
همين کافی است.
شهريار
کوچولو فکر کرد «جالب
است. يک
خرده هم شاعرانه است.
اما کاری
نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت».
آخر
تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای
بزرگ فرق میکرد.
باز
گفت: -من
يک گل دارم که هر روز آبش میدهم.
سه تا
هم آتشفشان دارم که هفتهای يک بار پاک
و دودهگيریشان میکنم.
آخر
آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم.
آدم کفِ
دستش را که بو نکرده!
رو اين
حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل
اين که من صاحبشان باشم فايده دارد.
تو چه
فايدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس پايهدار و يک فانوسبان جا داشت.
شهريار
کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا
ميان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای
روش هست نه آدمی، حکمت وجودی يک فانوس و
يک فانوسبان چه میتواند باشد.
با وجود
اين تو دلش گفت:
-خيلی
احتمال دارد که اين بابا عقلش پارهسنگ
ببرد. اما
به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه
و مسته کم عقلتر نيست.
دست کم
کاری که میکند يک معنايی دارد.
فانوسش
را که روشن میکند عينهو مثل اين است
که يک ستارهی ديگر يا يک گل به دنيا
میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل
يا ستارهای را میخواباند.
سرگرمی
زيبايی است و چيزی که زيبا باشد بی گفتوگو
مفيد هم هست.
وقتی رو
اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوسبان
سلام کرد:
-سلام.
واسه چی
فانوس را خاموش کردی؟
-دستور
است. صبح
به خير!
-دستور
چيه؟
-اين
است که فانوسم را خاموش کنم.
شب خوش!
و
دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس
چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان
جواب داد: -خب
دستور است ديگر.
شهريار
کوچولو گفت:
-اصلا
سر در نميارم.
فانوسبان
گفت: -چيز
سر در آوردنیيی توش نيست که.
دستور
دستور است. روز
بخير!
و
باز فانوس را خاموش کرد.
بعد
با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را
خشکاند و گفت:
-کار
جانفرسايی دارم.
پيشتر
ها معقول بود:
صبح
خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش
میکردم. باقی
روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی
شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش
دستور عوض شد؟
فانوسبان
گفت: -دستور
عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست:
سياره
سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما
دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده
است.
-خب؟
-حالا
که سياره دقيقهای يک بار دور خودش میگردد
ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم:
دقيقهای
يک بار فانوس را روشن میکنم يک بار
خاموش.
-چه
عجيب است! تو
اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول
میکشد!
فانوسبان
گفت: -هيچ
هم عجيب نيست.
الان يک
ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط
میکنيم.
-يک
ماه؟
-آره.
سی دقيقه.
سی روز!
شب خوش!
و
دوباره فانوس را روشن کرد.
شهريار
کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد
اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار
است دوست میدارد.
يادِ
آفتابغروبهايی افتاد که آن وقتها
خودش با جابهجا کردن صندليش دنبال
میکرد. برای
اين که دستی زير بال دوستش کرده باشد
گفت:
-میدانی؟
يک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت
بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان
گفت: -آرزوش
را دارم.
آخر
آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند
هم تنبلی کند.
شهريار
کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو،
اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ
برداشتن میتوانی يک بار دور بزنيش.
اگر آن
اندازه که لازم است يواش راه بروی میتوانی
کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی.
پس هر
وقت خواستی استراحت کنی شروع میکنی به
راهرفتن... به
اين ترتيب روز هرقدر که بخواهی برايت کِش
میآيد.
فانوسبان
گفت: -اين
کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند.
تنها
چيزی که تو زندگی آرزويش را دارم يک چرت
خواب است.
شهريار
کوچولو گفت:
-اين يکی
را ديگر بايد بگذاری در کوزه.
فانوسبان
گفت: -آره.
بايد
بگذارمش در کوزه...
صبح
بخير!
و
فانوس را خاموش کرد.
شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهای ديگر، يعنی خودپسنده و تاجره اگر اين را میديدند دستش میانداختند و تحقيرش میکردند، هر چه نباشد کار اين يکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکی به چيزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی
کشيد و همان طور با خودش گفت:
-اين
تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست
بشوم. گيرم
اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است و دو
نفر روش جا نمیگيرند.
چيزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپيرهای توش بود که کتابهای کَتوکلفت مینوشت.
همين
که چشمش به شهريار کوچولو افتاد با خودش
گفت:
-خب،
اين هم يک کاشف!
شهريار
کوچولو لب ميز نشست و نفس نفس زد.
نه
اين که راه زيادی طی کرده بود؟
آقا
پيره بهاش گفت:
-از
کجا میآيی؟
شهريار
کوچولو گفت:
-اين
کتاب به اين کلفتی چی است؟ شما اينجا
چهکار میکنيد؟
آقا
پيره گفت:
-من
جغرافیدانم.
-جغرافیدان
چه باشد؟
-جغرافیدان
به دانشمندی میگويند که جای درياها و
رودخانهها و شهرها و کوهها و بيابانها
را میداند.
شهريار
کوچولو گفت:
-محشر
است.
يک
کار درست و حسابی است.
و
به اخترک جغرافیدان، اين سو و آنسو
نگاهی انداخت.
تا
آن وقت اخترکی به اين عظمت نديدهبود.
-اخترکتان
خيلی قشنگ است.
اقيانوس
هم دارد؟
جغرافیدان
گفت:
-از
کجا بدانم؟
شهريار
کوچولو گفت:
-عجب!
(بد
جوری جا خورده بود)
کوه
چهطور؟
جغرافیدان
گفت:
-از
کجا بدانم؟
-شهر،
رودخانه، بيابان؟
جغرافیدان
گفت:
از
اينها هم خبری ندارم.
-آخر
شما جغرافیدانيد؟
جغرافیدان
گفت:
-درست
است ولی کاشف که نيستم.
من
حتا يک نفر کاشف هم ندارم.
کار
جغرافیدان نيست که دورهبيفتد برود
شهرها و رودخانهها و کوهها و درياها
و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد.
مقام
جغرافیدان برتر از آن است که دوره بيفتد
و ولبگردد.
اصلا
از اتاق کارش پا بيرون نمیگذارد بلکه
کاشفها را آن تو میپذيرد ازشان سوالات
میکند و از خاطراتشان يادداشت بر
میدارد و اگر خاطرات يکی از آنها به
نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقيات
آن کاشف تحقيقاتی صورت بگيرد.
-برای
چه؟
-برای
اين که اگر کاشفی گندهگو باشد کار
کتابهای جغرافيا را به فاجعه میکشاند.
هکذا
کاشفی که اهل پياله باشد.
-آن
ديگر چرا؟
b-چون
آدمهای دائمالخمر همه چيز را دوتا
میبينند.
آن
وقت جغرافیدان برمیدارد جايی که يک
کوه
بيشتر
نيست مینويسد دو کوه.
شهريار
کوچولو گفت:
-پس
من يک بابايی را میشناسم که کاشف هجوی
از آب در میآيد.
-بعيد
نيست.
بنابراين،
بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج
نيست تحقيقاتی هم روی کشفی که کرده انجام
میگيرد.
-يعنی
میروند میبينند؟
-نه،
اين کار گرفتاريش زياد است.
از
خود کاشف میخواهند دليل بياورد.
مثلا
اگر پای کشف يک کوه بزرگ در ميان بود ازش
میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه
رو کند.
جغرافیدان
ناگهان به هيجان در آمد و گفت:
-راستی
تو داری از راه دوری میآيی!
تو
کاشفی!
بايد
چند و چون اخترکت را برای من بگويی.
و
با اين حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش
را تراشيد.
معمولا
خاطرات کاشفها را اول بامداد يادداشت
میکنند و دست نگه میدارند تا دليل
اقامه کند، آن وقت با جوهر مینويسند.
گفت:
-خب؟
شهريار
کوچولو گفت:
-اخترک
من چيز چندان جالبی ندارد.
آخر
خيلی کوچک است.
سه
تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است يکيش
خاموش.
اما،
خب ديگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافیدان
هم گفت:
-آدم
چه میداند چه پيش میآيد.
-يک
گل هم دارم.
-نه،
نه، ما ديگر گل ها را يادداشت نمیکنيم.
-چرا؟
گل که زيباتر است.
-برای
اين که گلها فانیاند.
-فانی
يعنی چی؟
جغرافیدان
گفت:
-کتابهای
جغرافيا از کتابهای ديگر گرانبهاترست
و هيچ وقت هم از اعتبار نمیافتد.
بسيار
به ندرت ممکن است يک کوه جا عوض کند.
بسيار
به ندرت ممکن است آب يک اقيانوس خالی شود.
ما
فقط چيزهای پايدار را مینويسيم.
شهريار
کوچولو تو حرف او دويد و گفت:
-اما
آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو
بيدار بشوند.
فانی
را نگفتيد يعنی چه؟
جغرافیدان
گفت:
-آتشفشان
چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی
نمیکند.
آنچه
به حساب میآيد خود کوه است که تغيير پيدا
نمیکند.
شهريار
کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چيزی از کسی
میپرسيد ديگر دست بردار نبود دوباره
سوال کرد:
-فانی
يعنی چه؟
-يعنی
چيزی که در آينده تهديد به نابودی شود.
-گل
من هم در آينده نابود میشود؟
-البته
که میشود.
شهريار
کوچولو در دل گفت:
«گل
من فانی است و جلو دنيا برای دفاع از خودش
جز چهارتا خار هيچی ندارد، و آن وقت مرا
بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها
کردهام!»
اين
اولين باری بود که دچار پريشانی و اندوه
میشد اما توانست به خودش مسلط بشود.
پرسيد:
-شما
به من ديدن کجا را توصيه میکنيد؟
جغرافیدان
بهاش جواب داد:
-سيارهی
زمين.
شهرت
خوبی دارد...
و شهريار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
لاجرم، زمين، سيارهی هفتم شد.
زمين، فلان و بهمان سياره نيست. رو پهنهی زمين يکصد و يازده پادشاه (البته بامحاسبهی پادشاهان سياهپوست)، هفت هزار جغرافیدان، نهصد هزار تاجرپيشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بيست و دو کرور خودپسند و به عبارت ديگر حدود دو ميليارد آدم بزرگ زندگی میکند. برای آنکه از حجم زمين مقياسی به دستتان بدهم بگذاريد بهتان بگويم که پيش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهی زمين وسايل زندگیِ لشکری جانانه شامل يکصد و شصت و دو هزار و پانصد و يازده نفر فانوسبان را تامين کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خيلی باشکوه بود. حرکات اين لشکر مثل حرکات يک بالهی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوسبانهای زلاندنو و استراليا بود. اينها که فانوسهاشان را روشن میکردند، میرفتند میگرفتند میخوابيدند آن وقت نوبت فانوسبانهای چين و سيبری میرسيد که به رقص درآيند. بعد، اينها با تردستی تمام به پشت صحنه میخزيدند و جا را برای فانوسبانهای ترکيه و هفت پَرکَنِهی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوسبانهای آمريکایجنوبی میشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهای افريقا و اروپا میرسد و بعد نوبت فانوسبانهای آمريکای شمالی بود. و هيچ وقتِ خدا هم هيچکدام اينها در ترتيب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمیشدند. چه شکوهی داشت! ميان اين جمع عظيم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی میگذراندند: آخر آنها سالی به سالی همهاش دو بار کار میکردند.
آدمی که اهل اظهار لحيه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن. من هم تو تعريف قضيهی فانوسبانها برای شما آنقدرهاروراست نبودم. میترسم به آنهايی که زمين ما را نمیسناسند تصور نادرستی داده باشم. انسانها رو پهنهی زمين جای خيلی کمی را اشغال میکنند. اگر همهی دو ميليارد نفری که رو کرهی زمين زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند يک خورده جمع و جور بايستند راحت و بیدرپسر تو ميدانی به مساحت بيست ميل در بيست ميل جا میگيرند. همهی جامعهی بشری را میشود يکجا روی کوچکترين جزيرهی اقيانوس آرام کُپه کرد.
البته گفتوگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمیکنند. آخر تصور آنها اين است که کلی جا اشغال کردهاند، نه اينکه مثل بائوبابها خودشان را خيلی مهم میبينند؟ بنابراين بهشان پيشنهاد میکنيد که بنشينند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس اين پيشنهاد حسابی کيفورشان میکند. اما شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر اين جريمهی مدرسه به هدر ندهيد. اين کار دو قاز هم نمیارزد. به من که اطمينان داريد. شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشری ديده نمیشد سخت هاج و واج ماند.
تازه
داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضی
گرفته ترسش بر میداشت که چنبرهی مهتابی
رنگی رو ماسهها جابهجا شد.
شهريار کوچولو همينجوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سيارهای پايين آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قارهی آفريقا.
-عجب! پس رو زمين انسان به هم نمیرسد؟
مار گفت: -اينجا کوير است. تو کوير کسی زندگی نمیکند. زمين بسيار وسيع است.
شهريار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگويم ستارهها واسه اين روشنند که هرکسی بتواند يک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اينجا آمدهای چه کار؟
شهريار کوچولو گفت: -با يک گل بگومگويم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر
شهريار کوچولو درآمد که:
-آدمها
کجاند؟ آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايی
میکند.
مار
گفت: -پيش
آدمها هم احساس تنهايی میکنی.
شهريار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت: -تو چه جانور بامزهای هستی! مثل يک انگشت، باريکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهريار
کوچولو لبخندی زد و گفت:
-نه
چندان... پا
هم که نداری.
حتا راه
هم نمیتونی بری...
-من
میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که
با هيچ کشتیيی هم نتونی بری.
مار اين را گفت و دور قوزک پای شهريار کوچولو پيچيد. عين يک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از يک سيّارهی ديگر آمدهای...
شهريار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو اين زمين خارايی آنقدر ضعيفی که به حالت رحمم میآيد. روزیروزگاری اگر دلت خيلی هوای اخترکت را کرد بيا من کمکت کنم... من میتوانم...
شهريار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهايت را به صورت معما درمیآری؟
مار گفت: -حلّال همهی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد: يک گل سه گلبرگه. يک گلِ ناچيز.
شهريار
کوچولو گفت:
-سلام.
گل
گفت: -سلام.
شهريار
کوچولو با ادب پرسيد:
-آدمها
کجاند؟
گل
روزی روزگاری عبور کاروانی را ديدهبود.
اين بود
که گفت: -آدمها؟
گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد.
سالها
پيش ديدمشان.
منتها
خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد.
باد
اينور و آنور میبَرَدشان؛ نه اين که
ريشه ندارند؟ بیريشگی هم حسابی اسباب
دردسرشان شده.
شهريار
کوچولو گفت:
-خداحافظ.
گل
گفت: -خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوههايی که به عمرش ديده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانويش میرسيد و از آن يکی که خاموش بود جای چارپايه استفاده میکرد. اين بود که با خودش گفت: «از سر يک کوه به اين بلندی میتوانم به يک نظر همهی سياره و همهی آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخرههای نوکتيز چيزی نديد.
همين جوری گفت: -سلام.
طنين بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کی هستيد شما... کی هستيد شما... کی هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشويد. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سيارهی عجيبی! خشکِخشک و تيزِتيز و شورِشور. اين آدمهاش که يک ذره قوهی تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که هميشه اول او حرف میزد...»
گلها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عين گل خودش بودند. حيرتزده ازشان پرسيد: -شماها کی هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.
آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را میديد بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اينکه از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خيال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط يک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکیشان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآيم.»
رو سبزهها دراز شد و حالا گريه نکن کی گريهکن.
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
روباه
گفت:
-سلام.
شهريار
کوچولو برگشت اما کسی را نديد.
با
وجود اين با ادب تمام گفت:
-سلام.
