‫‪5‬‬ ‫تهران‬ ‫تهران‪ ،‬پایتخت ایران و بزرگترین شهر این کشور است‪.‬‬ ‫تهران در سال ‪ 1796‬م (میلادی) پایتخت این کشور شد و پیش از این تنها‬ ‫یک روستا بود‪.‬‬ ‫تهران میان کوه و کویر جای دارد‪ .‬در شمال تهران کوههای بلند البرز و‬ ‫بلندترین آنها کوه دماوند است‪ .‬دمای هوای تهران در زمستان تا صفر و در‬ ‫تابستان تا ‪ 30‬درجه بالای صفر میرسد‪ .‬هوای تهران خشک است‪ .‬آب لولهکشی‬ ‫شهر پاک و خوشمزه است و میتوان آن را نوشید‪.‬‬ ‫آمار مردم تهران ‪ 10‬ملیون تن است‪ .‬یادبود آزادی در میدان آزادی نماد‬ ‫شهر تهران است‪ .‬در این یادبود‪ ،‬موزه‪ ،‬سینما‪ ،‬رستوران‪ ،‬کتابخانه و تالار‬ ‫سخنرانی جای دارند‪.‬‬ ‫شهر تهران ‪ 100‬سینما‪ 47 ،‬موزه‪ 20 ،‬تماشاخانه و ‪ 62‬مهمانخانه ‪ 2‬تا‬ ‫‪ 5‬ستاره دارد‪.‬‬ ‫‪89‬‬ ‫‪6‬‬ ‫یک روز در تهران‬ ‫مارینا نخستین بار به تهران پرواز میکند‪ .‬او زبان فارسی را خوب میداند‪،‬‬ ‫هم خواندن و هم نوشتن‪ .‬او به تهران میرود تا از نمایشگاه خوشنویسی بازدید‬ ‫کند‪ .‬او هنردوست است‪ .‬پس از فرود هواپیما و پس از گذشتن از نوارمرزی به‬ ‫سوی ایستگاه اتوبوس میرود‪ ،‬سوار اتوبوس میشود و در ایستگاه مهمانخانه‬ ‫پارت پیاده میشود‪.‬‬ ‫مارینا چند روز پیش از مسکو با مهمانخانه تماس گرفت و برای خودش جا‬ ‫رزرو کرد‪ .‬او در اتاق خودش کمی دراز کشید‪ ،‬دوش گرفت سپس دوربین‬ ‫فیلمبرداری خود را همراه با نقشه شهر تهران برداشت و به سوی نمایشگاه‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫او خیلی زود نمایشگاه را پیدا کرد‪ .‬در این نمایشگاه مارینا با چندین‬ ‫خوشنویس آشنا شد و از کارهای هنری و زیبای آنان فیلمبرداری کرد‪.‬‬ ‫‪7‬‬ ‫در دفتر هواپیمایی‬ ‫‪90‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫ببخشید‪ ،‬من میخواهم به شهر کرمان پرواز کنم‪ .‬خواهش‬ ‫میکنم مرا راهنمایی کنید‪.‬‬ ‫کارمند‪:‬‬ ‫شما نخست باید با پرواز شماره ‪ 757‬هواپیمایی هما به تهران‬ ‫سپس از تهران با پرواز شماره ‪ 811‬هواپیمایی آسمان به‬ ‫کرمان پرواز کنید‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫آیا میتوانم هر دو بلیت را در اینجا بخرم؟‬ ‫کارمند‪:‬‬ ‫نه‪ .‬شما میتوانید بلیت مسکو‪ -‬تهران از ما و بلیت تهران‪-‬‬ ‫کرمان را از دفتر هواپیمایی آسمان در فرودگاه تهران بخرید‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫پس خواهش میکنم بلیت مسکو‪ -‬تهران را برایم بنویسید و یک‬ ‫جا در پرواز تهران‪ -‬کرمان برایم رزرو کنید‪.‬‬ ‫کارمند‪:‬‬ ‫تاریخ رفت و برگشت را بفرمایید‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫پرواز مسکو‪ -‬تهران در روز سهشنبه ‪ 21‬ماه مارس وپرواز‬ ‫تهران‪ -‬کرمان در همان روز‪ .‬تاریخ برگشت پس از یک هفته و‬ ‫در روز سهشنبه ‪ 28‬ماه مارس خواهد بود‪.‬‬ ‫کارمند‪:‬‬ ‫خواهش میکنم گذرنانه خودتان و ‪ 350‬دلار بهای بلیت‪.‬‬ ‫‪8‬‬ ‫در هواپیما‬ ‫‪91‬‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫خواهش میکنم کمربندهای ویژه پرواز را ببندید‪ .‬هواپیما آماده‬ ‫پرواز است‪ .‬خلبان هواپیما بهرام سامانی و کمکخلبان پرویز‬ ‫زمانی‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫ببخشید‪ ،‬آیا سیگار کشیدن در هواپیما آزاد است؟‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫نه‪ .‬آزاد نیست‪.‬‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫شما چه دوست دارید بنوشید‪ :‬آبمیوه‪ ،‬چای‪ ،‬قهوه‪ ،‬آبجو؟‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫قهوه پر رنگ و بیشکر خواهش میکنم‪.‬‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫خوراک گرم چه دوست دارید‪ :‬شیرین پلو‪ ،‬سبزی پلو؟‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫شیرین پلو‪.‬‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫مهمانان و همشهریان گرامی‪ ،‬هواپیمای ما بزودی در فرودگاه‬ ‫تهران مینشیند‪ .‬خواهش میکنم در جای خودتان بنشینید و‬ ‫کمربندهای ویژه را ببندید‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫از مهماننوازی شما سپاسگزارم‪.‬‬ ‫مهماندار‪:‬‬ ‫خوش آمدید‪ ،‬خدا نگهدار‪.‬‬ ‫‪9‬‬ ‫در فرودگاه‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫ببخشید‪ ،‬دفتر هواپیمایی آسمان کجا است؟‬ ‫کارمند فرودگاه‪ :‬در ساختمان شماره ‪ . 2‬از راهرو بگذرید‪ ،‬دست راست‪ ،‬اتاق‬ ‫‪92‬‬ ‫چهارم‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫خسته نباشید‪ ،‬نام من یوری رمانوف‪ .‬من برای پرواز امشب‬ ‫تهران‪ -‬کرمان جا رزرو کردم‪.‬‬ ‫کارمند دفتر‪:‬‬ ‫آری‪ ،‬نام شما هست‪ .‬به پرواز شما ‪ 3‬ساعت مانده است‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫بهای بلیت چند است؟‬ ‫کارمند دفتر‪:‬‬ ‫‪ 50‬هزار تومان‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫بفرمایید آیا میتوانم بهای بلیت را به دلار پرداخت کنم؟‬ ‫کارمند دتر‪:‬‬ ‫نه‪ .‬شما میتوانید از بانک روبهرو تومان بخرید‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫در ورودی به هواپیما کدام است؟‬ ‫کارمند دفتر‪:‬‬ ‫در شماره ‪ ،3‬تابلوی کرمان در بالای در آویزان است‪.