صداگفت:
-من
اينجام، زير درخت سيب...
شهريار
کوچولو گفت:
-کی
هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه
گفت:
-يک
روباهم من.
شهريار
کوچولو گفت:
-بيا
با من بازی کن.
نمیدانی
چه قدر دلم گرفته...
روباه
گفت:
-نمیتوانم
بات بازی کنم.
هنوز
اهليم نکردهاند آخر.
شهريار
کوچولو آهی کشيد و گفت:
-معذرت
میخواهم.
اما
فکری کرد و پرسيد:
-اهلی
کردن يعنی چه؟
روباه
گفت:
-تو
اهل اينجا نيستی.
پی
چی میگردی؟
شهريار
کوچولو گفت:
-پی
آدمها میگردم.
نگفتی
اهلی کردن يعنی چه؟
روباه
گفت:
-آدمها
تفنگ دارند و شکار میکنند.
اينش
اسباب دلخوری است!
اما
مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان
فقط همين است.
تو
پی مرغ میکردی؟
شهريار
کوچولو گفت:
-نَه،
پیِ دوست میگردم.
اهلی
کردن يعنی چی؟
روباه
گفت:
-يک
چيزی است که پاک فراموش شده.
معنيش
ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد
علاقه کردن؟
روباه
گفت:
-معلوم
است.
تو
الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار
پسر بچهی ديگر.
نه
من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ
احتياجی به من.
من
هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه
ديگر.
اما
اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج
پيدا میکنيم.
تو
واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای
میشوی من واسه تو.
شهريار
کوچولو گفت:
-کمکم
دارد دستگيرم میشود.
يک
گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه
گفت:
-بعيد
نيست.
رو
اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود
ديد.
شهريار
کوچولو گفت:
-اوه
نه!
آن
رو کرهی زمين نيست.
روباه
که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت:
-رو
يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
-تو
آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر
است!
مرغ
و ماکيان چهطور؟
-نه.
روباه
آهکشان گفت:
-هميشهی
خدا يک پای بساط لنگ است!
اما
پی حرفش را گرفت و گفت:
-زندگی
يکنواختی دارم.
من
مرغها را شکار میکنم آدمها مرا.
همهی
مرغها عين همند همهی آدمها هم عين
همند.
اين
وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند.
اما
اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را
چراغان کرده باشی.
آن
وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای
پای ديگر فرق میکند:
صدای
پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا
سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل
نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون.
تازه،
نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟
برای من که نان بخور نيستم گندم چيز
بیفايدهای است.
پس
گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد.
اسباب
تاسف است.
اما
تو موهات رنگ طلا است.
پس
وقتی اهليم کردی محشر میشود!
گندم
که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد
و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد
دوست خواهم داشت...
خاموش
شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه
کرد.
آن
وقت گفت:
-اگر
دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار
کوچولو جواب داد:
-دلم
که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم.
بايد
بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر
در آرم.
روباه
گفت:
-آدم
فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر
در آرد.
انسانها
ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.
همه
چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها
میخرند.
اما
چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها
ماندهاند بیدوست...
تو
اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار
کوچولو پرسيد:
-راهش
چيست؟
روباه
جواب داد:
-بايد
خيلی خيلی حوصله کنی.
اولش
يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری
ميان علفها مینشينی.
من
زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام
هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی
سؤِتفاهمها زير سر زبان است.
عوضش
میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای
آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه
گفت:
-کاش
سر همان ساعت ديروز آمده بودی.
اگر
مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از
ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت
جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی
میکنم.
ساعت
چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران
شدن.
آن
وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم!
اما
اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم
چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده
کنم؟...
هر
چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهريار
کوچولو گفت:
-قاعده
يعنی چه؟
روباه
گفت:
-اين
هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها
رفته.
اين
همان چيزی است که باعث میشود فلان روز
با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها
فرق کند.
مثلا
شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند
و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای
ده میروند رقص.
پس
پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است:
برای
خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان.
حالا
اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند
همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره
ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب
شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی
جدايی که نزديک شد روباه گفت:
-آخ!
نمیتوانم
جلو اشکم را بگيرم.
شهريار
کوچولو گفت:
-تقصير
خودت است. من
که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت
کنم.
روباه
گفت: -همين
طور است.
شهريار
کوچولو گفت:
-آخر
اشکت دارد سرازير میشود!
روباه
گفت: -همين
طور است.
-پس
اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه
گفت: -چرا،
واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد
گفت: -برو
يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که
گلِ خودت تو عالم تک است.
برگشتنا
با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه
رازی را بهات میگويم.
شهريار
کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و
به آنها گفت:
-شما سرِ
سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی
نيستيد. نه
کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.
درست
همان جوری هستيد که روباه من بود:
روباهی
بود مثل صدهزار روباه ديگر.
او را
دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک
است.
گلها
حسابی از رو رفتند.
شهريار
کوچولو دوباره درآمد که:
-خوشگليد
اما خالی هستيد.
برایتان
نمیشود مُرد.
گفتوگو
ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند
مثل شما. اما
او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط
اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که
زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که
با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون
فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز
دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)،
چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا
خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و
هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ
من است.
و
برگشت پيش روباه.
گفت:
-خدانگهدار!
روباه
گفت: -خدانگهدار!...
و اما
رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز
با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد.
نهاد و
گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار
کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:
-نهاد و
گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش
گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف
کردهای.
شهريار
کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:
-به قدر
عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه
گفت: -انسانها
اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو
نبايد فراموشش کنی.
تو تا
زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای
مسئولی. تو
مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
شهريار
کوچولو گفت:
-سلام.
سوزنبان
گفت: -سلام.
شهريار
کوچولو گفت:
-تو چه
کار میکنی اينجا؟
سوزنبان
گفت: -مسافرها
را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم
و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به
سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ.
و همان
دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی
رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه
انداخت.
-عجب
عجلهای دارند!
پیِ چی
میروند؟
سوزنبان
گفت: -از
خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی
نمیداند!
سريعالسير
ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت
مخالف گذشت .
شهريار
کوچولو پرسيد:
-برگشتند
که؟
سوزنبان
گفت: -اينها
اولیها نيستند.
آنها
رفتند اينها برمیگردند.
-جايی
را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان
گفت: -آدمیزاد
هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و
رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی
غرّيد.
شهريار
کوچولو پرسيد:
-اينها
دارند مسافرهای اولی را دنبال
میکنند؟
سوزنبان
گفت: -اينها
هيچ چيزی را دنبال نمیکنند.
آن تو
يا خوابشان میبَرَد يا دهندره
میکنند. فقط
بچههاند که دماغشان را فشار میدهند
به شيشهها.
شهريار
کوچولو گفت:
-فقط
بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند.
بچههاند
که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای
میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت
به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان
کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: -بخت، يارِ بچههاست.
شهريار
کوچولو گفت:
-سلام!
پيلهور
گفت: -سلام.
اين
بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود.
خريدار
هفتهای يک حب میانداخت بالا و ديگر
تشنگی بی تشنگی.
شهريار
کوچولو پرسيد:
-اينها
را میفروشی که چی؟
پيلهور
گفت: -باعث
صرفهجويی کُلّی وقت است.
کارشناسهای
خبره نشستهاند دقيقا حساب کردهاند که
با خوردن اين حبها هفتهای پنجاه و سه
دقيقه وقت صرفهجويی میشود.
-خب،
آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار
میکنند؟
ـ
هر چی دلشان خواست...
شهريار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زيادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ يک چشمه میروم...»
هشتمين روزِ
خرابی هواپيمام تو کوير بود که، در حال
نوشيدنِ آخرين چکّهی ذخيرهی آبم به
قضيهی پيلهوره گوش داده بودم.
به شهريار
کوچولو گفتم:
-خاطرات
تو راستی راستی زيباند اما من هنوز از پسِ
تعمير هواپيما برنيامدهام، يک چکه آب
هم ندارم. و
راستی که من هم اگر میتوانستم خوشخوشک
به طرف چشمهای بروم سعادتی احساس میکردم
که نگو!
درآمد
که: -دوستم
روباه...
گفتم:
-آقا
کوچولو، دورِ روباه را قلم بگير!
-واسه
چی؟
-واسه
اين که تشنگی کارمان را می سازد.
واسه
اين!
از
استدلال من چيزی حاليش نشد و در جوابم
گفت:
-حتا
اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن يک دوست
عالی است. من
که از داشتن يک دوستِ روباه خيلی
خوشحالم...
به
خودم گفتم نمیتواند ميزان خطر را تخمين
بزند: آخر
او هيچ وقت نه تشنهاش میشود نه گشنهاش.
يه ذره
آفتاب بسش است...
اما
او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت:
-من هم
تشنهم است...
بگرديم
يک چاه پيدا کنيم...
از
سرِ خستگی حرکتی کردم:
-اين
جوری تو کويرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن
احمقانه است.
و
با وجود اين به راه افتاديم.
پس از ساعتها
که در سکوت راه رفتيم شب شد و ستارهها
يکی يکی درآمدند.
من که
از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آنها
را خواب میديدم.
حرفهای
شهريار کوچولو تو ذهنم میرقصيد.
ازش
پرسيدم: -پس
تو هم تشنهات هست، ها؟
اما
او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهايت
سادگی گفت: -آب
ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از
حرفش چيزی دستگيرم نشد اما ساکت ماندم.
میدانستم
از او نبايد حرف کشيد.
خسته
شده بود. گرفت
نشست. من
هم کنارش نشستم.
پس از
مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ
ستارهها واسه خاطرِ گلی است که ما
نمیبينيمش...
گفتم:
-همين
طور است
و
بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چين و شکنهای
شن شدم.
باز
گفت: -کوير
زيباست.
و حق با او
بود. من
هميشه عاشق کوير بودهام.
آدم
بالای تودهای شن لغزان مینشيند، هيچی
نمیبيند و هيچی نمیشنود اما با وجود
اين چيزی توی سکوت برقبرق میزند.
شهريار
کوچولو گفت:
-چيزی
که کوير را زيبا میکند اين است که يک
جايی يک چاه قايم کرده...
از
اينکه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميزِ
شن پی بردم حيرتزده شدم.
بچگیهام
تو خانهی کهنهسازی مینشستيم که معروف
بود تو آن گنجی چال کردهاند.
البته
نگفته پيداست که هيچ وقت کسی آن را پيدا
نکرد و شايد حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما
فکرش همهی اهل خانه را تردماغ میکرد:
«خانهی
ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم:
-آره.
چه خانه
باشد چه ستاره، چه کوير، چيزی که اسباب
زيبايیاش میشود نامريی است!
گفت:
-خوشحالم
که با روباه من توافق داری.
چون خوابش
برده بود بغلش کردم و راه افتادم.
دست و
دلم میلرزيد.انگار
چيز شکستنیِ بسيار گرانبهايی را روی
دست میبردم.
حتا به
نظرم میآمد که تو تمام عالم چيزی شکستنیتر
از آن هم به نظر نمیرسد.
تو روشنی
مهتاب به آن پيشانی رنگپريده و آن چشمهای
بسته و آن طُرّههای مو که باد میجنباند
نگاه کردم و تو دلم گفتم:
«آن چه
میبينم صورت ظاهری بيشتر نيست.
مهمترش
را با چشم نمیشود ديد...»
باز،
چون دهان نيمهبازش طرح کمرنگِ
نيمهلبخندی را داشت به خود گفتم:
«چيزی
که تو شهريار کوچولوی خوابيده مرا به اين
شدت متاثر میکند وفاداری اوست به يک گل:
او تصويرِ
گل سرخی است که مثل شعلهی چراغی حتا در
خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد...»
و آن وقت
او را باز هم شکنندهتر ديدم.
حس کردم
بايد خيلی مواظبش باشم:
به شعلهی
چراغی میمانست که يک وزش باد هم میتوانست
خاموشش کند.
و
همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمهی
سحر چاه را پيداکردم.
شهريار
کوچولو درآمد که:
-آدمها!...
میچپند
تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال
چی میگردند.
اين است
که بنامیکنند دور خودشان چرخکزدن.
و
بعد گفت: -اين
هم کار نشد...
چاهی
که بهاش رسيدهبوديم اصلا به چاههای
کويری نمیمانست.
چاه
کويری يک چالهی ساده است وسط شنها.
اين يکی
به چاههای واحهای میمانست اما آن
دوروبر واحهای نبود و من فکر کردم دارم
خواب میبينم.
گفتم:
-عجيب
است! قرقره
و سطل و تناب، همهچيز روبهراه است.
خنديد
تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت
و قرقره مثل
بادنمای کهنهای که تا مدتها پس از
خوابيدنِ باد مینالد به نالهدرآمد.
گفت:
-میشنوی؟
ما داريم اين چاه را از خواب بيدار میکنيم
و او دارد برایمان آواز میخواند...
دلم
نمیخواست او تلاش و تقلا کند.
بش گفتم:
-بدهش
به من. برای
تو زيادی سنگين است.
سطل
را آرام تا طوقهی چاه آوردم بالا و آنجا
کاملا در تعادل نگهش داشتم.
از حاصل
کار شاد بودم.
خسته و
شاد. آواز
قرقره را همانطور تو گوشم داشتم و تو آب
که هنوز میلرزيد لرزش خورشيد را
میديدم.
گفت:
-بده من،
که تشنهی اين آبم.
ومن
تازه توانستم بفهمم پی چه چيز میگشته!
سطل را تا
لبهايش بالا بردم.
با
چشمهای بسته نوشيد.
آبی بود
به شيرينیِ عيدی.
اين آب
به کُلّی چيزی بود سوایِ هرگونه خوردنی.
زاييدهی
راه رفتنِ زير ستارهها و سرود قرقره و
تقلای بازوهای من بود.
مثل يک
چشم روشنی برای دل خوب بود.
پسر بچه
که بودم هم، چراغ درخت عيد و موسيقیِ نماز
نيمهشب عيد کريسمس و لطف لبخندهها
عيديی را که بم میدادند درست به همين
شکل آن همه جلا و جلوه میبخشيد.
گفت:
-مردم
سيارهی تو ور میدارند پنج هزار تا گل
را تو يک گلستان میکارند، و آن يک دانهای
را که پِيَش میگردند آن وسط پيدا
نمیکنند...
گفتم:
-پيدايش
نمیکنند.
-با
وجود اين، چيزی که پيَش میگردند ممکن
است فقط تو يک گل يا تو يک جرعه آب پيدا
بشود...
جواب
دادم: -گفتوگو
ندارد.
باز
گفت: -گيرم
چشمِ سَر کور است، بايد با چشم دل پیاش
گشت.
من هم سيراب
شده بودم. راحت
نفس میکشيدم.
وقتی
آفتاب درمیآيد شن به رنگ عسل است.
من هم
از اين رنگ عسلی لذت میبردم.
چرا
میبايست در زحمت باشم...
شهريار
کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته
بود با لطف بم گفت:
-هِی!
قولت
قول باشد ها!
-کدام
قول؟
-يادت
است؟ يک پوزهبند برای بَرّهام...
آخر من
مسئول گلمَم!
طرحهای
اوليهام را از جيب درآوردم.
نگاهشان
کرد و خندانخندان گفت:
-بائوبابهات
يک خرده شبيه کلم شده.
ای
وای! مرا
بگو که آنقدر به بائوبابهام
مینازيدم.
-روباهت...
گوشهاش
بيشتر به شاخ میماند...
زيادی
درازند!
و
باز زد زير خنده.
-آقا
کوچولو داری بیانصافی میکنی.