‬‬ ‫یوری‪:‬‬ ‫از راهنمایی شما سپاسگزارم‪.‬‬ ‫کارمند دفتر‪:‬‬ ‫همیشه خوش آمدید‪.‬‬ ‫‪10‬‬ ‫دریاچه ارومیه‬ ‫دریاچه ارومیه ‪ 140‬کیلومتر درازا‪ 50 ،‬کیلومتر پهنا و ‪ 16‬متر ژرفا دارد‪.‬‬ ‫ارومیه یکی از شورترین دریاچههای جهان است و برای همین هیچ جانداری در‬ ‫این دریاچه زنذگی نمیکند‪ .‬در کنارههای این دریاچه گیاهان نمک دوست زندگی‬ ‫میکنند‪ .‬لجن و آب دریاچه برای درمان بیماریهای پوست و دردهای استخوان‬ ‫بسیار سودمند است‪.‬‬ ‫‪93‬‬ ‫دریاچه ارومیه ‪ 56‬جزیره دارد‪ .‬در پیرامون دریاچه جانوران بسیاری مانند‬ ‫خرس‪ ،‬گرگ‪ ،‬پلنگ‪ ،‬آهو‪ ،‬خوک‪ ،‬روباه و خرگوش و پرندگان بسیاری مانند‬ ‫اردک‪ ،‬پلیکان‪ ،‬فلامینگو ومرغ ماهیخوار زندگی میکنند‪.‬‬ ‫‪11‬‬ ‫گردش و درمان‬ ‫ریچارد شهروند کشور انگلستان است‪ .‬او هر سال یک بار به ایران سفر‬ ‫میکند‪ .‬ریچارد بیشتر برای درمان به ایران میآید‪ .‬او به درد استخوان پا گرفتار‬ ‫است‪ .‬او میگوید آب و لجن دریاچه ارومیه بهترین دارو برای درمان درد پای او‬ ‫است‪.‬‬ ‫ریچارد هر تابستان به کناره دریاچه ارومیه میآید‪ .‬او میگوید‪ :‬این سفر‬ ‫برای من هم گردش و هم آسایش است‪ .‬او هر روز در کناره دریاچه دراز میکشد‬ ‫و لجن را به خود میمالد سپس در آب شور دریاچه شنا میکند‪.‬‬ ‫او گاهی به چشمههای آبگرم که نزدیک دریاچه هستند میرود‪ ،‬در درون‬ ‫چشمه مینشیند و با مردم همنشین خود به زبان فارسی گفتوگو میکند‪.‬‬ ‫‪12‬‬ ‫‪94‬‬ ‫در ایستگاه راه آهن‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫ببخشید‪ ،‬باجههای بلیتفروشی کجا است؟‬ ‫رهگذر‪:‬‬ ‫در همین ساختمان‪ ،‬از پلهها بالا بروید‪ ،‬دست راست‪.‬‬ ‫باربر‪:‬‬ ‫ببخشید آقا‪ ،‬بارتان را بدهید ببرم‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬نه‪ ،‬سنگین نیست‪ ،‬خودم میبرم‪.‬‬ ‫بلیتفروش‪:‬‬ ‫بفرمایید آقا‪ ،‬شما بلیت خواستید؟‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫بله‪ .‬یک بلیت به شهر ارومیه‪ ،‬خواهش میکنم‪.‬‬ ‫بلیتفروش‪:‬‬ ‫راه آهن تا شهر ارومیه نمیرسد‪ .‬شما میتوانید بلیت تهران‪-‬‬ ‫تبریز بخرید و در ایستگاه دریاچه پیاده شوید و از آنجا با‬ ‫اتوبوس به شهر ارومیه برسید‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫از این سر تا آن سر دریاچه راه دراز است؟‬ ‫بلیتفروش‪:‬‬ ‫نه‪ .‬کوتاه است‪ .‬اتوبوس از راه میان دریاچه میگذرد‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫پس‪ ،‬یک بلیت در کوپه واگن درجه یک بنویسید‪ ،‬خواهش‬ ‫میکنم‪.‬‬ ‫بلیتفروش‪:‬‬ ‫ترن شماره ‪ ،17‬واگن شماره ‪ ،3‬کوپه شماره ‪،7‬‬ ‫صندلی شماره ‪.2‬‬ ‫‪13‬‬ ‫در راه‬ ‫‪95‬‬ ‫پیامرسان (با بلندگو)‪:‬‬ ‫شهروندان و مهمانان گرامی‪ ،‬ترن شماره ‪ 17‬تهران‪-‬‬ ‫تبریز در سکوی شماره ‪ 5‬خواهد ایستاد‪.‬‬ ‫مهماندار واگن‪:‬‬ ‫این رختخواب و ملافه شما است‪ .‬اگر فرمایش دارید‬ ‫این دگمه را فشار دهید‪.‬‬ ‫خواهش میکنم هرگاه به دریاچه ارومیه رسیدیم مرا‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫آگاه کنید‪.‬‬ ‫مهماندار واگن‪:‬‬ ‫نگران نباشید‪ .‬هر گاه نزدیک شدیم به شما میگویم‪.‬‬ ‫همسفر‪:1‬‬ ‫خواهش میکنم چمدان خود را در زیر صندلی بگذارید‪.‬‬ ‫همسفر ‪:2‬‬ ‫هوا گرم است‪ ،‬پنجره را کمی به پایین بکشید‪.‬‬ ‫همسفر ‪:3‬‬ ‫بزودی هواکش روشن میشود‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫ببخشید دمای هوا در شهر ارومیه چند درجه است؟‬ ‫همسفر ‪:3‬‬ ‫‪ 20‬درجه بالای صفر است‪ .‬ارومیه از تهران خنکتر‬ ‫است‪.‬‬ ‫همسفر ‪:2‬‬ ‫اگر ‪ 20‬درجه زیر صفر هم برسد‪ ،‬آب دریاچه یخ‬ ‫نمیبندد‪.‬‬ ‫‪14‬‬ ‫کنار دریاچه‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫‪96‬‬ ‫بفرمایید تا شهر ارومیه چه جوری میشود رفت؟‬ ‫رهگذر‪ :‬اتوبوس هست‪ ،‬تاکسی ویژه هست‪ ،‬لنج هست‪.‬‬ ‫کرایه تاکسی ویژه چند است؟‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫رهگذر‪ 4000 :‬تومان‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫ببخشید این تپههای کوچک سفید رنگ چیستند؟‬ ‫راننده‪:‬‬ ‫نمک‪ .‬نمک دریاچه برای فروش در بازار‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫شما آذری هستید؟‬ ‫رانده‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬من کرد هستم‪ .‬در ارومیه نژادهای گوناگون مانند آذریها‪،‬‬ ‫کردها‪ ،‬آشوریها‪ ،‬ارمنیها و فارسها زندگی میکنند‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫پس شهر ارومیه کلیسا دارد؟‬ ‫راننده‪:‬‬ ‫آری‪ .‬چندین کلیسای نو و باستانی و همچنین مسجد و آتشکده‪.‬‬ ‫پیتر‪:‬‬ ‫فردا یکشنبه است‪ .‬برنامه من بازدید از کلیسا خواهد بود‪.‬‬ ‫خانواده‬ ‫‪15‬‬ ‫خانواده من‬ ‫من در یک خانواده ایرانی زندگی میکنم‪ .‬پدربزرگ و مادربزرگ من هردو‬ ‫بازنشسته هستند‪ .‬آنها خانهنشین هستند و خیلی کم از خانه بیرون میروند‪ .‬پدر‬ ‫‪97‬‬ ‫من دندانساز است و یک آزمایشگاه دندانسازی دارد‪ .‬مادرم آرایشگر است و در‬ ‫یک آرایشگاه زنانه کار میکند‪ .‬خواهرم پرستار است‪ .‬او با شوهرش در یک خانه‬ ‫جداگانه زنذگی میکند‪ .‬شوهر خواهرم یک مغازه گلفروشی دارد‪ .‬ما مهماننوازی‬ ‫را دوست داریم و خودمان نیز دوست داریم به مهمانی دیگران برویم‪.‬‬ ‫ایرانیان میگویند‪ :‬مهمان دوست خدا است‪ .‬بستگان من همیشه به همدیگر‬ ‫کمک میکنند و از زندگی همدیگر آگاه هستند و برای همین اگر کسی بیمار‪،‬‬ ‫گرفتار یا تنگدست شد همه ما به او کمک میکنیم‪.‬‬ ‫‪16‬‬ ‫روز آشنایی‬ ‫نام من آرمان است‪ .‬من ‪ 24‬ساله هستم‪ .‬یک ماه پیش در یک فروشگاه‬ ‫خواربارفروشی با یک دختر زیبا به نام آرزو آشنا شدم‪ .‬ما با هم گفتگو کردیم و‬ ‫شماره تلفن همدیگر را نوشتیم‪ .‬من آرزو را دوست دارم و برای همین یک هفته‬ ‫پیش من با خانواده خودم به خواستگاری او رفتم‪.‬‬ ‫در این مهمانی خانواده من با خانواده آرزو دوست و آشنا شد‪ .‬به زودی‬ ‫انگشتر نامزدی را به دست همدیگر میکنیم‪ .‬ما سال آینده باهم پیوند زنا شویی‬ ‫خواهیم بست‪ .‬خریدن خانه بردوش خانواده پسر و خریدن نیازهای خانه مانند‬ ‫یخچال‪ ،‬اجاق‪ ،‬تختخواب‪ ،‬فرش و‪ ...‬بردوش خانواده دختر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪98‬‬ ‫مادران ما گفتند‪ :‬اگر میخواهید درزندگی خودتان خوشبخت شوید باید‬ ‫همیشه به سخنان یکدیگر ارزش بدهید‪ .‬همیشه خوش گفتار‪ ،‬خوش رفتار و‬ ‫خوش پندار باشید‪.‬‬ ‫‪17‬‬ ‫دیداری تازه‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫به به‪ ،‬باور نمیکنم‪ ،‬فرهاد جان!‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫وای خدای من‪ ،‬فرشید! صد سال به این سالها!‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫آری‪ .‬ده سال گذشت‪.‬‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫به یاد آن سالهای شیرین در دبیرستان‪.‬‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫خوب‪ ،‬بگو‪ ،‬چه کار میکنی ؟ کجا کار میکنی؟‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫من یک مغازه کوچک نوشتافزار دارم‪.‬‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫و من دبیرهنر در هنرستان هنرهای زیبا هستم‪.‬‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫آفرین‪ ،‬آفرین‪ ،‬خوب بگو زن و بچه داری؟‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬تنها زندگی میکنم‪.‬‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫چرا ؟ هنوز همسر دلخواه خودت را پیدا نکردی؟‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫نامزد دارم‪ .‬خودت چی؟ خانواده داری؟‬ ‫فرهاد‪:‬‬ ‫آری‪ .‬دو دختر و دو پسر دارم!‬ ‫فرشید‪:‬‬ ‫برای تو و خانوادهات آرزوی خوشبختی دارم‪.‬‬ ‫‪99‬‬ ‫‪18‬‬ ‫گفتگوی تلفنی‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫ژاله جان!‬ ‫ژاله‪:‬‬ ‫سایه جان‪ ،‬کجا هستی؟ چرا تماس نمیگیری؟‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫مرا ببخش‪ .‬کمی گرفتار آزمون پایان سال بودم‪ .‬خودت خوب هستی؟‬ ‫ژاله‪:‬‬ ‫من خوب هستم و دلم برایت تنگ شده‪.‬‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫ژاله جان‪ ،‬روز پنجشنبه جشن زادروز من است‪.‬‬ ‫ژاله ‪:‬‬ ‫آری‪ .‬آری یادم هست و فراموش نکردم‪.‬‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫خواهش میکنم در این جشن مهمان ما باشید‪.‬‬ ‫ژاله‪:‬‬ ‫من برایت یک مژده آماده خواهم کرد‪.‬‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫بهترین مژده برای من‪ ،‬دیدن و گفتگو کردن با دوستان خوب و‬ ‫مهربان است‪.‬‬ ‫ژاله‪:‬‬ ‫سایه جان‪ ،‬جشن در خانه یا در تالار پذیرایی خواهد بود؟‬ ‫سایه‪:‬‬ ‫در خانه خودمان‪ ،‬هفت شب‪ ،‬دیر نکنی‪.‬‬ ‫ژاله‪:‬‬ ‫من زودتر میآیم و در کار خانه به تو کمک خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬‬ ‫‪100‬‬ ‫برو زن بگیر!‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫پسرم کجا میروی؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫با دوستانم به استخر میروم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫کدام استخر! امروز با هم به خواستگاری میرویم‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫کدام خواستگاری! مادر جان‪ ،‬من صد بار به تو گفتم که زن‬ ‫نمیگیرم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫تا کی میخواهی تنها زندگی کنی‪ ،‬بزودی سی ساله میشوی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫هرگاه پولدار شدم زن میگیرم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫اگر تا پنجاه سالگی پولدار نشدی‪ ،‬آن گاه چه؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫زندگی آدم از چهل سالگی آغاز میشود!‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫و زندگی من پایان میرسد!‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫خدا نکند مادر جان‪ .‬خدا به شما تندرستی بدهد‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫من میخواهم نوه خودم را ببینم و بزرگ کنم‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫مادر جان‪ ،‬شما سی سال رنج کشیدید و مرا بزرگ کردید‪ .‬اکنون‬ ‫میخواهید سی سال دیگر نیز نوه خود را بزرگ کنید‪ ،‬مگر خسته‬ ‫نشدید!؟‬ ‫‪20‬‬ ‫بیآ شوهر کن!