من جز
بوآهای بسته و بوآهای باز چيزی بلد نبودم
بکشم که.
گفت:
-خب، مهم
نيست. عوضش
بچهها سرشان تو حساب است.
با
مداد يک پوزهبند کشيدم دادم دستش و با
دلِ فشرده گفتم:
-تو
خيالاتی به سر داری که من ازشان بیخبرم...
اما
جواب مرا نداد.
بم گفت:
-میدانی؟
فردا سالِ به زمين آمدنِ من است.
بعد
پس از لحظهای سکوت دوباره گفت:
-همين
نزديکیها پايين آمدم.
و
سرخ شد.
و من از نو
بی اين که بدانم چرا غم عجيبی احساس کردم.
با وجود
اين سوآلی به ذهنم رسيد:
-پس هشت
روز پيش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار
ميل دورتر از هر آبادی وسطِ کوير به من
برخوردی اتفاقی نبود:
داشتی
برمیگشتی به همان جايی که پايينآمدی...
دوباره
سرخ شد
و
من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شايد
به مناسبت همين سالگرد؟...
باز
سرخ شد. او
هيچ وقت به سوآلهايی که ازش میشد جواب
نمیداد اما وقتی کسی سرخ میشود معنيش
اين است که «بله»،
مگر نه؟
بهاش
گفتم: -آخر،
من ترسم برداشته...
اما
او حرفم را بريد:
-ديگر
تو بايد بروی به کارت برسی.
بايد
بروی سراغ موتورت.
من
همينجا منتظرت میمانم.
فردا
عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به ياد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمینفهمی خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
کنار چاه ديوارِ سنگی مخروبهای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور ديدم که آن بالا نشسته پاها را آويزان کرده،
و شنيدم که
میگويد:
-پس
يادت نمیآيد؟ درست اين نقطه نبود ها!
لابد
صدای ديگری بهاش جوابی داد، چون شهريار
کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا
چرا! روزش
که درست همين امروز است گيرم محلش اين جا
نيست...
راهم
را به طرف ديوار ادامه دادم.
هنوز نه
کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنيده
بودم اما شهريار کوچولو باز در جواب درآمد
که:
-... آره،
معلوم است. خودت
میتوانی ببينی رَدِّ پاهايم روی شن از
کجا شروع میشود.
همان
جا منتظرم باش، تاريک که شد میآيم.
بيست
متری ديوار بودم و هنوز چيزی نمیديدم.
پس از
مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت
خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش
نمیدهد؟
با
دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع
سر در نياورده بودم.
گفت:
-خب،
حالا ديگر برو.
دِ برو.
میخواهم
بيايم پايين!
آن وقت من
نگاهم را به پايين به پای ديوار انداختم
و از جا جستم!
يکی از
آن مارهای زردی که تو سی ثانيه کَلَکِ آدم
را میکنند، به طرف شهريار کوچولو قد
راست کرده بود.
من همان
طور که به دنبال تپانچه دست به جيبم میبردم
پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای
من مثل فوارهای که بنشيند آرام روی شن
جاری شد و بی آن که چندان عجلهای از خودش
نشان دهد باصدای خفيف فلزی لای سنگها
خزيد.
من
درست به موقع به ديوار رسيدم و طفلکی
شهريار کوچولو را که رنگش مثل برف پريده
بود تو هوا بغل کردم.
-اين
ديگر چه حکايتی است!
حالا
ديگر با مارها حرف میزنی؟
شال
زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به
شقيقههايش آب زدم و جرعهای بهاش
نوشاندم. اما
حالا ديگر اصلا جرات نمی کردم ازش چيزی
بپرسم. با
وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم
انداخت. حس
کردم قلبش مثل قلب پرندهای میزند که
تير خوردهاست و دارد میميرد.
گفت:
-از اين
که کم و کسرِ لوازم ماشينت را پيدا کردی
خوشحالم. حالا
میتوانی برگردی خانهات...
-تو
از کجا فهميدی؟
درست
همان دم لبواکردهبودم بش خبر بدهم که
علیرغم همهی نوميدیها تو کارم موفق
شدهام!
به
سوآلهای من هيچ جوابی نداد اما گفت:
-آخر من
هم امروز بر میگردم خانهام...
و
بعد غمزده درآمد که:
-گيرم
راه من خيلی دورتر است...
خيلی
سختتر است...
حس میکردم
اتفاق فوقالعادهای دارد میافتد.
گرفتمش
تو بغلم. عين
يک بچهی کوچولو.
با وجود
اين به نظرم میآمد که او دارد به گردابی
فرو میرود و برای نگه داشتنش از من کاری
ساخته نيست...
نگاه
متينش به دوردستهای دور راه کشيده
بود.
گفت:
بَرِّهات
را دارم. جعبههه
را هم واسه برههه دارم.
پوزهبنده
را هم دارم.
و
با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت
درازی صبر کردم.
حس کردم
کمکمَک تنش دوباره دارد گرم میشود.
-عزيز
کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب
وحشت خيلی بيشتری چشم بهراهم است.
دوباره از
احساسِ واقعهای جبران ناپذير يخ زدم.
اين فکر
که ديگر هيچ وقت غشغش خندهی او را
نخواهم شنيد برايم سخت تحملناپذير بود.
خندهی
او برای من به چشمهای در دلِ کوير
میمانست.
-کوچولوئَکِ
من، دلم میخواهد باز هم غشغشِ خندهات
را بشنوم.
اما
بهام گفت:
-امشب
درست میشود يک سال و اخترَکَم درست بالای
همان نقطهای میرسد که پارسال به زمين
آمدم.
-کوچولوئک،
اين قضيهی مار و ميعاد و ستاره يک خواب
آشفته بيشتر نيست.
مگر
نه؟
به
سوال من جوابی نداد اما گفت:
-چيزی
که مهم است با چشمِ سَر ديده نمیشود.
-مسلم
است.
-در
مورد گل هم همينطور است:
اگر گلی
را دوست داشته باشی که تو يک ستارهی ديگر
است، شب تماشای آسمان چه لطفی پيدا میکند:
همهی
ستارهها غرق گل میشوند!
-مسلم
است...
-در
مورد آب هم همينطور است.
آبی که
تو به من دادی به خاطر قرقره و ريسمان درست
به يک موسيقی میمانست...
يادت که
هست... چه
خوب بود.
-مسلم
است...
-شببهشب
ستارهها را نگاه میکنی.
اخترک
من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را
نشانت بدهم.
اما چه
بهتر! آن
هم برای تو میشود يکی از ستارهها؛ و
آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را
تماشا کنی...
همهشان
میشوند دوستهای تو...
راستی
میخواهم هديهای بت بدهم...
و
غش غش خنديد.
-آخ،
کوچولوئک، کوچولوئک!
من عاشقِ
شنيدنِ اين خندهام!
-هديهی
من هم درست همين است...
درست
مثل مورد آب.
-چی
میخواهی بگويی؟
-همهی
مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها
يکجور نيست:
واسه
آنهايی که به سفر میروند حکم راهنما
را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت
روشنايیِ سوسوزناند.
برای
بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است
واسه آن بابای تاجر طلا بود.
اما اين
ستارهها همهشان زبان به کام کشيده و
خاموشند. فقط
تو يکی ستارههايی خواهی داشت که تنابندهای
مِثلش را ندارد.
-چی
میخواهی بگويی؟
-نه
اين که من تو يکی از ستارههام؟ نه اين
که من تو يکی از آنها میخندم؟...
خب، پس
هر شب که به آسمان نگاه میکنی برايت مثل
اين خواهد بود که همهی ستارهها میخندند.
پس تو
ستارههايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و
باز خنديد.
-و
خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب
بالاخره آدمیزاد يک جوری تسلا پيدا
میکند ديگر)
از آشنايی
با من خوشحال میشوی.
دوست
هميشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد
با من بخندی و پارهای وقتهام واسه
تفريح پنجرهی اتاقت را وا میکنی...
دوستانت
از اينکه میبينند تو به آسمان نگاه
میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند
آن وقت تو بهشان میگويی:
«آره،
ستارهها هميشه مرا خنده میاندازند!»
و آنوقت
آنها يقينشان میشود که تو پاک عقلت
را از دست دادهای.
جان!
میبينی
چه کَلَکی بهات زدهام...
و
باز زد زير خنده.
-به
آن میماند که عوضِ ستاره يک مشت زنگوله
بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره
خنديد و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه،
من تنهات نمیگذارم.
-ظاهر
آدمی را پيدا میکنم که دارد درد میکشد...
يک خرده
هم مثل آدمی میشوم که دارد جان میکند.
رو هم
رفته اين جوریها است.
نيا که
اين را نبينی.
چه زحمتی
است بیخود؟
-تنهات
نمیگذارم.
اندوهزده
بود.
-اين
را بيشتر از بابت ماره میگويم که، نکند
يکهو تو را هم بگزد.
مارها
خيلی خبيثند.
حتا واسه
خنده هم ممکن است آدم را نيش بزنند.
-تنهات
نمیگذارم.
منتها
يک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
-گر
چه، بار دوم که بخواهند بگزند ديگر زهر
ندارند.
شب
متوجه راه افتادنش نشدم.
بی
سر و صدا گريخت.
وقتی
خودم را بهاش رساندم با قيافهی مصمم
و قدمهای محکم پيش میرفت.
همين
قدر گفت:
-اِ!
اينجايی؟
و
دستم را گرفت.
اما
باز بیقرار شد وگفت:
-اشتباه
کردی آمدی.
رنج
میبری.
گرچه
حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را
پيدا میکنم.
من
ساکت ماندم.
-خودت
درک میکنی.
راه
خيلی دور است.
نمیتوانم
اين جسم را با خودم ببرم.
خيلی
سنگين است.
من
ساکت ماندم.
-گيرم
عينِ پوستِ کهنهای میشود که دورش
انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد،
ها؟
من
ساکت ماندم.
کمی
دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خيلی
با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها
نگاه میکنم.
همشان
به صورت چاههايی در میآيند با قرقرههای
زنگ زده.
همهی
ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من
ساکت ماندم.
-خيلی
با مزه میشود.
نه؟
تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب
هزار کرور فواره...
او
هم ساکت شد، چرا که داشت گريه میکرد...
-خب،
همين جاست.
بگذار
چند قدم خودم تنهايی بروم.
و
گرفت نشست، چرا که میترسيد.
میدانی؟... گلم را میگويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بیشيلهپيله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم
نشستم. ديگر
نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت:
-همين...
همهاش
همين و بس...
باز
هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد
و قدمی به جلو رفت.
من قادر
به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پايش جرقهی زردی جست و... فقط همين! يک دم بیحرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد.
شش سال گذشته
است و من هنوز بابت اين قضيه جايی
لبترنکردهام.
دوستانم
از اين که مرا دوباره زنده میديدند سخت
شاد شدند. من
غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر
خستگی است.
حالا
کمی تسلای خاطر پيدا کردهام.
يعنی نه
کاملا... اما
اين را خوب میدانم که او به اخترکش
برگشته. چون
آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم.
پيکری
هم نبود که چندان وزنی داشته باشد...
و شبها
دوست دارم به ستارهها گوش بدهم.
عين هزار
زنگولهاند.
اما
موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت
به پوزهبندی که برای شهريار کوچولو
کشيدم تسمهی چرمی اضافه کنم و او ممکن
نيست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد.
اين است
که از خودم میپرسم:
«يعنی
تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند برههه
گل را چريده باشد؟...»
گاه
به خودم میگويم:
«حتما
نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب
شيشهای میگذارد و هوای برهاش را هم
دارد...» آن
وقت است که خيالم راحت میشود و ستارهها
همه به شيرينی میخندند.
گاه
به خودم میگويم:
«همين
کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد...
آمديم
و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصفشبی
بیسروصدا از جعبه زد بيرون...»
آن وقت
است که زنگولهها همه تبديل به اشک
میشوند!...
يک راز خيلی خيلی بزرگ اين جا هست: برای شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهمتر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطهای که نمیدانيم، فلان برهای که نمیشماسيم گل سرخی را چريده يا نچريده...
خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشمهای خودتان تفاوتش را ببينيد...
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!
در نظر من اين زيباترين و حزنانگيزترين منظرهی عالم است. اين همان منظرهی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيدهام که بهتر نشانتان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».
آن قدر به
دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد
اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا
افتاد حتما آن را خواهيد شناخت.
و اگر
پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس
ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهيد و
درست زير ستاره چند لحظهای توقف کنيد.
آن وقت
اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خنديد،
اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی
کرديد جوابی نداد، لابد حدس میزنيد که
کيست. در
آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور
افسرده خاطر بمانم:
بی
درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته.
Антуан де СЕНТ-ЭКЗЮПЕРИ
МАЛЕНЬКИЙ ПРИНЦ
1
###### джунглей и тоже нарисовал цветным карандашом свою первую
картинку. Это был мой рисунок N 1. Я показал мое творение взрослым и
спросил, не страшно ли им.
- Разве шляпа страшная? - Возразили мне.
А это была совсем не шляпа. Это был удав, который проглотил слона.
Тогда я нарисовал удава изнутри, чтобы взрослым было понятнее. Им ведь
всегда нужно все об'яснять. Это мой рисунок N2.
Взрослые посоветовали мне не рисовать змей ни снаружи, ни изнутри, а
побольше интересоваться географией, историей, арифметикой и правописанием.
Вот как случилось, что шести лет я отказался от блестящей карьеры
художника. Потерпев неудачу с рисунками N1 и, N2 я утратил веру в себя.
Взрослые никогда ничего не понимают сами, а для детей очень утомительно
без конца им все об'яснять и растолковывать.
Итак, мне пришлось выбирать другую профессию, и я выучился на
летчика. Облетел я чуть ли не весь свет. И география, по правде сказать,
мне очень пригодилась. Я умел с первого взгляда отличить китай от аризоны.
Это очень полезно, если ночью собьешься с пути.
На своем веку я много встречал разных серьезных людей. Я долго жил
среди взрослых. Я видел их совсем близко. И от этого, признаться, не стал
думать о них лучше.
Когда я встречал взрослого, который казался мне разумней и понятливей
других, я показывал ему свой рисунок N1 - я его сохранил. Но все они
отвечали мне: "Это шляпа", и я уже не говорил с ними ни об удавах, ни о
джунглях, ни о звездах. Я применялся к их понятиям. Я говорил с ними об
игре в бридж и гольф, о политике и о галстуках. И взрослые были очень
довольны, что познакомились с таким здравомыслящим человеком.
2
######## Терпевший кораблекрушение и затерянный на плоту посреди
океана, и тот был бы не так одинок. Вообразите же мое удивление, когда на
рассвете меня разбудил чей-то тоненький голосок. Он сказал:
- Пожалуйста... Нарисуй мне барашка!
- А?..
- Нарисуй мне барашка...
Я вскочил, точно надо мною грянул гром. Протер глаза. Начал
осматриваться. И вижу - стоит необыкновенный какой-то малыш и серьезно
меня разглядывает. Вот самый лучший его портрет, какой мне после удалось
нарисовать. Но на моем рисунке он, конечно, далеко не так хорош, как был
на самом деле. Это не моя вина. Когда мне было шесть лет, взрослые внушили
мне, что художник из меня не выйдет, и я ничего не научился рисовать,
кроме удавов - снаружи и изнутри.
Итак, я во все глаза смотрел на это необычайное явление. Не забудьте,
я находился за тысячу миль от человеческого жилья. А между тем ничуть не
похоже было, чтобы этот малыш заблудился, или до смерти устал и напуган,
или умирает от голода и жажды. По его виду никак нельзя было сказать, что
это ребенок, потерявшийся в необитаемой пустыне, вдалеке от всякого жилья.
Наконец ко мне вернулся дар речи, и я спросил:
- Но... Что ты здесь делаешь?