‬ ‫‪101‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫دخترم‪ ،‬چرا هرگاه خواستگار میآید پاسخ (نه) به او میدهی؟‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫زیرا همسر آینده خودم را در میان آنها نمیبینم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫تا کنون بیست خواستگار آمدند‪ ،‬هیچ کدام مرد آینده تو نبود؟ همیشه‬ ‫بهانه میآوری‪ ،‬این خواستگار خیلی لاغر است‪ ،‬دیگری خیلی چاق‬ ‫است‪ ،‬خواستگار امروز خوش اندام بود‪ .‬چرا باز هم پاسخ (نه) به‬ ‫مهمانان دادی؟‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫خودرو ندارد!‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫مگر تو میخواهی زن خودرو شوی؟‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫من از اتوبوس سواری خسته شدم‪ .‬میخواهم با خودرو شوهرم‬ ‫رفتآمد کنم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫پس تو دنبال راننده میگردی‪ ،‬نه همسر آینده‪.‬‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫خواستگار باید سه چیز داشته باید‪ :‬سرمایه‪ ،‬خانه‪ ،‬خودرو‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫هنگامی که من همسر پدر تو شدم‪ ،‬پدر تو هیچ نداشت ولی آدم‬ ‫خوبی بود و برای همین ‪ 25‬سال است که با هم زندگی میکنیم و جدا‬ ‫نشدیم‪.‬‬ ‫‪21‬‬ ‫یک گردش کوتاه‬ ‫‪102‬‬ ‫هنگامی که یک خانواده ایرانی میخواهد به یک گردش کوتاه برود‪ ،‬سواره‬ ‫یا پیاده‪ ،‬به پارک‪ ،‬جنگل یا نمایشگاه‪ ،‬همیشه نیازهای گردش بویژه خوردنی و‬ ‫نوشیدنی را با خود به همراه میبرد‪.‬‬ ‫هرچه فرزندان خانواده بیشتر باشند‪ ،‬بار بیشتر و سنگینتر است‪.‬‬ ‫رفتن به رستوران یا خریدن ساندویچ از خوراکفروشی نیاز نیست‪ .‬مادر‪،‬‬ ‫همه چیز را در خانه آماده میکند و هنگام بیرون رفتن بار را میان فرزندان خود‬ ‫پخش میکند‪.‬‬ ‫فرزند بزرگتر بار سنگینتر را با خود میبرد و فرزند کوچکتر بار سبکتر‬ ‫را‪ .‬نیازهای گردش مانند سماور‪ ،‬دیگ پر از برنج‪ ،‬دیگ پر از خورشت‪ ،‬نان‪،‬‬ ‫قاشق‪ ،‬چنگال‪ ،‬چاقو‪ ،‬بشقاب‪ ،‬چای‪ ،‬قند‪ ،‬دستمال‪ ،‬سفره و فرش‪ .‬جای گردشگاه‬ ‫برای خانوادهها یکسان است‪ :‬نمایشگاه کتاب‪ ،‬کامپیوتر و ‪ ...‬هنگام نیمروز‬ ‫سفرهها را روی چمن پهن میکنند و کنار همدیگر مینشینند‪.‬‬ ‫‪22‬‬ ‫سرنوشت‬ ‫سال نو نزدیک بود‪ .‬دو همسر جوان که یکدیگر را خیلی دوست داشتند‬ ‫خواستند تا هنگام فرا رسیدن سال نو به یکدیگر مژده بدهند ولی هیچیک از آنها‬ ‫پول نداشت‪ .‬هریک اندیشید که اگر بهترین و باارزشترین چیزی که دارد بفروشد‬ ‫میتواند همسر خود را شاد کند‪.‬‬ ‫‪103‬‬ ‫تنها چیز باارزشی که پسر جوان داشت یک ساعت جیبی بود و تنها چیز‬ ‫باارزشی که دختر جوان داشت موی بلند و زیبایش بود‪ .‬پسر جوان ناچار شد‬ ‫ساعت جیبی خود را در بازار بفروشد تا پولی بدست آورد‪.‬‬ ‫در همان روز دختر جوان نیز ناچار شد موی بلند خودش را به گیسوباف‬ ‫بفروشد‪ .‬در این هنگام پسر جوان یک شانه زیبا برای موی همسرش میخرد و‬ ‫دختر جوان یک زنجیر زیبا برای ساعت شوهرش!‬ ‫افسوس که نه دختر از این شانه سود برد زیرا مو نداشت و نه پسر از این‬ ‫زنجیر سود برد زیرا دیگر ساعت نداشت‪.‬‬ ‫‪23‬‬ ‫پدر و مادر‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫سپیده جان‪ ،‬بچه گریه میکند‪.‬‬ ‫زن‪:‬‬ ‫چرا به من میگویی‪ ،‬مگر تو پدر نیستی؟‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫من که شیر ندارم به بچه بدهم!‬ ‫زن‪:‬‬ ‫بچه را بغل کن و با او بازی کن‪.‬‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫بغلش کردم‪ .‬آرام نمیشود‪ .‬گمان میکنم گرسنه است‪.‬‬ ‫زن‪:‬‬ ‫شیشه شیر روی میز است‪ .‬کم کم به او بده‪.‬‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫شیر مادر استخوان کودک را سفتتر میکند‪.‬‬ ‫زن‪:‬‬ ‫در گهواره بگذار و آن را تکان بده‪.‬‬ ‫‪104‬‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫نه‪ .‬آرام نمیشود‪ .‬ما درش را میخواهد‪.‬‬ ‫زن‪:‬‬ ‫ببین خیس نیست‪.‬‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬خشک است‪.‬‬ ‫زن‪:‬‬ ‫برایش آواز بخوان شاید آرام شود‪.‬‬ ‫مرد‪:‬‬ ‫اگر چه آواز من درد او را درمان نمیکند‪.‬‬ ‫‪24‬‬ ‫خانهداری‬ ‫در گذشته و در نسل پیشین کار خانهداری بیشتر و سختتر از امروز بود‪.‬‬ ‫در گذشته زن خانهدار همیشه با دست کار میکرد‪ :‬جارو کردن‪ ،‬رخت شستن‪ ،‬آب‬ ‫گرم کردن و‪ ...‬همچنین در گذشته شمار فرزندان در خانواده گاهی بیشتراز ‪12‬‬ ‫فرزند میرسید و آموزش و پرورش آنان کار آسانی نبود‪ .‬و برای همین زن‬ ‫خانهدار همیشه گرفتار کار خانهداری و بچهداری بود‪.‬‬ ‫امروز رخت را دستگاهرخت شویی میشوید‪ ،‬پلو را پلوپز میپزد‪ ،‬آب را‬ ‫آبگرمکن گرم میکند‪ ،‬جارو را جاروبرقی انجام میدهد‪ .‬همچنین مادران امروز‬ ‫بیشتر از ‪ 2‬فرزند ندارند و برای همین کار خانه آسانتر و سبکتر است‪.‬‬ ‫امروز هم در روسیه و هم در ایران زنان در کنار مردان در همه‬ ‫سازمانهای کشوری کار میکنند‪.‬‬ ‫‪105‬‬ ‫‪25‬‬ ‫زن و شوهر!‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫فریدون جان‪ ،‬فردا جشن است‪ .‬بچهها میپرسند‪ :‬فردا کجا‬ ‫برویم؟ برنامه ما چیست؟‬ ‫فریدون‪ :‬اگر فردا آفتابی باشد به پارک میرویم و اگر بارانی باشد به سینما‪.‬‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫از دیدگاه من بهتر است به مهمانی برویم‪ .‬بازدید از دوستان و‬ ‫بستگان‪.‬‬ ‫فریدون‪ :‬ولی بچهها دوست دارند بازی کنند‪.‬‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫پسردایی من همیشه تماس میگیرد و میپرسد چرا به مهمانی او‬ ‫نمیرویم‪.‬‬ ‫فریدون‪ :‬در آغاز نزد پسردایی میرویم سپس همراه او گردش خواهیم کرد‪.‬‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫خواهرم میگوید در پارک لاله برنامه نمایش سیرک نیز هست‪.‬‬ ‫فریدون‪ :‬سیرکبازان از کدام کشور آمدند؟‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫از روسیه‪ ،‬برای نمایش پنج روزه‪.‬‬ ‫فریدون‪ :‬برای بچهها این یک مژده است‪.‬‬ ‫فریبا‪:‬‬ ‫فراموش نکن که یک بسته شیرینی برای پسردایی بخریم‪.‬‬ ‫‪26‬‬ ‫‪106‬‬ ‫دوست کیست‬ ‫دو دوست در یک جنگل با هم راه میرفتند‪ .‬ناگهان یک خرس را دیدند که‬ ‫به سوی آنها میآید‪ .‬یکی از آنها همین که خرس را دید از ترس گریخت و به‬ ‫بالای یک درخت رفت و پناه گرفت‪ .‬دومی ناچار شد‪ ،‬روی زمین دراز بکشد و‬ ‫خود را به مردن بزند‪ .‬همین که خرس رسید‪ ،‬سر و گوش او را بو کرد و گمان‬ ‫کرد که مرده است‪.‬‬ ‫همین که خرس دور شد‪ ،‬آن دوست که روی زمین دراز کشیده بود برخاست‬ ‫و خود را تکان داد‪ .‬دومی نیز از بالای درخت پایین آمد و خنده کنان پرسید‪:‬‬ ‫دوست گرامی چه شد؟ گویا بسیار ترسیدی؟ خرس به گوش تو چه گفت؟ خرس‬ ‫گفت‪" :‬پستترین آدم کسی است که دوست خود را در هنگام سختی و گرفتاری‬ ‫تنها میگذارد و میگریزد"‪.‬‬ ‫کار و هنر‬ ‫‪27‬‬ ‫کار و هنر‬ ‫‪107‬‬ ‫کسی که تنها با دست کار میکند‪ ،‬کارگر است؛ کسی که هم با دست و هم با‬ ‫مغز کار میکند‪ ،‬سازنده است؛ کسی که هم با دست هم با مغز و هم با دل کار‬ ‫میکند‪ ،‬هنرمند است‪.‬‬ ‫هنگامی که شما روبروی یک ساختمان زیبا میایستید و آن را تماشا‬ ‫میکنید‪ ،‬با خود میگویید‪ :‬به به‪ ،‬آفرین‪ ،‬تنها یک هنرمند میتواند چنین بسازد‪.‬‬ ‫هنرمند‪ ،‬کار را زیباتر میکند و به آن ارزش میدهد‪ .‬هنرمند شب و روز در‬ ‫باره کار خودش میاندیشد‪ .‬او دلبند کار خودش است گویا با کارش پیوند همسری‬ ‫میبندد‪ .‬کار هنرمند باید زیبا‪ ،‬هماهنگ‪ ،‬تمیز و دلپسند باشد‪.‬‬ ‫اگر میخواهید در کارتان پیشرفت کنید همیشه و همیشه با دست خود‪ ،‬مغز‬ ‫خود و دل خود کار کنید و هرگزوهرگز در کار خود تنبلی نکنید زیرا تنبلی شاگرد‬ ‫بدبختی است‪.‬‬ ‫‪28‬‬ ‫کارمند‬ ‫من در یک سازمان کار میکنم‪ .‬این سازمان دارای چندین بخش و هر بخش‬ ‫چندین دفتر‪ .‬من کارمند بخش بایگانی هستم‪ .‬اتاق من پر از پرونده است‪.‬‬ ‫هنگامی که شما وارد ساختمان ما میشوید‪ ،‬روبرو شما اتاق پذیرش است‬ ‫که در آن دو کارمند کار میکنند‪.‬‬ ‫دومین اتاق‪ ،‬دفتر پیامرسانی است که در آن نیز دو کارمند کار میکنند و‬ ‫به یکایک تلفنهای مردم پاسخ میدهند و آنان را راهنمایی میکنند‪.‬‬ ‫‪108‬‬ ‫سومین اتاق‪ ،‬دفتر منشی سازمان است‪ ،‬او نامههای رسیده به سازمان را‬ ‫دریافت میکند و نامههای سازمان را برای فرستادن آماده میکند‪.‬‬ ‫چهارمین اتاق‪ ،‬دفتر سخنگوی سازمان است‪ .‬او روزنامهنگار است و‬ ‫یکایک رویدادهای روزانه سازمان را یادداشت میکند و در هنگام نیاز به‬ ‫رسانههای گروهی گزارش مینویسد‪ .‬دفتر دستیار وسرپرست سازمان در کنار‬ ‫یکدیگر هستند‪.‬‬ ‫‪29‬‬ ‫در کارخانه‬ ‫گزارشگر‪ :‬بینندگان گرامی‪ ،‬امروز با آقای گیلانی سرپرست کارخانه‬ ‫خودروسازی "ایران خودرو" گفتگو میکنیم‪.‬‬ ‫ روز خوش و خسته نباشید‪ .‬بفرمایید این کارخانه چند کارگاه‬‫دارد؟‬ ‫سرپرست‪ :‬این کارخانه هفت کارگاه دارد‪ :‬کارگاه نقشهکشی‪ ،‬آهنبری‪،‬‬ ‫جوشکاری‪ ،‬برقکاری‪ ،‬چرخسازی‪ ،‬چرمدوزی و رنگکاری‪.‬‬ ‫گزارشگر‪ :‬چند تن در این گروه کار میکنند؟‬ ‫سرپرست‪ 500 :‬کارگر‪ 20 ،‬کارشناس ‪ 10‬نقشهکش و ‪ 20‬کارمند‪.‬‬ ‫گزارشگر‪ :‬چند گونه خودرو میسازید؟‬ ‫سرپرست‪ :‬دو گونه‪ :‬باری و سواری‪.‬‬ ‫‪109‬‬ ‫گزارشگر‪ :‬سوخت این خودروها چیست؟‬ ‫سرپرست‪ :‬بنزین و گاز‪.‬‬ ‫گزارشگر‪ :‬چند نمایندگی در ایران دارید؟‬ ‫سرپرست‪ 600 :‬نمایندگی‪.‬‬ ‫‪30‬‬ ‫پنج پند از بزرگمهر‬ ‫پرسیدم‪ :‬چه چیز است که همیشه و همه جا شایسته است؟‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫به کار خود سرگرم بودن‪.‬‬ ‫پرسیدم‪ :‬در جوانی و در پیری چه کار بهتر؟‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫در جوانی دانشآموختن و در پیری به کار بردن‪.‬‬ ‫پرسیدم‪ :‬کار به کوشش است یا به سرنوشت؟‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫کوشش سرنوشت را میسازد‪.‬‬ ‫پرسیدم‪ :‬چه کنم تا مردمان مرا دوست دارند؟‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫ستم نکن و دروغ نگو‪.‬‬ ‫پرسیدم‪ :‬از چه چیز دور باشم؟‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫‪110‬‬ ‫از شوخی کردن با بیفرهنگان‪.‬‬ ‫‪31‬‬ ‫ارزش دست‬ ‫آیا تا کنون از خود پرسیدید که چرا ارزش کار دستساز بالاتر از کار‬ ‫ماشینی است؟ چرا ارزش فرش دستباف چندین برابر فرش ماشینی است؟ چرا‬ ‫ارزش کفش دستدوز دو برابر کفش ماشینی است؟‬ ‫گاهی کار دست در موزهها نگهداری میشود و چندین نگهبان از آن‬ ‫نگهبانی میکنند‪ .‬زیرا ارزیابی کار دست دشوار است‪.‬‬ ‫تندیس پیکرتراشان‪ ،‬پرتره‬ ‫نقاشان‪ ،‬دستنویس نویسندگان‪ ،‬دستباف‬ ‫بافندگان و ‪....‬‬ ‫آیا شما میتوانید به این پرسش پاسخ دهید؟‬ ‫از دیدگاه من آدم جان خود را به کار میبخشد‪ .‬در دستان آدم راز زندگی‬ ‫پنهان است‪.‬‬ ‫هر پدیدهای که شما با دست خودتان میسازید‪ ،‬رفتار و سرگذشت شما را‬ ‫نشان میدهد و بازگو میکند‪.‬‬ ‫‪32‬‬ ‫کارگردان‬ ‫‪111‬‬ ‫من یک کارگردان هستم‪ .‬از سال ‪ 1970‬تا کنون من در هنر فیلمسازی کار‬ ‫میکنم‪ .‬گاهی خودم فیلمنامه مینویسم و گاهی فیلمنامهنویس‪ .‬هنگام فیلمبرداری‬ ‫گروه ما در میدان آماده میشوند‪ :‬من‪ ،‬فیلمبردار‪ ،‬نورپرداز‪ ،‬چهرهپرداز‪،‬‬ ‫صدابردار‪ ،‬بازیگران و چندین کارگر برای کمک به گروه‪.‬‬ ‫پس از آماده شدن فیلم آن را به آهنگساز میدهم‪ .‬آهنگساز نخست فیلم را‬ ‫میبیند سپس برپایه آن آهنگ میسازد‪.‬‬ ‫من تا کنون در چندین جشنواره جهانی تندیس دریافت کردم‪ .‬از دیدگاه من‬ ‫ساختن فیلم همانند نوشتن کتاب است‪ .‬شما سر تا سر فیلم را در زمان دو ساعت‬ ‫تماشا میکنید ولی آیا میدانید که برای همین دو ساعت نمایش چندین تن ماهها‬ ‫کار و کوشش کردند‪ .‬همچنین یک نویسنده چندین ماه و شاید چندین سال روی‬ ‫یک کتاب کار میکند تا آن را به پایان برساند و یک خواننده در زمان دو ساعت‬ ‫میتواند همه کار و کوشش نویسنده را بخواند‪.‬‬ ‫‪33‬‬ ‫راز پیشرفت‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫ببخشید‪ ،‬این یخچال ساخت کجا است؟‬ ‫فروشنده‪ :‬ساخت کشور چین است‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫ساخت کشور ژاپن هست؟‬ ‫فروشنده‪ :‬هست ولی نرخ آن دو برابر است‪.‬‬ ‫‪112‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫یخچال چینی ارزان است ولی میترسم بیش از ‪ 2‬سال کار نکند‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬اگر از کار افتاد در کشور ما نمایندگی دارد‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫مغز ژاپنیها بهتر کار میکند و برای همین نرخ یخچال ساخت ژاپن‬ ‫گرانتر است‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬مزد کارگر در چین کم است و برای همین کالای چینی ارزانتر است‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫سخن راست همیشه تلخ است‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬یخچال ساخت کشور کره نیز هست‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫مغز کرهایها کمی بهتر از چینیها کار میکند!‬ ‫‪34‬‬ ‫کار و آگهی‬ ‫پیمان‪:‬‬ ‫من در پی آگهی شما در روزنامه آمدم‪.‬‬ ‫منشی‪:‬‬ ‫برای چه کاری؟‬ ‫پیمان‪:‬‬ ‫کارشناس فروش‪.‬‬ ‫منشی‪:‬‬ ‫شناسنامه و پایاننامه آموزشگاه با خود آوردید؟‬ ‫پیمان‪:‬‬ ‫آری‪.‬‬ ‫منشی‪:‬‬ ‫این فرم را بگیرید‪ ،‬پشت میز بنشینید و آن را پر کنید‪.‬‬ ‫کارمند پذیرش‪:‬‬ ‫چند سال پیشینه کار دارید؟‬ ‫پیمان‪:‬‬ ‫‪ 5‬سال‪.‬‬ ‫‪113‬‬ ‫کارمند پذیرش‪:‬‬ ‫در این ‪ 5‬سال چه یاد گرفتید؟‬ ‫پیمان‪:‬‬ ‫یک‪ :‬همیشه باید با خریدار خوش برخورد باشم‪ .‬دو‪ :‬به‬ ‫سخن او ارزش بدهم‪ .‬سه‪ :‬کاری کنم که همیشه از ما بخرد و‬ ‫جای دیگر نرود‪.‬‬ ‫‪35‬‬ ‫کار و آرمان‬ ‫آیا کار روزانه شما همان سرگرمی شما است؟ اگر چنین است شما کار خود‬ ‫را دوست دارید و اگر چنین نیست دیر یا زود شما دنبال کار دلپسند و دلخواه‬ ‫خودتان خواهید رفت‪ .‬هنگامی که فرهنگ نامآوران جهان را میخوانیم‪ ،‬میبینیم‬ ‫که هر کدام از آنان توان و نیروی خود را به کار بردند و توانستند هم در زندگی‬ ‫خود پیروز شوند و هم زندگی مردم جهان را بهتر کنند‪.‬‬ ‫برای نمونه اگر زندگینامه ادیسون را بخوانید میبینید که اتاق او‬ ‫آزمایشگاه بود و او در همین اتاق کوچک سرگرم کار خودش بود و سرانجام‬ ‫توانست به آرمان خودش برسد‪ .‬او برای خریدن ابزار برای آزمایشگاه خود ناچار‬ ‫شد در خیابانهای شهر روزنامه بفروشد‪ .‬بزودی توماس نه تنها نوآور و‬ ‫سرشناس شد بلکه سرپرست یگانه کارخانه چراغ سازی جهان نیز شد‪ .‬زیرا او‬ ‫کار خود را دوست داشت‪.‬‬ ‫همچنین اگر سرگذشت مهاتما گاندی را بخوانیم‪ ،‬او در جوانی برای رفتن به‬ ‫آموزشگاه ناچار بود هر روز از رودخانه بگذرد زیرا روی آن پل نبود‪ .‬او ناچار‬ ‫‪114‬‬ ‫بود روزی دو بار هنگام رفتن و هنگام برگشتن پس از گذشتن از رودخانه جامه‬ ‫خود را درآورد‪ ،‬روی یک شاخه درخت آویزان کند تا خشک شود سپس به سوی‬ ‫آموزشگاه یا به سوی خانه خود برود‪ .‬نام گاندی‪ ،‬هم برای مردم جهان و هم‬ ‫برای مردم هند جاودان ماند‪ .‬امروزه همه جا نام او است‪ :‬خیابان گاندی‪ ،‬میدان‬ ‫گاندی‪ ،‬تندیس گاندی‪....‬‬ ‫نامآوران جهان همیشه زنده هستند و جاودان خواهند ماند‪.‬‬ ‫‪36‬‬ ‫کار و درآمد‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫پسرم‪ ،‬تو اکنون ‪ 17‬ساله هستی و باید کم کم کار آینده خودت را‬ ‫بدانی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫من میخواهم کار شما را دنبال کنم‪.‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫تو باید بدانی چه کاری را میتوانی انجام بدهی؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫چه کنم تا نیروی درونی خودم را پیدا کنم؟‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫نیاکان ما گفتند‪ :‬جوینده‪ ،‬یابنده است‪ .‬باید جستوجو کنی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫مادرم میگوید‪ :‬تو باید دنبال کار پول آور بروی‪.‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫تو باید کار خودت را خوب یاد بگیری و روز گسترش بدهی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫کدام کار‪ :‬کار پر درآمد که دوستش ندارم یا کار کم درآمد که دوستش‬ ‫دارم‪.‬‬ ‫‪115‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫از دیدگاه من کاری که دوستش داری بهتر است‪ ،‬زیرا در آغاز کم‬ ‫درآمد است ولی گام به گام پر درآمد میشود‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫پس شما میگویید کار مانند همسر است و باید آن را دوست بداریم؟‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫آری‪ .‬کار به تو ارزش میدهد و تو را میسازد‪.‬‬ ‫خوراک و پوشاک‬ ‫‪37‬‬ ‫در فروشگاه خواربارفروشی‬ ‫امروزه فروشگاههای خواربارفروشی را هر شهری میتوان دید‪ .‬هر‬ ‫فروشگاه چندین بخش دارد‪ :‬یک‪ :‬بخش نانفروشی که در آن شما میتوانید نان‬ ‫خانگی و نان ماشینی بخرید‪ .‬دو‪ :‬بخش گوشت که در آن گوشت گوسفند‪ ،‬گوشت‬ ‫گاو‪ ،‬گوشت مرغ همچنین کالباس و سوسیس را میتوان خرید‪ .‬سه‪ :‬در بخش‬ ‫شیر خواربار زیر را میتوان خرید‪ :‬پنیر‪ ،‬سرشیر‪ ،‬شیر خام‪ ،‬شیر خشک‪ ،‬کره و‬ ‫ماست‪ .‬چهار‪ :‬بخش روغن که در آن روغن کنجد‪ ،‬روغن بادام‪ ،‬روغن زیتون و‬ ‫روغن آفتابگردان میفروشند‪ .‬پنج‪ :‬بخش ماهی که در آن ماهی کنسرو‪ ،‬ماهی‬ ‫تازه‪ ،‬ماهی شور‪ ،‬ماهی خشک و خاویار میتوان دید‪ .‬شش‪ :‬بخش خوراک‬ ‫نیمساخته که در آن کتلت‪ ،‬لولهکباب‪ ،‬گوشت کوبیده‪ ،‬مرغ سرخ شده میفروشند‪.‬‬ ‫‪116‬‬ ‫هفت‪ :‬در بخش شیرینیفروشی‪ ،‬آرد‪ ،‬مربا‪ ،‬قند‪ ،‬شک و کیک میفروشند‪ .‬هشت‪:‬‬ ‫در بخش میوه‪ ،‬آناناس‪ ،‬آلبالو‪ ،‬آلوسیاه‪ ،‬انار‪ ،‬انگور‪ ،‬انجیر‪ ،‬پرتقال‪ ،‬گلابی‪،‬‬ ‫گیلاس‪ ،‬خرما‪ ،‬سیب‪ ،‬موز و هلو را میتوان خرید‪ .‬نه‪ :‬بخش آجیلفروشی‪ ،‬که در‬ ‫آن آجیل زیر را میتوان خرید‪ :‬پسته‪ ،‬تخم هندوانه‪ ،‬تخم خربزه‪ ،‬گردو‪ ،‬فندق و‬ ‫بادام‪ .‬ده‪ :‬بخش نوشابه که در آن آب بیگاز و گازدار‪ ،‬دوغ‪ ،‬آبمیوه و آبجو‬ ‫بیالکل میفروشند‪.‬‬ ‫نوش جان!‬ ‫‪38‬‬ ‫شام‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫مادر جان‪ ،‬من گرسنه هستم‪ ،‬شام کی آماده میشود؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫بزودی‪ .‬به خواهرت بگو سفره را پهن کند‪.‬‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫امشب شام ما چیست؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫برنج و خورشت فسنجان‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫خورشت فسنجان از چه درست میشود؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫گوشت مرغ‪ ،‬گردوی کوبیده‪ ،‬رب انار‪.‬‬ ‫دختر‪:‬‬ ‫من خورشت اسفناج را بیشتر دوست دارم‪ .‬اسفناج آهن دارد‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫و من شیرین پلو را بیشتر دوست دارم‪ .‬زیرا در آن بادام‪ ،‬پسته و‬ ‫شکر هست‪.‬‬ ‫‪117‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫پسرم‪ ،‬نان و نمک روی سفره بگذار‪.‬‬ ‫مادربزرگ‪ :‬ترشی یادت نرود‪.‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫بچهها‪ ،‬پیش از خواب باید دندانهای خود را بشویید‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫من همیشه پیش از خواب یک دانه سیب میخورم‪.‬‬ ‫پدر‪:‬‬ ‫و پیش از خوردن باید دستهای خود را بشویید‪.‬‬ ‫‪39‬‬ ‫در فروشگاه پوشاک‬ ‫امروزه فروشگاههای پوشاک را در هر شهری میتوان دید‪ .‬هر فروشگاه‬ ‫چندین بخش دارد‪:‬‬ ‫یک‪ :‬بخش پوشاک مردانه که در آن کت و شلوار مردانه‪ ،‬جوراب مردانه‪،‬‬ ‫زیرپوش‪ ،‬کلاه‪ ،‬پیراهن (آستین بلند و آستین کوتاه)‪ ،‬کمربند‪ ،‬دستمال جیبی و چتر‬ ‫مردانه میفروشند‪.‬‬ ‫دو‪ :‬بخش پوشاک زنانه که در آن کت و شلوار زنانه‪ ،‬دامن‪ ،‬کلاه‪ ،‬رو‬ ‫سری‪ ،‬شال گردن‪ ،‬دستکش و چتر زنانه میفروشند‪.‬‬ ‫سه‪ :‬بخش خردسالان که در آن همه نیازهای کودکان ‪ 10 -2‬ساله را‬ ‫میتوان خرید‪.‬‬ ‫گاهی در کنار پوشاک بخش آرایش نیز میتوان دید‪ .‬مانند تیغ و خمیر ریش‬ ‫تراشی برای مردان و سرمهدان‪ ،‬رنگ ناخن‪ ،‬رنگ مو و رژ لب برای زنان‪.‬‬ ‫‪118‬‬ ‫‪40‬‬ ‫شلوار‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫من میخواهم یک شلوار زنانه بخرم‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬بله‪ .‬اندازه کمر شما چند است؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫چهل و چهار‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬پارچهای یا چرمی؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫پارچهای‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬نخی‪ ،‬پشمی‪ ،‬ابریشمی؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫‪( % 50‬پنجاه در صد) نخ‪ % 50 ،‬ابریشم‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬کدام رنگ؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫آبی رنگ‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬رنگ آبی نمانده‪ .