И он опять попросил тихо и очень серьезно:
- Пожалуйста... Нарисуй барашка...
Все это было так таинственно и непостижимо, что я не посмел
отказаться.
Как ни нелепо это было здесь, в пустыне, на волосок от смерти, я
все-таки достал из кармана лист бумаги и вечное перо. Но тут же вспомнил,
что учился то я больше географии, истории, арифметике и правописанию, - и
сказал малышу (немножко даже сердито сказал), что не умею рисовать. Он
ответил:
- Все равно. Нарисуй барашка.
Так как я никогда в жизни не рисовал баранов, я повторил для него
одну из двух старых картинок, которые я только и умею рисовать - удава
снаружи. И очень изумился, когда малыш воскликнул:
- Нет, нет! Мне не надо слона в удаве! Удав слишком опасный, а слон
слишком большой. У меня дома все очень маленькое. Мне нужен барашек.
Нарисуй барашка.
И я нарисовал.
Он внимательно посмотрел на мой рисунок и сказал:
- Нет, этот барашек совсем хилый. Нарисуй другого.
Я нарисовал.
Мой новый друг мягко, снисходительно улыбнулся.
- Ты же сам видишь, - сказал он, - это не барашек. Это большой баран.
У него рога...
Я опять нарисовал по-другому.
Но он и от этого рисунка отказался:
- Этот слишком старый. Мне нужен такой барашек, чтобы жил долго.
Тут я потерял терпение - ведь надо было поскорей разобрать мотор - и
нацарапал ящик.
И сказал малышу:
- Вот тебе ящик. А в нем сидит твой барашек.
Но как же я удивился, когда мой строгий судья вдруг просиял:
- Вот такого мне и надо! Как ты думаешь, много он ест травы?
- А что?
- Ведь у меня дома всего очень мало...
- Ему хватит. Я тебе даю совсем маленького барашка.
- Не такого уж маленького... - Сказал он, наклонив голову и
разглядывая рисунок. - Смотри-ка! Мой барашек уснул...
Так я познакомился с маленьким принцем.
3
Не скоро я понял, откуда он явился. Маленький принц засыпал меня
вопросами, но, когда я спрашивал о чем-нибудь, он будто и не слышал. Лишь
понемногу, из случайных, мимоходом оброненных слов мне все открылось.
Так, когда он впервые увидел мой самолет (самолет я рисовать не стану
мне все равно не справиться), он спросил:
- Что это за штука?
- Это не штука. Это самолет. Мой самолет. Он летает.
И я с гордостью об'яснил ему, что умею летать. Тогда малыш
воскликнул:
- Как! Ты упал с неба?
- Да, - скромно ответил я.
- Вот забавно!..
И маленький принц звонко засмеялся, так что меня взяла досада: Я
люблю, чтобы к моим злоключениям относились серьезно. Потом он прибавил:
- Значит, ты тоже явился с неба. А с какой планеты?
"Так вот разгадка его таинственного появления здесь, в пустыне!" -
Подумал я и спросил напрямик:
- Стало быть, ты попал сюда с другой планеты?
Но он не ответил. Он тихо покачал головой, разглядывая мой самолет:
- Ну, на этом ты не мог прилететь издалека...
И надолго задумался о чем-то. Потом вынул из кармана барашка и
погрузился в созерцание этого сокровища.
Можете себе представить, как разгорелось мое любопытство от его
полупризнания о "других планетах". И я попытался разузнать побольше:
- Откуда же ты прилетел, малыш? Где твой дом? Куда ты хочешь унести
барашка?
Он помолчал в раздумье, потом сказал:
- Очень хорошо, что ты дал мне ящик, барашек будет там спать по
ночам.
- Ну конечно. И если ты будешь умницей, я дам тебе веревку, чтобы
днем его привязывать. И колышек.
Маленький принц нахмурился:
- Привязывать? Для чего это?
- Но ведь если ты его не привяжешь, он забредет неведомо куда и
потеряется.
Тут мой друг опять весело рассмеялся:
- Да куда же он пойдет?
- Мало ли куда? Все прямо, прямо, куда глаза глядят.
Тогда маленький принц сказал серьезно:
- Это ничего, ведь у меня там очень мало места. - И прибавил не без
грусти:
- Если идти все прямо да прямо, далеко не уйдешь...
4
Так я сделал еще одно важное открытие: Его родная планета вся-то
величиной с дом!
Впрочем, это меня не слишком удивило. Я знал, что, кроме таких
больших планет, как земля, юпитер, марс, венера, существуют еще сотни
других, которым даже имен не дали и среди них такие маленькие, что их и в
телескоп трудно разглядеть. Когда астроном открывает такую планетку, он
дает ей не имя, а просто номер. Например: Астероид 3251.
У меня есть веские основания полагать, что маленький принц прилетел с
планетки, которая называется "астероид в-612". Этот астероид был замечен в
телескоп лишь один раз, в 1909 году, одним турецким астрономом.
Астроном доложил тогда о своем замечательном открытии на
международном астрономическом конгрессе. Но никто ему не поверил, а все
потому, что он был одет по-турецки. Уж такой народ эти взрослые!
К счастью для репутации астероида в-612, правитель турции велел своим
подданным под страхом смерти носить европейское платье. В 1920 году тот
астроном снова доложил о своем открытии. На этот раз он был одет по
последней моде - и все с ним согласились.
Я вам рассказал так подробно об астероиде в-612 и даже сообщил его
номер только из-за взрослых. Взрослые очень любят цифры. Когда
рассказываешь им, что у тебя появился новый друг, они никогда не спросят о
самом главном. Никогда они не скажут: "А какой у него голос? В какие игры
он любит играть? Ловит ли он бабочек?" Они спрашивают: "Сколько ему лет?
Сколько у него братьев? Сколько он весит? Сколько зарабатывает его отец?"
И после этого воображают, что узнали человека. Когда говоришь взрослым: "Я
видел красивый дом из розового кирпича, в окнах у него герань, а на крыше
голуби", - они никак не могут представить себе этот дом. Им надо сказать:
"Я видел дом за сто тысяч франков", - и тогда они восклицают: "Какая
красота!"
Точно так же, если и сказать: "Вот доказательства, что маленький
принц на самом деле существовал - он был очень, очень славный, он смеялся,
и ему хотелось иметь барашка.
А кто хочет барашка, тот, уж конечно, существует", - если сказать
так, они только пожмут плечами и посмотрят на тебя, как на несмышленого
младенца.
Но если сказать им: "Он прилетел с планеты, которая называется
астероид в-612, - это их убедит, и они не станут докучать вам расспросами.
Уж такой народ эти взрослые. Не стоит на них сердиться. Дети должны быть
очень снисходительны к взрослым.
Но мы, те, кто понимает, что такое жизнь, мы, конечно, смеемся над
номерами и цифрами! Я охотно начал бы эту повесть как волшебную сказку. Я
хотел бы начать так:
"Жил да был маленький принц. Он жил на планете, которая была чуть
побольше его самого, и ему очень не хватало друга...". Те, кто понимает,
что такое жизнь, сразу бы увидели, что это гораздо больше похоже на
правду.
Ибо я совсем не хочу, чтобы мою книжку читали просто ради забавы.
Слишком больно вспоминать, и нелегко мне об этом рассказывать. Вот уже
шесть лет, как мой друг вместе с барашком меня покинул. И я пытаюсь
рассказать о нем для того, чтобы его не забыть. Это очень печально, когда
забывают друзей. Не у всякого был друг. И я боюсь стать таким, как
взрослые, которым ничто не интересно, кроме цифр. Еще и поэтому я купил
ящик с красками и цветные карандаши. Не так это просто - в моем возрасте
вновь приниматься за рисование, если за всю жизнь только и нарисовал, что
удава снаружи и изнутри, да и то в шесть лет! Конечно, я стараюсь передать
сходство как можно лучше. Но совсем не уверен, что у меня это получится.
Один портрет выходит удачно, а другой ни капли не похож. Вот и с ростом
тоже: На одном рисунке маленький принц у меня чересчур большой, на другом
- чересчур маленький. И я плохо помню, какого цвета была его одежда. Я
пробую рисовать и так и эдак, наугад, с грехом пополам. Наконец, я могу
ошибиться и в каких-то важных подробностях. Но вы уж не взыщите. Мой друг
никогда мне ничего не об'яснял. Может быть, он думал, что я такой же, как
он. Но я, к сожалению, не умею увидеть барашка сквозь стенки ящика. Может
быть, я немного похож на взрослых. Наверно, я старею.
5
Каждый день я узнавал что-нибудь новое о его планете, о том, как он
ее покинул и как странствовал. Он рассказывал об этом понемножку, когда
приходилось к слову. Так, на третий день я узнал о трагедии с баобабами.
Это тоже вышло из-за барашка. Казалось, маленьким принцем вдруг
овладели тяжкие сомнения, и он спросил:
- Скажи, ведь правда, барашки едят кусты?
- Да, правда.
- Вот хорошо!
Я не понял, почему так важно, что барашки едят кусты. Но маленький
принц прибавил:
- Значит, они и баобабы тоже едят?
Я возразил, что баобабы - не кусты, а огромные деревья, вышиной с
колокольню, и если даже он приведет целое стадо слонов, им не с'есть и
одного баобаба.
Услыхав про слонов, маленький принц засмеялся:
- Их пришлось бы поставить друг на друга...
А потом сказал рассудительно:
- Баобабы сперва, пока не вырастут, бывают совсем маленькие.
- Это верно. Но зачем твоему барашку есть маленькие баобабы?
- А как же! - Воскликнул он, словно речь шла о самых простых,
азбучных истинах.
И пришлось мне поломать голову, пока я додумался, в чем тут дело.
На планете маленького принца, как на любой другой планете, растут
травы полезные и вредные. А значит, есть там хорошие семена хороших,
полезных трав и вредные семена дурной, сорной травы. Но ведь семена
невидимы. Они спят глубоко под землей, пока одно из них не вздумает
проснуться. Тогда оно пускает росток он расправляется и тянется к солнцу,
сперва такой милый, безобидный. Если это будущий редис или розовый куст,
пусть его растет на здоровье. Но если это какая-нибудь дурная трава, надо
вырвать ее с корнем, как только ее узнаешь. И вот на планете маленького
принца есть ужасные, зловредные семена... Это семена баобабов. Почва
планеты вся заражена ими. А если баобаб не распознать вовремя, потом от
него уже не избавишься. Он завладеет всей планетой. Он пронижет ее
насквозь своими корнями. И если планета очень маленькая, а баобабов много,
они разорвут ее на клочки.
- Есть такое твердое правило, - сказал мне позднее маленький принц. -
Встал поутру, умылся, привел себя в порядок - и сразу же приведи в порядок
свою планету. Непеременно надо каждый день выпалывать баобабы, как только
их уже можно отличить от розовых кустов: Молодые ростки у них почти
одинаковые. Это очень скучная работа, но совсем не трудная.
Однажды он посоветовал мне постараться и нарисовать такую картинку,
чтобы и у нас дети это хорошо поняли.
- Если им когда-нибудь придется путешествовать, - сказал он, - это им
пригодится. Иная работа может и подождать немного, вреда не будет. Но если
дашь волю баобабам, беды не миновать. Я знал одну планету, на ней жил
лентяй. Он не выполол вовремя три кустика...
Маленький принц подробно мне все описал, и я нарисовал эту планету.
Терпеть не могу читать людям нравоучения. Но мало кто знает, чем грозят
баобабы, а опасность, которой подвергается всякий, кто попадет на
астероид, очень велика - вот почему на сей раз я решаюсь изменить своей
обычной сдержанности. "Дети! - Говорю я. - Берегитесь баобабов!" Я хочу
предупредить моих друзей об опасности, которая давно уже их подстерегает,
а они даже не подозревают о ней, как не подозревал прежде и я. Вот почему
я так трудился над этим рисунком, и мне не жаль потраченного труда. Быть
может, вы спросите: Отчего в моей книжке нет больше таких внушительных
рисунков, как этот, с баобабами? Ответ очень прост: Я старался, но у меня
ничего не вышло. А когда я рисовал баобабы, меня вдохновляло сознание, что
это страшно важно и неотложно.
6
О маленький принц! Понемногу я понял также, как печальна и
однообразна была твоя жизнь. Долгое время у тебя было лишь одно
развлечение: Ты любовался закатом. Я узнал об этом наутро четвертого дня,
когда ты сказал:
- Я очень люблю закат. Пойдем посмотрим, как заходит солнце.
- Ну, придется подождать.
- Чего ждать?
- Чтобы солнце зашло.
Сначала ты очень удивился, а потом засмеялся над собою и сказал:
- Мне все кажется, что я у себя дома!
И в самом деле. Все знают, что, когда в америке полдень, во франции
солнце уже заходит. И если бы за одну минуту перенестись во францию, можно
было бы полюбоваться закатом. К несчастью до франции очень, очень далеко.
А на твоей планетке тебе довольно было передвинуть стул на несколько
шагов. И ты снова и снова смотрел на закатное небо, стоило только
захотеть...
- Однажды я за один день видел заход солнца сорок три раза!
И немного погодя ты прибавил:
- Знаешь... Когда станет очень грустно, хорошо поглядеть, как заходит
солнце...
- Значит, в тот день, когда ты видел сорок три заката, тебе было
очень грустно?
Но маленький принц не ответил.
7
На пятый день, опять-таки благодаря барашку, я узнал секрет
маленького принца. Он спросил неожиданно, без предисловий, точно пришел к
этому выводу после долгих молчаливых радумий:
- Если барашек есть кусты, он и цветы ест?
- Он есть все, что попадется.
- Даже такие цветы, у которых шипы?
- Да, и те, у которых шипы.
- Тогда зачем шипы?
Этого я не знал. Я был очень занят: В моторе заело одну гайку, и я
старался ее отвернуть. Мне было не по себе, положение становилось
серьезным, воды почти не осталось, и я начал бояться, что моя вынужденная
посадка плохо кончится.
- Зачем нужны шипы?
Задав какой-нибудь вопрос, маленький принц уже не отступался, пока не
получал ответа. Неподатливая гайка выводила меня из терпенья, и я ответил
наобум:
- Шипы ни за чем не нужны, цветы выпускают их просто от злости.
- Вот как!
Наступило молчание. Потом он сказал почти сердито:
- Не верю я тебе! Цветы слабые. И простодушные. И они стараются
придать себе храбрости. Они думают, если у них шипы, их все боятся...
Я не ответил. В ту минуту я говорил себе: Если эта гайка и сейчас не
поддастся, я так стукну по ней молотком, что она разлетится вдребезги.
Маленький принц снова перебил мои мысли:
- А ты думаешь, что цветы...
- Да нет же! Ничего я не думаю! Я ответил тебе первое, что пришло в
голову. Ты видишь, я занят серьезным делом.
Он посмотрел на меня в изумлении:
- Серьезным делом?!
Он все смотрел на меня: Перепачканный смазочным маслом, с молотком в
руках, я наклонился над непонятным предметом, который казался ему таким
уродливым.
- Ты говоришь, как взрослые! - Скезал он.
Мне стало совестно. А он беспощадно прибавил:
- Все ты путаешь... Ничего не понимаешь!
Да, он не на шутку рассердился. Он тряхнул головой, и ветер растрепал
его золотые волосы.
- Я знаю одну планету, там живет такой господин с багровым лицом. Он
за всю свою жизнь ни разу не понюхал цветка. Ни разу не поглядел на
звезду. Он никогда никого не любил. И никогда ничего не делал. Он занят
только одним: Складывает цифры. И с утра до ночи твердит одно: "Я человек
серьезный! Я человек серьезный!" - Совсем как ты. И прямо раздувается от
гордости. А на самом деле он не человек. Он гриб.
- Что?
- Гриб!
Маленький принц даже побледнел от гнева.
- Миллионы лет у цветов растут шипы. И миллионы лет барашки все-таки
едят цветы. Так неужели же это не серьезное дело - понять, почему они изо
всех сил стараются отрастить шипы, если от шипов нет никакого толку?
Неужели это не важно, что барашки и цветы воюют друг с другом? Да разве
это не серьезнее и не важнее, чем арифметика толстого господина с багровым
лицом? А если я знаю единственный в мире цветок, он растет только на моей
планете, и другого такого больше нигде нет, а маленький барашек в одно
прекрасное утро вдруг возьмет и с'ест его и даже не будет знать, что он
натворил? И это, потвоему, не важно?
Он густо покраснел. Потом снова заговорил:
- Если любишь цветок - единственный, какого больше нет ни на одной из
многих миллионов звезд, этого довольно: Смотришь на небо и чувствуешь себя
счастливым. И говоришь себе: "Где-то там живет мой цветок..." Но если
барашек его с'ест, это все равно, как если бы все звезды разом погасли! И
это, потвоему, не важно!
Он больше не мог говорить. Он вдруг разрыдался. Стемнело. Я бросил
работу. Я и думать забыл про злополучную гайку и молоток, про жажду и
смерть. На звезде, на планете - на моей планете, по имени земля - плакал
маленький принц, и надо было его утешить. Я взял его на руки и стал
баюкать. Я говорил ему: "Цветку, который ты любишь, ничто не грозит... Я
нарисую твоему барашку намордник... Нарисую для твоего цветка броню...
Я..." Я не знал, что еще ему сказать. Я чувствовал себя ужасно неловким и
неуклюжим. Как позвать, чтобы он услышал, как догнать его душу,
ускользающую от меня? Ведь она такая таинственная и неизведанная, эта
страна слез...
8
Очень скоро я лучше узнал этот цветок. На планете маленького принца
всегда росли простые, скромные цветы - у них было мало лепестков, они
занимали совсем мало места и никого не беспокоили. Они раскрывались поутру
в траве и под вечер увядали. А этот пророс однажды из зерна, занесенного
неведомо откуда, и маленький принц не сводил глаз с крохотного ростка, не
похожего на все остальные ростки и былинки. Вдруг это какая-нибудь новая
разновидность баобаба? Но кустик быстро перестал тянуться ввысь, и на нем
появился бутон. Маленький принц никогда еще не видал таких огромных
бутонов и предчувствовал, что увидит чудо. А неведомая гостья, скрытая в
стенах своей зеленой комнатки, все готовилась, все прихорашивалась. Она
заботливо подбирала краски. Она наряжалась неторопливо, один за другим
примеряя лепестки. Она не желала явиться на свет встрепанной, точно
какой-нибудь мак. Она хотела показаться во всем блеске своей красоты. Да,
это была ужасная кокетка! Таинственные приготовления длились день за днем.
И вот однажды утром, едва взошло солнце, лепестки раскрылись.
И красавица, которая столько трудов положила, готовясь к этой минуте,
сказала, позевывая:
- Ах, я насилу проснулась... Прошу извинить... Я еще совсем
растрепанная...
Маленький принц не мог сдержать восторга:
- Как вы прекрасны!
- Да, правда? - Был тихий ответ. - И заметьте, я родилась вместе с
солнцем.
Маленький принц, конечно, догадался, что удивительная гостья не
страдает избытком скромности, зато она была так прекрасна, что дух
захватывало!
А она вскоре заметила:
- Кажется, пора завтракать. Будьте так добры, позаботьтесь обо мне...
Маленький принц очень смутился, разыскал лейку и полил цветок
ключевой водой.
Скоро оказалось, что красавица горда и обидчива, и маленький принц
совсем с нею измучился. У нее было четыре шипа, и однажды она сказала ему:
- Пусть приходят тигры, не боюсь я их когтей!
- На моей планете тигры не водятся, - возразил маленький принц. - И
потом, тигры не едят траву.
- Я не трава, - тихо заметил цветок.
- Простите меня...
- Нет, тигры мне не страшны, но я ужасно боюсь сквозняков. У вас нет
ширмы?
"Растение, а боится сквозняков... Очень странно, - подумал маленький
принц. - Какой трудный характер у этого цветка".
- Когда настанет вечер, накройте меня колпаком. У вас тут слишком
холодно. Очень неуютная планета. Там, откуда я прибыла...
Она не договорила. Ведь ее занесло сюда, когда она была еще
зернышком. Она ничего не могла знать о других мирах. Глупо лгать, когда
тебя так легко уличить! Красавица смутилась, потом кашлянула раз-другой,
чтобы маленький принц почувствовал, как он перед нею виноват:
- Где же ширма?
- Я хотел пойти за ней, но не мог же я вас не дослушать!
Тогда она закашляла сильнее: Пускай его все-таки помучит совесть!
Хотя маленький принц и полюбил прекрасный цветок и рад был ему
служить, но вскоре в душе его пробудились сомнения. Пустые слова он
принимал близко к сердцу и стал чувствовать себя очень несчастным.
- Напрасно я ее слушал, - доверчиво сказал он мне однажды. - Никогда
не надо слушать, что говорят цветы. Надо просто смотреть на них и дышать
их ароматом. Мой цветок напоил благоуханием всю мою планету, а я не умел
ему радоваться. Эти разговоры о когтях и тиграх... Они должны бы меня
растрогать, а я разозлился...
И еще он признался:
- Ничего я тогда не понимал! Надо было судить не по словам, а по
делам. Она дарила мне свой аромат, озаряла мою жизнь. Я не должен был
бежать. За этими жалкими хитростями и уловками я должен был угадать
нежность. Цветы так непоследовательны! Но я был слишком молод, я еще не
умел любить.
9
Как я понял, он решил странствовать с перелетными птицами. В
последнее утро он старательней обычного прибрал свою планету. Он заботливо
прочистил действующие вулканы. У него было два действующих вулкана. На них
очень удобно по утрам разогревать завтрак. Кроме того, у него был еще один
потухший вулкан. Но, сказал он, мало ли что может случиться! Поэтому он
прочистил и потухший вулкан тоже. Когда вулканы аккуратно чистишь, они
горят ровно и тихо, без всяких извержений. Извержение вулкана - это все
равно что пожар в печной трубе, когда там загорится сажа. Конечно, мы,
люди на земле, слишком малы и не можем прочищать наши вулканы. Вот почему
они доставляют нам столько неприятностей.
Потом маленький принц не без грусти вырвал последние ростки баобабов.
Он думал, что никогда не вернется. Но в то утро привычная работа
доставляла ему необыкновенное удовольствие. А когда он в последний раз
полил и собрался накрыть колпаком чудесный цветок, ему даже захотелось
плакать.
- Прощайте, - сказал он. Красавица не ответила.
- Прощайте, - повторил маленький принц.
Она кашлянула. Но не от простуды.
- Я была глупая, - сказала она наконец. - Прости меня. И постарайся
быть счастливым.
И ни слова упрека. Маленький принц очень удивился. Он застыл,
растерянный, со стеклянным колпаком в руках. Откуда эта тихая нежность?
- Да, да, я люблю тебя, - услышал он. - Моя вина, что ты этого не
знал. Да это и не важно. Но ты был такой же глупый, как я. Постарайся быть
счастливым... Оставь колпак, он мне больше не нужен.
- Но ветер...
- Не так уж я простужена... Ночная свежесть пойдет мне на пользу.
Ведь я - цветок.
- Но звери, насекомые...
- Должна же я стерпеть двух-трех гусениц, если хочу познакомиться с
бабочками. Они, наверно, прелестны. А то кто же станет меня навещать? Ты
ведь будешь далеко. А больших зверей я не боюсь. У меня тоже есть когти.
И она в простоте душевной показала свои четыре шипа. Потом прибавила:
- Да не тяни же, это невыносимо! Решил уйти - так уходи.
Она не хотела, чтобы маленький принц видел, как она плачет. Это был
очень гордый цветок...
10
Ближе всего к планете маленького принца были астероиды 325, 326, 327,
328, 329 и 330. Вот он и решил для начала посетить их: Надо же найти себе
занятие да и поучиться чему-нибудь.
На первом астероиде жил король. Облаченный в пурпур и горностай, он
восседал на троне, очень простом и все же величественном.
- А вот и подданный! - Воскликнул король, увидав маленького принца.
"Как же он меня узнал? - Подумал маленький принц. - Ведь он видит
меня в первый раз!"
Он не знал, что короли смотрят на мир очень упрощенно: Для них все
люди - подданные.
- Подойди, я хочу тебя рассмотреть, - сказал король, ужасно гордый
тем, что он может быть для кого-то королем.
Маленький принц оглянулся - нельзя ли где-нибудь сесть, но
великолепная горностаевая мантия покрывала всю планету. Пришлось стоять, а
он так устал... И вдруг он зевнул.
- Этикет не разрешает зевать в присутствии монарха, - сказал король.
- Я запрещаю тебе зевать.
- Я нечаянно, - ответил маленький принц, очень смущенный. - Я долго
был в пути и совсем не спал...
- Ну, тогда я повелеваю тебе зевать, - сказал король. - Многие годы я
не видел, чтобы кто-нибудь зевал. Мне это даже любопытно. Итак, зевай!
Таков мой приказ.
- Но я робею... Я больше не могу... - Вымолвил маленький принц и
густо покраснел.
- Гм, гм... Тогда... Тогда я повелеваю тебе то зевать, то...
Король запутался и, кажется, даже немного рассердился.
Ведь для короля самое важное - чтобы ему повиновались беспрекословно.
Непокорства он бы не потерпел. Это был абсолютный монарх. Но он был очень
добр, а потому отдавал только разумные приказания.
"Если я повелю своему генералу обернуться морской чайкой, - говаривал
он, - если генерал не выполнит приказа, это будет не его вина, а моя".
- Можно мне сесть? - Робко спросил маленький принц.
- Повелеваю: Сядь! - Отвечал король и величественно подобрал одну
полу своей горностаевой мантии.
Но маленький принц недоумевал. Планетка такая крохотная. Где же тут
царствовать?
- Ваше величество, - начал он, - можно вас спросить...
- Повелеваю: Спрашивай! - Поспешно сказал король.
- Ваше величество... Где же ваше королевство?
- Везде, - просто ответил король.
- Везде?
Король повел рукою, скромно указывая на свою планту, а также и на
другие планеты, и на звезды.
- И все это ваше? - Переспросил маленький принц.
- Да, - отвечал король.
Ибо он был поистине полновластный монарх и не знал никаких пределов и
ограничений.
- И звезды вам повинуются? - Спросил маленький принц.
- Ну конечно, - отвечал король. - Звезды повинуются мгновенно. Я не
терплю непослушания.
Маленький принц был восхищен. Вот бы ему такое могущество! Он бы
тогда любовался закатом не сорок четыре раза в день, а семьдесят два, а то
и сто, и двести раз, и при этом даже не приходилось бы передвигать стул с
места на место! Тут он снова загрустил, вспоминая свою покинутую планету,
и набравшись храбрости, попросил короля:
- Мне хотелось бы поглядеть на заход солнца... Пожалуйста, сделайте
милость, повелите солнцу закатиться...
- Если я прикажу какому - нибудь генералу порхать бабочкой с цветка
на цветок, или сочинить трагедию, или обернуться морской чайкой и генерал
не выполнит приказа, кто будет в этом виноват - он или я?
- Вы, ваше величество, - ни минуты не колеблясь, ответил маленький
принц.
- Совершенно верно, - подтвердил король. - С каждого надо спрашивать
то, что он может дать. Власть прежде всего должна быть разумной. Если ты
повелишь своему народу броситься в море, он устроит революцию. Я имею
право требовать послушания, потому что веления мои разумны.
- А как же заход солнца? - Напомнил маленький принц: Раз о чемнибудь
спросив, он уже не отступался, пока не получал ответа.
- Будет тебе и заход солнца. Я потребую, чтобы солнце зашло. Но
сперва дождусь благоприятных условий, ибо в этом и состоит мудрость
правителя.
- А когда условия будут благоприятные? - Осведомился маленький принц.
- Гм, гм, - ответил король, листая толстый календарь. - Это будет...
Гм, гм... Сегодня это будет в семь часов сорок минут вечера. И тогда ты
увидишь, как точно исполнится мое повеление.
Маленький принц зевнул. Жаль, что тут не поглядишь на заход солнца,
когда хочется! И, по правде говоря, ему стало скучновато.
- Мне пора, - сказал он королю. - Больше мне здесь нечего делать.
- Останься! - Сказал король: Он был очень горд тем, что у него
нашелся подданный, и не хотел с ним расставаться. - Останься, я назначу
тебя министром. .
- Министром чего?
- Ну... Юстиции.
- Но ведь здесь некого судить!
- Как знать, - возразил король. - Я еще не осмотрел всего моего
королевства. Я очень стар, для кареты у меня нет места, а ходить пешком
так утомительно...
Маленький принц наклонился и еще раз заглянул на другую сторону
планеты.
- Но я уже посмотрел! - Воскликнул он. - Там тоже никого нет.
- Тогда суди сам себя, - сказал король. - Это самое трудное. Себя
судить куда трудней, чем других. Если ты сумеешь правильно судить себя,
значит, ты поистине мудр.
- Сам себя я могу судить где угодно, - сказал маленький принц. - Для
этого мне незачем оставаться у вас.
- Гм, гм... - Сказал король. - Мне кажется, где-то на моей планете
живет старая крыса. Я слышу, как она скребется по ночам. Ты мог бы судить
эту старую крысу. Время от времени приговаривай ее к смертной казни. От
тебя будет зависеть ее жизнь. Но потом каждый раз надо будет ее
помиловать. Надо беречь старую крысу: Она ведь у нас одна.
- Не люблю я выносить смертные приговоры, - сказал маленький принц. -
И вообще мне пора.
- Нет, не пора, - возразил король.
Маленький принц уже совсем собрался в дорогу, но ему не хотелось
огорчать старого монарха.
- Если вашему величеству угодно, чтобы ваши повеления беспрекословно
исполнялись, - сказал он, - вы могли бы отдать благоразумное приказание.
Например, повелите мне пуститься в путь, не мешкая ни минуты... Мне
кажется, условия для этого самые что ни на есть благоприятные.
Король не отвечал, и маленький принц немного помедлил в нерешимости,
потом вздохнул и отправился в путь.
- Назначаю тебя послом! - Поспешно крикнул вдогонку ему король.
И вид у него при этом был такой, точно он не потерпел бы никаких
возражний.
"Странный народ эти взрослые", - сказал себе маленький принц,
продолжая путь.
11
На второй планете жил честолюбец.
- О, вот и почитатель явился! - Воскликнул он, еще издали завидев
маленького принца.
Ведь тщеславные люди воображают, что все ими восхищаются.
- Добрый день, - сказал маленький принц. - Какая у вас забавная
шляпа.
- Это чтобы раскланиваться, - об'яснил честолюбец. - Чтобы
раскланиваться, когда меня приветствуют. К несчастью, сюда никто не
заглядывает.
- Вот как? - Промолвил маленький принц: Он ничего не понял.
- Похлопай-ка в ладоши, - сказал ему честолюбец.
Маленький принц захлопал в ладоши. Честолюбец приподнял шляпу и
скромно раскланялся.
"Здесь веселее, чем у старого короля", - подумал маленький принц. И
опять стал хлопать в ладоши. А честолюбец опять стал раскланиваться,
снимая шляпу.
Так минут пять подряд повторялось одно и то же, и маленькому принцу
это наскучило.
- А что надо сделать, чтобы шляпа упала? - Спросил он.
Но честолюбец не слышал. Тщеславные люди глухи ко всему, кроме
похвал.
- Ты и в самом деле мой восторженный почитатель? - Спросил он
маленького принца.
- А как это - почитать?
- Почитать - значит признавать, что на этой планете я всех красвее,
всех наряднее, всех богаче и всех умней.
- Да ведь на твоей планете больше и нет никого!
- Ну, доставь мне удовольствие, все равно восхищайся мною!
- Я восхищаюсь, - сказал маленький принц, слегка пожав плечами, - но
какая тебе от этого радость?
И он сбежал от честолюбца.
"Право же, взрослые - очень странные люди", - только и подумал он,
пускаясь в путь.
12
На следующей планете жил пьяница. Маленький принц пробыл у него
совсем недолго, но стало ему после этого очень невесело. Когда он явился
на эту планету, пьяница молча сидел и смотрел на выстроившиеся перед ним
полчища бутылок - пустых и полных.
- Что это ты делаешь? - Спросил маленький принц.
- Пью, - мрачно ответил пьяница.
- Зачем?
- Чтобы забыть.
- О чем забыть? - Спросил маленький принц, ему стало жаль пьяницу.
- Хочу забыть, что мне совестно, - признался пьяница и повесил
голову.
- Отчего же тебе совестно? - Спросил маленький принц, ему очень
хотелось помочь бедняге.
- Совестно пить! - Об'яснил пьяница, и больше от него нельзя было
добиться ни слова.
И маленький принц отправился дальше, растерянный и недоумевающий.
"Да, право же, взрослые очень, очень странный народ", - думал он,
продолжая путь.
13
Четвертая планета принадлежала деловому человеку. Он был так занят,
что при появлении маленького принца даже головы не поднял.
- Добрый день, - сказал ему маленький принц. - Ваша сигарета погасла.
- Три да два - пять. Пять да семь - двенадцать. Двенадцать да три -
пятнадцать. Добрый день. Пятнадцать да семь - двадцать два. Двадцать два
да шесть - двадцать восемь. Некогда спичкой чиркнуть. Двадцать шесть да
пять - тридцать один. Уф! Итого, стало быть, пятьсот один миллион шестьсот
двадцать две тысячи семьсот тридцать один.
- Пятьсот миллионов чего?
- А? Ты еще здесь? Пятьсот миллионов... Уж не знаю чего... У меня
столько работы! Я человек серьезный, мне не до болтовни! Два да пять -
семь...
- Пятьсот миллионов чего? - Повторил маленький принц: Спросив о
чем-нибудь, он не отступался, пока не получал ответа.
Деловой человек поднял голову.
- Уже пятьдесят четыре года я живу на этой планете, и за все время
мне мешали только три раза. В первый раз, двадцать два года тому назад, ко
мне откудато залетел майский жук. Он поднял ужасный шум, и я тогда сделал
четыре ошибки в сложении. Во второй раз, одиннадцать лет тому назад, у
меня был приступ ревматизма. От сидячего образа жизни. Мне разгуливать
некогда. Я человек серьезный. Третий раз... Вот он! Итак, стало быть,
пятьсот миллионов...
- Миллионов чего?
Деловой человек понял, что надо ответить, а то не будет ему покоя.
- Пятьсот миллионов этих маленьких штучек, которые иногда видны в
воздухе.
- Это что же, мухи?
- Да нет же, такие маленькие, блестящие.
- Пчелы?
- Да нет же. Такие, золотые, всякий лентяй как посмотрит на них, так
и размечтается. А я человек серьезный. Мне мечтать некогда.
- А, звезды?
- Вот-вот. Звезды.
- Пятьсот миллионов звезд? Что же ты с ними со всеми делаешь?
- Пятьсот один миллион шестьсот двадцать две тысячи семьсот тридцать
одна. Я человек серьезный, я люблю точность.
- Что же ты далаешь со всеми этими звездами?
- Что делаю?
- Да.
- Ничего не делаю. Я ими владею.
- Владеешь звездами?
- Да.
- Но я уже видел короля, который...
- Короли ничем не владеют. Они только правят. Это совсем не одно и то
же.
- А для чего тебе владеть звездами?
- Чтоб быть богатым.
- А для чего быть богатым?
- Чтобы покупать еще новые звезды, если их кто-нибудь откроет.
"Он рассуждает почти как тот пьяница", - подумал маленький принц.
И стал спрашивать дальше:
- А как можно владеть звездами?
- Звезды чьи? - Ворчливо спросил делец.
- Не знаю. Ничьи.
- Значит, мои, потому что я первый до этого додумался.
- И этого довольно?
- Ну конечно. Если ты найдешь алмаз, у которого нет хозяина, -
значит, он твой. Если ты найдешь остров, у которого нет хозяина, он твой.
Если тебе первому придет в голову какая-нибудь идея, ты берешь на нее
патент: Она твоя. Я владею звездами, потому что до меня никто не догадался
ими завладеть.
- Вот это верно, - сказал маленький принц. - И что же ты с ними
делаешь?
- Распоряжаюсь ими, - ответил делец. - Считаю их и пересчитываю. Это
очень трудно. Но я человек серьезный.
Однако маленькому принцу этого было мало.
- Если у меня есть шелковый платок, я могу повязать его вокруг шеи и
унести с собой, - сказал он. - Если у меня есть цветок, я могу его сорвать
и унести с собой. А ты ведь не можешь забрать звезды!
- Нет, но я могу положить их в банк.
- Как это?
- А так: Пишу на бумажке, сколько у меня звезд. Потом кладу эту
бумажку в ящик и запираю его на ключ.
- И все?
- Этого довольно.
"Забавно! - Подумал маленький принц. - И даже поэтично. Но не так уж
это серьезно".
Что серьезно, а что не серьезно - это маленький принц понимал
по-своему, совсем не так, как взрослые.
- У меня есть цветок, - сказал он, - и я каждое утро его поливаю. У
меня есть три вулкана, я каждую неделю их прочищаю. Все три прочищаю, и
потухший тоже. Мало ли что может случиться. И моим вулканам, и моему
цветку полезно, что я ими владею. А звездам от тебя нет никакой пользы...
Деловой человек открыл было рот, но так и не нашелся что ответить, и
маленький принц отправился дальше.
"Нет, взрослые и правда поразительный народ", - простодушно говорил
он себе, продолжая путь.
14
Пятая планета была очень занятная. Она оказалась меньше всех. На ней
только и помещалось, что фонарь да фонарщик. Маленький принц никак не мог
понять, для чего на крохотной, затерявшейся в небе плаетке, где нет ни
домов, ни жителей, нужны фонарь и фонарщик. Но он подумал:
"Может быть, этот человек и нелеп. Но он не так нелеп, как король,
честолюбец, делец и пьяница. В его работе все-таки есть смысл. Когда он
зажигает свой фонарь - как будто рождается еще одна звезда или цветок. А
когда он гасит фонарь - как будто звезда или цветок засыпают. Прекрасное
занятие. Это по-настоящему полезно, потому что красиво".
И, поравнявшись с этой планеткой, он почтительно поклонился
фонарщику.
- Добрый день, - сказал он. - Почему ты сейчас погасил фонарь?
- Такой уговор, - ответил фонарщик. - Добрый день.
- А что это за уговор?
- Гасить фонарь. Добрый вечер.
И он снова засветил фонарь.
- Зачем же ты опять его зажег?
- Такой уговор, - повторил фонарщик.
- Не понимаю, - признался маленький принц.
- И понимать нечего, - сказал фонарщик, - уговор есть уговор. Добрый
день.
И погасил фонарь.
Потом красным клетчатым платком утер пот со лба и сказал:
- Тяжкое у меня ремесло. Когда-то это имело смысл. Я гасил фонарь по
утрам, а вечером опять зажигал. У меня оставался день, чтобы отдохнуть, и
ночь, что бы выспаться...
- А потом уговор переменился?
- Уговор не менялся, - сказал фонарщик. - В том-то и беда! Моя
планета год от году вращается все быстрее, а уговор остался прежний.
- И как же теперь? - Спросил маленький принц.
- Да вот так. Планета делает полный оборот за одну минуту, и у меня
нет ни секунды передышки. Каждую минуту я гашу фонарь и опять его зажигаю.
- Вот забавно! Значит, у тебя день длится всего одну минуту!
- Ничего тут нет забавного, - возразил фонарщик. - Мы с тобой
разговариваем уже целый месяц.
- Целый месяц?!
- Ну да. Тридцать минут. Тридцать дней. Добрый вечер!
И он опять засветил фонарь.
Маленький принц смотрел на фонарщика, и ему все больше нравился этот
человек, который был так верен своему слову. Маленький принц вспомнил, как
он когда-то переставлял стул с места на место, чтобы лишний раз поглядеть
на закат. И ему захотелось помочь другу.
- Послушай, - сказал он фонарщику, - я знаю средство: Ты можешь
отдыхать, когда только захочешь...
- Мне все время хочется отдыхать, - сказал фонарщик.
Ведь можно быть верным слову и все-таки ленивым.
- Твоя планетка такая крохотная, - продолжал маленький принц, - ты
можешь обойти ее в три шага. И просто нужно идти с такой скоростью, чтобы
все время оставаться на солнце. Когда захочется отдохнуть, ты просто все
иди, иди... И день будет тянуться столько времени, сколько ты пожелаешь.
- Ну, от этого мне мало толку, - сказал фонарщик. - Больше всего на
свете я люблю спать.
- Тогда плохо твое дело, - посочувствовал маленький принц.
- Плохо мое дело, - подтвердил фонарщик. - Добрый день.
- И погасил фонарь.
"Вот человек, - сказал себе малеький принц, продолжая путь, - вот
человек, которого все стали бы презирать - и король, и честолюбец, и
пьяница, и делец. А между тем из них всех он один, по-моему, не смешон.
Может быть, потому, что он думает не только о себе".
Маленький принц вздохнул.
"Вот бы с кем подружиться, - подумал он еще. - Но его планетка уж
очень крохотная. Там нет места для двоих..."
Он не смел себе признаться в том, что больше всего жалеет об этой
чудесной планетке еще по одной причине: За двадцать четыре часа на ней
можно любоваться закатом тысячу четыреста сорок раз!
15
Шестая планета была в десять раз больше предыдущей. На ней жил
старик, который писал толстенные книги.
- Смотрите-ка! Вот прибыл путешественник! - Воскликнул он, заметив
маленького принца.
Маленький принц сел на стол, чтобы отдышаться. Он уже столько
странствовал!
- Откуда ты? - Спросил старик.
- Что это за огромная книга? - Спросил маленький принц. - Что вы
здесь делаете?
- Я географ, - ответил старик.
- А что такое географ?
- Это ученый, который знает, где находятся моря, реки, города, горы и
пустыни.
- Как интересно! - Сказал маленький принц. - Вот это настоящее дело!
И он окинул взглядом планету географа. Никогда еще он не видал такой
величественной планеты!
- Ваша планета очень красивая, - сказал он. - А океаны у вас есть?
- Этого я не знаю, - сказал географ.
- О-о-о... - Разочарованно протянул маленький принц. - А горы есть?
- Не знаю, - сказал географ.
- А города, реки, пустыни?
- И этого я тоже не знаю.
- Но ведь вы географ!
- Вот именно, - сказал старик. - Я географ, а не путешественник. Мне
ужасно не хватает путешествеников. Ведь не географы ведут счет городам,
рекам, горам, морям, океанам и пустыням. Географ - слишком важное лицо,
ему некогда разгуливать. Он не выходит из своего кабинета. Но он принимает
у себя путешественников и записывает их рассказы. И если кто-нибудь из них
расскажет что-нибудь интересное, географ наводит справки и проверяет,
порядочный ли человек этот путешественник.
- А зачем?
- Да ведь если путешественник станет врать, в учебниках географии все
перепутается. И если он выпивает лишнее - тоже беда.
- А почему?
- Потому, что у пьяниц двоится в глазах. И там, где на самом деле
одна гора, географ отметит две.
- Я знал одного человека... Из него вышел бы плохой путешественник, -
сказал маленький принц.
- Очень возможно. Так вот, если окажется, что путешественник -
человек порядочный, тогда проверяют его открытие.
- Как проверяют? Идут и смотрят?
- Ну нет. Это слишком сложно. Просто требуют, чтобы путешественник
представил доказательства. Например, если он открыл большую гору, пускай
принесет с нее большие камни.
Географ вдруг пришел в волнение:
- Но ты ведь и сам путешественник! Ты явился издалека! Расскажи мне о
своей планете!
И он раскрыл толстенную книгу и очинил карандаш. Рассказы
путешественников сначала записывают карандашом. И только после того как
путешественник представит доказательства, можно записать его рассказ
чернилами.
- Слушаю тебя, - сказал географ.
- Ну, у меня там не так уж интересно, - промолвил маленький принц. -
У меня все очень маленькое. Есть три вулкана. Два действуют, а один давно
потух. Но мало ли что может случиться...
- Да, все может случиться, - подтвердил географ.
- Потом, у меня есть цветок.
- Цветы мы не отмечаем, - сказал географ.
- Почему?! Это ведь самое красивое!
- Потому, что цветы эфемерны.
- Как это - эфемерны?
- Книги по географии - самые драгоценные книги на свете, - об'яснил
географ. - Они никогда не устаревают. Ведь это очень редкий случай, чтобы
гора сдвинулась с места. Или чтобы океан пересох. Мы пишем о вещах вечных
и неизменных.
- Но потухший вулкан может проснуться, - прервал маленький принц. - А
что такое "эфемерный"?
- Потух вулкан или действует, это для нас, географов, не имеет
значения, - сказал географ. - Важно одно: Гора. Она не меняется.
- А что такое "эфемерный"? - Спросил маленький принц, ведь, раз задав
вопрос, он не отступался, пока не получал ответа.
- Это значит: Тот, что должен скоро исчезнуть.
- И мой цветок должен скоро исчезнуть?
- Разумеется.
"Моя краса и радость недолговечна, - сказал себе маленький принц, - и
ей нечем защищаться от мира: У нее только и есть что четыре шипа. А я
бросил ее, а она осталась на моей планете совсем одна!"
Это впервые он пожалел о покинутом цветке. Но мужество тотчас
вернулось к нему.
- Куда вы посоветуете мне отправиться? - Спросил он географа.
- Посети планету земля, - отвечал географ. - У нее неплохая
репутация...
И маленький принц пустился в путь, но мысли его были о покинутом
цветке.
16
Итак, седьмая планета, которую он посетил, была земля.
Земля - планета не простая! На ней насчитывается сто одиннацать
королей (в том числе, конечно, и негритянских), семь тысяч географов,
девятьсот тысяч дельцов, семь с половиной миллионов пьяниц, триста
одиннадцать миллионов честолюбцев - итого около двух миллиардов взрослых.
Чтобы дать вам понятие о том, как велика земля, скажу лишь, что, пока
не изобрели электричество, на всех шести континентах приходилось держать
целую армию фонарщиков - четыреста шестьдесят две тысячи пятьсот
одиннадцать человек.
Если поглядеть со стороны, это было великолепное зрелище. Движения
этой армии подчинялись точнейшему ритму, совсем как в балете.
Первыми выступали фонарщики новой зеландии и австралии. Засветив свои
огни, они отправлялись спать. За ними наступал черед фонарщиков китая.
Исполнив свой танец, они тоже скрывались за кулисами. Потом приходил черед
фонарщиков в россии и в индии. Потом - в африке и европе. Затем в южной
америке. Затем в северной америке. И никогда они не ошибались, никто не
выходил на сцену не вовремя. Да, это было блистательно.
Только тому фонарщику, что должен был зажигать единственный фонарь на
северном полюсе, да его собрату на южном полюсе - только этим двоим жилось
легко и беззаботно: Им приходилось заниматься своим делом сего два раза в
год.
17
Когда очень хочешь сострить, иной раз поневоле приврешь. Рассказывая
о фонарщиках, я несколько погрешил против истины. Боюсь, что у тех, кто не
знает нашей планеты, сложится о ней неверное представление. Люди занимают
на земле не так уж много места. Если бы два миллиарда ее жителей сошлись и
стали сплошной толпой, как на митинге, все они без труда уместились бы на
пространстве размером двадцать миль в длину и двадцать в ширину. Все
человечество можно бы составить плечом к плечу на самом маленьком островке
в тихом океане.
Взрослые вам, конечно, не поверят. Они воображают, что занимают очень
много места. Они кажутся сами себе величественными, как баобабы. А вы
посоветуйте им сделать точный расчет. Им это понравится, они ведь обожают
цифры. Вы же не тратьте время а эту арифметику. Это ни к чему. Вы и без
того мне верите.
Итак, попав на землю, маленький принц не увидел ни души и очень
удивился. Он подумал даже, что залетел по ошибке на какую-то другую
планету. Но тут в песке шевельнулось колечко цвета лунного луча.
- Добрый вечер, - сказал на всякий случай маленький принц.
- Добрый вечер, - ответила змея.
- На какую это планету я попал?
- На землю, - сказала змея. - В африку.
- Вот как. А разве на земле нет людей?
- Это пустыня. В пустынях никто не живет. Но земля большая.
Маленький принц сел на камень и поднял глаза к небу.
- Хотел бы я знать, зачем звезды светятся, - задумчиво сказал он. -
Наверно, затем, чтобы рано или поздно каждый мог снова отыскать свою.
Смотри, вон моя планета - прямо над нами... Но как до нее далеко!
- Красивая планета, - сказала змея. - А что ты будешь делать здесь,
на земле?
- Я поссорился со своим цветком, - признался маленький принц.
- А, вот оно что...
И оба умолкли.
- А где же люди? - Вновь заговорил наконец маленький принц. - В
пустыне все-таки одиноко...
- Среди людей тоже одиноко, - заметила змея.
Маленький принц внимательно посмотрел на нее.
- Странное ты существо, - сказал он. - Не толще пальца...
- Но могущества у меня больше, чем в пальце короля, - возразила змея.
Маленький принц улыбнулся:
- Ну, разве ты уж такая могущественная? У тебя даже лап нет. Ты и
путешествовать не можешь...
- Я могу унести дальше, чем любой корабль, - сказала змея.
И обвилась вокруг щиколотки маленького принца, словно золотой
браслет.
- Всякого, кого я коснусь, я возвращаю земле, из которой он вышел, -
сказала она. - Но ты чист и явился со звезды...
Маленький принц не ответил.
- Мне жаль тебя, - продолжала змея. - Ты так слаб на этой земле,
жесткой, как гранит. В тот день, когда ты горько пожалеешь о своей
покинутой планете, я сумею тебе помочь. Я могу...
- Я прекрасно понял, - сказал маленький принц. - Но почему ты все
время говоришь загадками?
- Я решаю все загадки, - сказала змея.
И оба умолкли.
18
Маленький принц пересек пустыню и никого не встретил. За все время
ему попался только один цветок - крохотный, невзрачный цветок о трех
лепестках...
- Здравствуй, - сказал маленький принц.
- Здравствуй, - отвечал цветок.
- А где люди? - Вежливо спросил маленький принц.
Цветок видел однажды, как мимо шел караван.
- Люди? Ах да... Их всего-то, кажется, шесть или семь. Я видел их
много лет назад. Но где их искать - неизвестно. Их носит ветром. У них нет
корней, это очень неудобно.
- Прощай, - сказал маленький принц.
- Прощай, - сказал цветок.
19
Маленький принц поднялся на высокую гору. Прежде он никогда не видал
гор, кроме своих трех вулканов, которые были ему по колено. Потухший
вулкан служил ему табуретом. И теперь он подумал: "С такой высокой горы я
сразу увижу всю планету и всех людей". Но увидел только скалы, острые и
тонкие, как иглы.
- Добрый день, - сказал он на всякий случай.
"Добрый день... День.. День..." - Откликнулось эхо.
- Кто вы? - Спросил маленький принц.
"Кто вы... Кто вы... Кто вы..." - Откликнулось эхо.
- Будем друзьями, я совсем один, - сказал он.
"Один... Один... Один..." - Откликнулось эхо.
"Какая странная планета! - Подумал маленький принц. - Совсем сухая,
вся в иглах и соленая. И у людей не хватает воображения. Они только
повторяют то, что им скажешь... Дома у меня был цветок, моя краса и
радость, и он всегда заговаривал первым".
20
Долго шел маленький принц через пески, скалы и снега и наконец набрел
на дорогу. А все дороги ведут к людям.
- Добрый день, - сказал он.
Перед ним был сад, полный роз.
- Добрый день, - отозвались розы.
И маленький принц увидел, что все они похожи на его цветок.
- Кто вы? - Спросил он, пораженный.
- Мы - розы, - отвечали розы.
- Вот как... - Промолвил маленький принц.
И почувствовал себя очень-очень несчастным. Его красавица говорила
ему, что подобных ей нет во всей вселенной. И вот перед ним пять тысяч
точно таких же цветов в одном только саду!
"Как бы она рассердилась, если бы увидела их! - Подумал маленький
принц. - Она бы ужасно раскашлялась и сделала вид, что умирает, лишь бы не
показаться смешной. А мне пришлось бы ходить за ней, как за больной, ведь
иначе она и вправду бы умерла, лишь бы унизить и меня тоже..."
А потом он подумал: "Я-то воображал, что владею единственным в мире
цветком, какого больше ни у кого и нигде нет, а это была самая
обыкновенная роза. Только всего у меня и было что простая роза да три
вулкана ростом мне по колено, и то один из них потух, и, может быть,
навсегда... Какой же я после этого принц?.."
Он лег в траву и заплакал.
21
Вот тут-то и появился лис.
- Здравствуй, - сказал он.
- Здравствуй, - вежливо ответил маленький принц и оглянулся, но
никого не увидел.
- Я здесь, - послышался голос. - Под яблоней...
- Кто ты? - Спросил маленький принц. - Какой ты красивый!
- Я - лис, - сказал лис.
- Поиграй со мной, - попросил маленький принц. - Мне так грустно...
- Не могу я с тобой играть, - сказал лис. - Я не приручен.
- Ах, извини, - сказал маленький принц.
Но, подумав, спросил:
- А как это - приручить?
- Ты не здешний, - заметил лис. - Что ты здесь ищешь?
- Людей ищу, - сказал маленький принц. - А как это - приручить?
- У людей есть ружья, и они ходят на охоту. Это очень неудобно! И еще
они разводят кур. Только этим они и хороши. Ты ищешь кур?
- Нет, - сказал маленький принц. - Я ищу друзей. А как это -
приручить?
- Это давно забытое понятие, - об'яснил лис. - Оно означает: Создать
узы.
- Узы?
- Вот именно, - сказал лис. - Ты для меня пока всего лишь маленький
мальчик, точно такой же, как сто тысяч других мальчиков. И ты мне не
нужен. И я тебе тоже не нужен. Я для тебя только лисица, точно такая же,
как сто тысяч других лисиц. Но если ты меня приручишь, мы станем нужны
друг другу. Ты будешь для меня единственный в целом свете. И я буду для
тебя один в целом свете...
- Я начинаю понимать, - сказал маленький принц. - Есть одна роза...
Наверно, она меня приручила...
- Очень возможно, - согласился лис. - На земле чего только не бывает.
- Это было не на земле, - сказал маленький принц.
Лис очень удивился:
- На другой планете?
- Да.
- А на той планете есть охотники?
- Нет.
- Как интересно! А куры там есть?
- Нет.
- Нет в мире совершенства! - Вздохнул лис.
Но потом он опять заговорил о том же:
- Скучная у меня жизнь. Я охочусь за курами, а люди охотятся за мною.
Все куры одинаковы, и люди все одинаковы. И живется мне скучновато. Но
если ты меня приручишь, моя жизнь словно солнцем озарится. Твои шаги я
стану различать среди тысяч других. Заслышав людские шаги, я всегда убегаю
и прячусь. Но твоя походка позовет меня, точно музыка, и я выйду из своего
убежища. И потом - смотри! Видишь, вон там, в полях, зреет пшеница? Я не
ем хлеба. Колосья мне не нужны. Пшеничные поля ни о чем мне не говорят. И
это грустно! Но у тебя золотые волосы. И как чудесно будет, когда ты меня
приручишь! Золотая пшеница станет напоминать мне тебя. И я полюблю шелест
колосьев на ветру...
Лис замолчал и долго смотрел на маленького принца. Потом сказал:
- Пожалуйста... Приручи меня!
- Я бы рад, - отвечал маленький принц, - но у меня так мало времени.
Мне еще надо найти друзей и узнать разные вещи.
- Узнать можно только те вещи, которые приручишь, - сказал лис. - У
людей уже не хватает времени что-либо узнавать. Они покупают вещи готовыми
в магазинах. Но ведь нет таких магазинов, где торговали бы друзьями, и
потому люди больше не имеют друзей. Если хочешь, чтобы у тебя был друг,
приручи меня!
- А что для этого надо делать? - Спросил маленький принц.
- Надо запастись терпеньем, - ответил лис. - Сперва сядь вон там,
поодаль, на траву, - вот так. Я буду на тебя искоса поглядывать, а ты
молчи. Слова только мешают понимат друг друга. Но с каждым днем садись
немножко ближе...
Назавтра маленький принц вновь пришел на то же место.
- Лучше приходи всегда в один, и тот же час, - попросил лис. - Вот,
например, если ты будешь приходить в четыре часа, я уже с трех часов
почувствую себя счастливым. И чем ближе к назначенному часу, тем
счастливей. В четыре часа я уже начну волноваться и тревожиться. Я узнаю
цену счастью! А если ты приходишь всякий раз в другое время, я не знаю, к
какому часу готовить свое сердце... Нужно соблюдать обряды.
- А что такое обряды? - Спросил маленький принц.
- Это тоже нечто давно забытое, - об'яснил лис. - Нечто такое, отчего
один какой-то день становится не похож на все другие дни, один час - на
все другие часы. Вот, например, у моих охотников есть такой обряд: По
четвергам они танцуют с деревенскими девушками. И какой же это чудесный
день - четверг! Я отправлюсь на прогулку и дохожу до самого виноградника.
А если бы охотники танцевали когда придется, все дни были бы одинаковы и я
никогда не знал бы отдыха.
Так маленький принц приручил лиса. И вот настал час прощанья.
- Я буду плакать о тебе, - вздохнул лис.
- Ты сам виноват, - сказал маленький принц. - Я ведь не хотел, чтобы
тебе было больно ты сам пожелал, чтобы я тебя приручил...
- Да, конечно, - сказал лис.
- Но ты будешь плакать! -
- Да, конечно.
- Значит, тебе от этого плохо.
- Нет, - возразил лис, - мне хорошо. Вспомни, что я говорил про
золотые колосья.
Он умолк. Потом прибавил:
- Поди взгляни еще раз на розы. Ты поймешь, что твоя роза -
единственная в мире. А когда вернешься, чтобы проститься со мной, я открою
тебе один секрет. Это будет мой тебе подарок.
Маленький принц пошел взглянуть на розы.
- Вы ничуть не похожи на мою розу, - сказал он им. - Вы еще ничто.
Никто вас не приручил, и вы никого не приручили. Таким был прежде мой лис.
Он ничем не отличался от ста тысяч других лисиц. Но я с ним подружился, и
теперь он - единственный в целом свете.
Розы очень смутились.
- Вы красивые, но пустые, - продолжал маленький принц. - Ради вас не
захочется умереть. Конечно, случайный прохожий, поглядев на мою розу,
скажет, что она точно такая же, как вы. Но мне она одна дороже всех вас.
Ведь это ее, а не вас я поливал каждый день. Ее, а не вас накрывал
стеклянным колпаком. Ее загораживал ширмой, оберегая от ветра. Для нее
убивал гусениц, только двух или трех оставил, чтобы вывелись бабочки. Я
слушал, как она жаловалась и как хвастала, я прислушивался к ней, даже
когда она умолкала. Она - моя.
И маленький принц возвратился к лису.
- Прощай... - Сказал он.
- Прощай, - сказал лис. - Вот мой секрет, он очень прост: Зорко одно
лишь сердце. Самого главного глазами не увидишь.
- Самого главного глазами не увидишь, - повторил маленький принц,
чтобы лучше запомнить.
- Твоя роза так дорога тебе потому, что ты отдавал ей все свои дни.
- Потому что я отдавал ей все свои дни... - Повторил маленький принц,
чтобы лучше запомнить.
- Люди забыли эту истину, - сказал лис, - но ты не забывай: Ты
навсегда в ответе за всех, кого приручил. Ты в ответе за твою розу.
- Я в ответе за мою розу... - Повторил маленький принц, чтобы лучше
запомнить.
22
- Добрый день, - сказал маленький принц.
- Добрый день, - отозвался стрелочник.
- Что ты делаешь? - Спросил маленький принц.
- Сортирую пассажиров, - отвечал стрелочник. - Отправляю их в поездах
по тысяче человек зараз - один поезд направо, другой налево.
И скорый поезд, сверкая освещенными окнами, с громом промчался мимо,
и будка стрелочника вся задрожала.
- Как они спешат! - Удивился маленький принц. - Чего они ищут?
- Даже сам машинист этого не знает, - сказал стрелочник.
И в другую сторону, сверкая огнями, с громом пронесся еще один скорый
поезд.
- Они уже возвращаются? - Спросил маленький принц.
- Нет, это другие, - сказал стрелочник. - Это встречный.
- Им было нехорошо там, где они были прежде?
- Там хорошо, где нас нет, - сказал стрелочник.
И прогремел сверкая, третий скорый поезд.
- Они хотят догнать тех, первых? - Спросил маленький принц.
- Ничего они не хотят, - сказал стрелочник. - Они спят в вагонах или
просто сидят и зевают. Одни только дети прижимаются носами к окнам.
- Одни только дети знают, чего ищут, - промолвил маленький принц. -
Они отдают все свои дни тряпочной кукле, и она становится им очень-очень
дорога, и если ее у них отнимут, дети плачут...
- Их счастье, - сказал стрелочник.
23
- Добрый день, - сказал маленький принц.
- Добрый день, - ответил торговец.
Он торговал усовершенствованными пилюлями, которые утоляют жажду.
Проглотишь такую пилюлю - и потом целую неделю не хочется пить.
- Для чего ты их продаешь? - Спросил маленький принц.
- От них большая экономия времени, - ответил торговец. - По подсчетам
специалистов, можно сэкономить пятьдесят три минуты в неделю.
- А что делать в эти пятьдесят три минуты?
- Да что хочешь.
"Будь у меня пятьдесят три минуты свободных, - подумал маленький
принц, - я бы просто-напросто пошел к роднику..."
24
Миновала неделя с тех пор, как я потерпел аварию, и, слушая про
торговца пилюлями, я выпил последний глоток воды.
- Да, - сказал я маленькому принцу, - все, что ты рассказываешь,
очень интересно, но я еще не починил самолет, у меня не осталось ни капли
воды, и я тоже был бы счастлив, если бы мог просто-напросто пойти к
роднику.
- Лис, с которым я подружился...
- Милый мой, мне сейчас не до лиса!
- Почему?
- Да потому, что придется умереть от жажды...
Он не понял, какая тут связь. Он возразил:
- Хорошо, если у тебя когда-то был друг, пусть даже надо умереть. Вот
я очень рад, что дружил с лисом.
"Он не понимает, как велика опасность. Он никогда не испытывал ни
голода, ни жажды. Ему довольно солнечного луча..."
Я не сказал этого вслух, только подумал. Но маленький принц посмотрел
на меня и промолвил:
- Мне тоже хочется пить... Пойдем поищем колодец...
Я устало развел руками: Что толку наугад искать колодцы в бескрайней
пустыне? Но все-таки мы пустились в путь.
Долгие часы мы шли молча. Наконец стемнело, и в небе стали загораться
звезды. От жажды меня немного лихорадило, и я видел их будто во сне. Мне
все вспоминались слова маленького принца, и я спросил:
- Значит, и ты тоже знаешь, что такое жажда?
Но он не ответил. Он сказал просто:
- Вода бывает нужна и сердцу...
Я не понял, но промолчал. Я знал, что не следует его расспрашивать.
Он устал. Опустился на песок. Я сел рядом. Помолчали. Потом он
сказал:
- Звезды очень красивые, потому что где-то там есть цветок, хоть его
и не видно...
- Да, конечно, - сказал я только, глядя на волнистый песок,
освещенный луною.
- И пустыня красивая... - Прибавил маленький принц.
Это правда. Мне всегда нравилось в пустыне. Сидишь не песчаной дюне.
Ничего не видно. Ничего не слышно. И все же тишина словно лучится...
- Знаешь, отчего хороша пустыня? - Сказал он. - Где-то в ней
скрываются родники...
Я был поражен. Вдруг я понял, почему таинственно лучится песок.
Когда-то, маленьким мальчиком, я жил в старом престаром доме -
рассказывали, будто в нем запрятан клад. Разумеется, никто его так и не
открыл, а может быть, никто никогда его и не искал. Но из-за него дом был
словно заколодован: В сердце своем он скрывал тайну...
- Да, - сказал я. - Будь то дом, звезды или пустыня, - самое
прекрасное в них то, чего не увидишь глазами.
- Я очень рад, что ты согласен с моим другом лисом, - отозвался
маленький принц.
Потом он уснул, я взял его на руки и пошел дальше. Я был взволнован.
Мне казалось, я несу хрупкое сокровище. Мне казалось даже, ничего более
хрупкого нет на нашей земле. При свете луны я смотрел на его бледный лоб,
на сомкнутые ресницы, на золотые пряди волос, которые перебирал ветер, и
говорил себе: Всю это лишь оболочка. Самое главное - то, чего не увидишь
глазами...
Его полуоткрытые губы дрогнули в улыбке, и я сказал себе:
Трогательней всего в этом спящем маленьком принце его верность цветку,
образ розы, который лучится в нем, словно пламя светильника, даже когда он
спит... И я понял, что он еще более хрупок, чем кажется. Светильники надо
беречь: Порыв ветра может их погасить...
Так я шел... И на рассвете дошел до колодца.
25
- Люди забираются в скорые поезда, но они уже сами не понимают, чего
ищут, - сказал маленький принц. - Поэтому они не знают покоя, бросаются то
в одну сторону, то в другую...
Потом прибавил:
- И все напрасно...
Колодец, к которому мы пришли, был не такой, как все колодцы в
сахаре. Обычно здесь колодец - просто яма в песке. А это был самый
настоящий деревенский колодец. Но деревни тут нигде не было, и я подумал,
что это сон.
- Как странно, - сказал я маленькому принцу, - тут все приготовлено:
И ворот, и ведро, и веревка...
Он засмеялся, тронул веревку, стал раскручивать ворот. И ворот
заскрипел, точно старый флюгер, долго ржавевший в безветрии.
- Слышишь? - Сказал маленький принц. - Мы разбудили колодец, и он
запел!
Я боялся, что он устанет.
- Я сам зачерпну воды, - сказал я, - тебе это не под силу.
Медленно вытащил я полное ведро и надежно поставил его на каменный
край колодца. В ушах у меня еще отдавалось пение скрипучего ворота, вода в
ведре еще дрожала, и в ней дрожали солнечные зайчики.
- Мне хочется глотнуть этой воды, - промолвил маленький принц. - Дай
мне напиться...
И я понял, что он искал!
Я поднес ведро к его губам. Он пил, закрыв глаза. Это было как самый
прекрасный пир. Вода эта была не простая. Она родилась из долгого пути под
звездами, из скрипа ворота, из усилий моих рук. Она была как подарок
сердцу. Когда я был маленький, так светились для меня рождественские
подарки: Сияньем свеч на елке, пением органа в час полночной мессы,
ласковыми улыбками.
- На твоей планете, - сказал маленький принц, - люди выращивают в
одном саду пять тысяч роз... И не находят того, что ищут...
- Не находят, - согласился я.
- А ведь то, чего они ищут, можно найти в одной единственной розе, в
глотке воды...
- Да, конечно, - согласился я.
И маленький принц сказал:
- Но глаза слепы. Искать надо сердцем.
Я выпил воды. Дышалось легко. На рассвете песок становится золотой,
как мед. И от этого тоже я был счастлив. С чего бы мне грустить?..
- Ты должен сдержать слово, - мягко сказал маленький принц, снова
садясь рядом со мною.
- Какое слово?
- Помнишь, ты обещал... Намордник для моего барашка... Я ведь в
ответе за тот цветок.
Я достал из кармана свои рисунки. Маленький принц поглядел на них и
засмеялся:
- Баобабы у тебя похожи на капусту...
А я-то гордился своими баобабами!
- А у лисицы твоей уши... Точно рога! И какие длинные!
И он опять засмеялся.
- Ты несправедлив, дружок. Я ведь никогда и не умел рисовать - разве
только удавов снаружи и изнутри.
- Ну ничего, - успокоил он меня. - Дети и так поймут.
И я нарисовал намордник для барашка. Я отдал рисунок маленькому
принцу, и сердце у меня сжалось.
- Ты что-то задумал и не говоришь мне...
Но он не ответил.
- Знаешь, - сказал он, - завтра исполнится год, как я попал к вам на
землю...
И умолк. Потом прибавил:
- Я упал совсем близко отсюда...
И покраснел.
И опять, бог весть почему, тяжело стало у меня на душе. Все-таки я
спросил:
- Значит, неделю назад, в то утро, когда мы познакомились, ты не
случайно бродил тут совсем один, за тысячу миль от человеческого жилья? Ты
возвращался к месту, где тогда упал?
Маленький принц покраснел еще сильнее.
А я прибавил нерешительно:
- Может быть, это потому, что исполняется год?..
И опять он покраснел. Он не ответил ни на один мой вопрос, но ведь
когда краснеешь, это значит "да", не так ли?
- Неспокойно мне... - Начал я.
Но он сказал:
- Пора тебе приниматься за работу. Иди к своей машине. Я буду ждать
тебя здесь. Возвращайся завтра вечером...
Однако мне не стало спокойнее. Я вспомнил о лисе... Когда даешь себя
приручить, потом случается и плакать.
26
Неподалеку от колодца сохранились развалины древней каменной стены.
На другой вечер, покончив с работой, я вернулся туда и еще издали увидел,
что маленький принц сидит на краю стены, свесив ноги. И услышал его голос.
- Разве ты не понимаешь? - Говорил он. - Это было совсем не здесь.
Наверно, кто-то ему отвечал, потому что он возразил:
- Ну да, это было ровно год назад, день в день, но только в другом
месте...
Я зашагал быстрей. Но нигде у стены я больше никого не видел и не
слышал. А между тем маленький принц снова ответил кому-то:
- Ну конечно. Ты найдешь мои следы на песке. И тогда жди. Сегодня
ночью я туда приду.
До стены оставалось двадцать метров, а я все еще ничего не видел.
После недолгого молчания маленький принц спросил:
- А у тебя хороший яд? Ты не заставишь меня долго мучиться?
Я остановился, и сердце мое сжалось, но я все еще не понимал.
- Теперь уходи, - сказал маленький принц. - Я хочу спрыгнуть вниз.
Тогда я опустил глаза да так и подскочил! У подножья стены, подняв к
маленькому принцу, свернулась желтая змейка, из тех, чей укус убивает в
полминуты.
Нащупывая в кармане револьвер, я бегом бросился к ней, но при звуке
шагов змейка тихо заструилась по песку, словно умирающий ручеек, и с еле
слышным металлически звоном неторопливо скрылась меж камней.
Я подбежал к стене как раз вовремя и подхватил моего маленького
принца. Он был белее снега.
- Что это тебе вздумалось, малыш! - Воскликнул я. - Чего ради ты
заводишь разговоры со змеями?
Я развязал его неизменный золотой шарф. Смочил ему виски и заставил
выпить воды. Но не смел больше ни о чем спрашивать. Он серьезно посмотрел
на меня и обвил мою шею руками. Я услышал, как бьется его сердце, словно у
подстреленной птицы. Он сказал:
- Я рад, что ты нашел, в чем там была беда с твоей машиной. Теперь ты
можешь вернуться домой...
- Откуда ты знаешь?!
Я как раз собирался сказать ему, что, вопреки всем ожиданиям, мне
удалось исправить самолет!
Он не ответил, он только сказал:
- И я тоже сегодня вернусь домой.
Потом прибавил печально:
- Это гораздо дальше... И гораздо труднее...
Все было как-то странно. Я крепко обнимал его, точно малого ребенка,
и, однако, мне казалось, будто он ускользает, его затягивает бездна, и я
не в силах его удержать...
Он задумчиво смотрел куда-то вдаль.
- У меня останется твой барашек. И ящик для барашка. И намордник...
И он печально улыбнулся.
Я долго ждал. Он словно бы приходил в себя.
- Ты напугался, малыш...
Ну еще бы не напугаться! Но он тихонько засмеялся:
- Сегодня вечером мне будет куда страшнее...
И опять меня оледенило предчувствие непоправимой беды. Неужели,
неужели я никогда больше не услышу, как он смеется? Этот смех для меня -
точно родник в пустыне.
- Малыш, я хочу еще послушать, как ты смеешься...
Но он сказал:
- Сегодня ночью исполнится год. Моя звезда станет как раз над тем
местом, где я упал год назад...
- Послушай, малыш, ведь все это - и змея, и свиданье со звездой -
просто дурной сон, правда?
Но он не ответил.
- Самое главное - то, чего глазами не увидишь... - Сказал он.
- Да, конечно...
- Это как с цветком. Если любишь цветок, что растет где-то на далекой
звезде, хорошо ночью глядеть в небо. Все звезды расцветают.
- Да, конечно...
- Это как с водой. Когда ты дал мне напиться, та вода была как
музыка, а все из-за ворота и веревки... Помнишь? Она была очень хорошая.
- Да, конечно... Маленький принц.
- Ночью ты посмотришь на звезды. Моя звезда очень маленькая, я не
могу ее тебе показать. Так лучше. Она будет для тебя просто - одна из
звезд. И ты полюбишь смотреть на звезды... Все они станут тебе друзьями. И
потом, я тебе кое-что подарю...
И он засмеялся.
- Ах, малыш, малыш, как я люблю, когда ты смеешься!
- Вот это и есть мой подарок... Это будет, как с водой...
- Как так?
- У каждого человека свои звезды. Одним - тем, кто странствует, - они
указывают путь. Для других это просто маленькие огоньки. Для ученых они -
как задача, которую надо решить. Для моего дельца они - золото. Но для
всех этих людей звезды немые. А у тебя будут совсем особенные звезды...
- Как так?
- Ты посмотришь ночью на небо, а ведь там будет такая звезда, где я
живу, где я смеюсь, - и ты услышишь, что все звезды смеются. У тебя будут
звезды, которые умеют смеяться!
И он сам засмеялся.
- И когда ты утешишься ( в конце концов всегда утешаешься), ты будешь
рад, что знал меня когда-то. Ты всегда будешь мне другом. Тебе захочется
посмеяться со мною. Иной раз ты вот так распахнешь окно, и тебе будет
приятно... И твои друзья станут удивляться, что ты смеешься, глядя на
небо. А ты им скажешь: "Да, да, я всегда смеюсь, глядя на звезды!" И они
подумают, что ты сошел с ума. Вот какую злую шутку я с тобой сыграю...
И он опять засмеялся.
- Как будто вместо звезд я подарил тебе целую кучу смеющихся
бубенцов...
Он опять засмеялся. Потом снова стал серьезен:
- Знаешь... Сегодня ночью... Лучше не приходи.
- Я тебя не оставлю.
- Тебе покажется, что мне больно... Покажется даже, что я умираю. Так
уж оно бывает. Не приходи, не надо.
- Я тебя не оставлю.
Но он был чем-то озабочен.
- Видишь ли... Это еще из-за змеи. Вдруг она тебя ужалит... Змеи ведь
злые. Кого-нибудь ужалить для них удовольствие.
- Я тебя не оставлю.
Он вдруг успокоился:
- Правда, на двоих у нее не хватит яда...
В ту ночь я не заметил, как он ушел. Он ускользнул неслышно. Когда я
наконец нагнал его, он шел быстрым, решительным шагом.
- А, это ты... - Сказал он только.
И взял меня за руку. Но что-то его тревожило.
- Напрасно ты идешь со мной. Тебе будет больно на меня смотреть. Тебе
покажется, будто я умираю, но это неправда...
Я молчал.
- Видишь ли... Это очень далеко. Мое тело слишком тяжелое. Мне его не
унести.
Я молчал.
- Но это все равно, что сбросить старую оболочку. Тут нет ничего
печального...
Я молчал.
Он немного пал духом. Но все-таки сделал еще одно усилие:
- Знаешь, будет очень славно. Я тоже стану смотреть на звезды. И все
звезды будут точно старые колодцы со скрипучим воротом. И каждая даст мне
напиться...
Я молчал.
- Подумай, как забавно! У тебя будет пятьсот миллионов бубенцов, а у
меня - пятьсот миллионов родников...
И тут он тоже замолчал, потому что заплакал...
- Вот мы и пришли. Дай мне сделать еще шаг одному.
И он сел на песок, потому что ему стало страшно.
Потом он сказал:
- Знаешь... Моя роза... Я за нее в ответе. А она такая слабая! И
такая простодушная. У нее только и есть что четыре жалких шипа, больше ей
нечем защищаться от мира...
Я тоже сел, потому что у меня подкосились ноги. Он сказал:
- Ну... Вот и все...
Помедлил еще минуту и встал. И сделал один только шаг. А я не мог
шевельнуться.
Точно желтая молния мелькнула у его ног. Мгновение он оставался
недвижим. Не вскрикнул. Потом упал - медленно как падает дерево. Медленно
и неслышно, ведь песок приглушает все звуки.
27
И вот прошло уже шесть лет... Я еще ни разу никому об этом не
рассказывал. Когда я вернулся, товарищи рады были вновь увидеть меня живым
и невредимым. Грустно мне было, но я говорил им:
- Это я просто устал...
И все же понемногу я утешился. То есть... Не совсем. Но я знаю, он
возвратился на свою планетку, ведь, когда рассвело, я не нашел на песке
его тела. Не такое уж оно было тяжелое. А по ночам я люблю слушать звезды.
Словно пятьсот миллионов бубенцов...
Но вот что поразительно. Когда я рисовал намордник для барашка, я
забыл про ремешок! Маленький принц не сможет надеть его на барашка. И я
спрашиваю себя: Что-то делается там, на его планете? Вдруг барашек с'ел
розу?
Иногда я говорю себе: Нет, конечно, нет! Маленький принц на ночь
всегда накрывает розу стеклянным колпаком, и очень следит за барашком...
Тогда я счастлив. И все звезды тихонько смеются.
А иногда я говорю себе: Бываешь же порой рассеянным... Тогда все
может случиться! Вдруг он как-нибудь вечером забыл про стеклянный колпак
или барашек ночью в тихомолку выбрался на волю...
И тогда все бубенцы плачут...
Все это загадочно и непостижимо. Вам, кто тоже полюбил маленького
принца, как и мне, это совсем, совсем не все равно: Весь мир становится
для нас иным оттого, что где-то в безвестном уголке вселенной барашек,
которого мы никогда не видели, быть может, с'ел незнакомую нам розу.
Взгляните на небо. И спросите себя, жива ли та роза или ее уже нет?
Вдруг барашек ее с'ел?.. И вы увидите, все станет по другому...
И никогда ни один взрослый не поймет, как это важно!