‬سبز و سیاه مانده‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫این شلوار برای من کمی تنگ است‪ ،‬گشادتر هست؟‬ ‫فروشنده‪ :‬گشادتر هست‪ .‬اندازه چهل و شش‪.‬‬ ‫‪41‬‬ ‫کفش‬ ‫‪119‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫خواهش میکنم این کفش را به من نشان بدهید‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬شماره پای شما چند است؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫چهل و دو‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬کدام رنگ‪ :‬سیاه‪ ،‬قهوهای‪ ،‬زرد؟‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫سیاه‪.‬‬ ‫فروشنده‪ :‬بفرمایید بنشینید‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫آیا این کفش دستدوز است؟‬ ‫فروشنده‪ :‬صد در صد دستدوز است‪.‬‬ ‫خریدار‪:‬‬ ‫کفش‪ ،‬نرم و سبک است‪ .‬امیدوارم نرخش نیز نرم و سبک باشد!‬ ‫فروشنده‪ :‬هر چه نرمتر و سبکتر‪ ،‬نرخش سختتر و سنگینتر است!‬ ‫‪42‬‬ ‫خوراک و آگهی‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫مادر جان‪ ،‬شما ‪ 10‬تومان دارید به من بدهید؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫دارم ولی به تو نمیدهم!‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫چرا؟ مگر تو مرا دوست نداری؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫خیلی دوست دارم و برای همین به تو پول نمیدهم! زیرا تو به جای‬ ‫خوردن خوراک باارزش خانگی‪ ،‬خوراک بیارزش مانند چیپس و‬ ‫‪120‬‬ ‫پفک میخری میخوری‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫اگر بیارزش است‪ ،‬چرا روزانه صد بار از تلویزیون آگهی میکنند؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫اگر کسی از تلویزیون آگهی کند که تو زهر بخور و بمیر! تو‬ ‫میخوری؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫البته که نه‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫نیاکان ما گفتند‪ :‬نوش و نیش با هم است‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫ولی خوراک آنها خوشمزهتر از خوراک خانگی است‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫این برای فریب دادن مردم است‪ .‬مگر هر خوراک خوشمزه برای تن‬ ‫و روان سودمند است؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫پس تلویزیون ما را فریب میدهد؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫آری پسرم‪ .‬تلویزیون صندوق جادو است‪ .‬در هر آگهی و پیام‬ ‫بازرگانی میگویند‪ :‬بینندگان گرامی‪ ،‬بخرید‪ ،‬بیشتر ببرید‪ ،‬مژده‬ ‫بگیرید!‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫پس این آگهیها بیشتر کودکان را فریب میدهند؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫همه را فریب میدهند‪ ،‬خردسالان و بزرگسالان را‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫در تلویزیون نشان میدهند که هر کس پفک بخورد وارد سرزمین‬ ‫آرزوها میشود!‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫تو تا کنون هزار بسته پفک خوردی‪ ،‬نه تنها به آرزویت نرسیدی‬ ‫بلکه لاغرتر شدی و دندانهایت نیز زرد شدند!‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫‪121‬‬ ‫این هم مژده من است!!‬ ‫‪43‬‬ ‫در یک آشپزخانه‬ ‫امروزه در یک آشپزخانه همه نیازهای پختوپز از (آ) تا (ی) را میتوان‬ ‫دید‪ .‬در یک گوشه‪ ،‬روی میز‪ ،‬دستگاههای برقی مانند آسیاب‪ ،‬آبمیوهگیری‪،‬‬ ‫چرخ گوشت و کتری برقی جای دارد‪ .‬در گوشه دیگر‪ ،‬یک سماور که یک قوری‬ ‫روی آن و یک سینی کنار آن است‪.‬‬ ‫روی سینی‪ :‬چای خشک‪ ،‬قنددان و چندین استکان شیشهای جای دارد‪ .‬یک‬ ‫اجاق گازی که روی آن یک ماهیتابه و یک دیگ و بالای آن یک دودکش است‪.‬‬ ‫در کنار اجاق یک بسته کبریت و یک فندک میتوان دید‪.‬‬ ‫در چهار سوی دیوار آشپزخانه‪ ،‬چهار تاقچه آویزاناند‪ .‬در یک ردیف‪:‬‬ ‫دارچین‪ ،‬فلفل سرخ و سیاه‪ ،‬نمک؛ در ردیف دوم‪ :‬برنج‪ ،‬ماش‪ ،‬رشته‪ ،‬لوبیا‪،‬‬ ‫نخود؛ در ردیف سوم رب گوجهفرنگی‪ ،‬آب لیمو‪ ،‬روغن‪ ،‬سرکه؛ و در ردیف‬ ‫چهارم یک دسته قاشق و چاقو و چنگال‪ ،‬یک دسته بشقاب کوچک و بزرگ و‬ ‫یک دسته کاسه جای دارند‪.‬‬ ‫تندرستی ما‬ ‫‪44‬‬ ‫‪122‬‬ ‫درد‪ ،‬دارو ‪ ،‬درمان‬ ‫اگر برای هر پرسشی پاسخی هست‪ ،‬پس برای هر دردی دارویی هست‪.‬‬ ‫نخستین و دشوارترین گام شناختن خود درد است‪ .‬هرچه بیشتر و ژرفتر با ریشه‬ ‫درد آشنا شویم و درد را بشناسیم‪ ،‬زودتر و بهتر میتوانیم دارو و درمان آن را‬ ‫بیابیم‪.‬‬ ‫راههای درمان گوناگون هستند‪ :‬از راه خوردن‪ ،‬نوشیدن‪ ،‬مالیدن‪ ،‬شنیدن‪،‬‬ ‫دیدن‪....‬‬ ‫سینا پزشک نامدار ایران‪ ،‬گاهی بیماران روانی خود را با نواختن آهنگ‬ ‫درمان میکرد‪ .‬امروزه اگر چه دانش پزشکی به پیش میرود ولی روشها و‬ ‫پندهای پزشکان گذشته و باستان هنوز در میان مردم کاربرد روزانه دارند‪ .‬برای‬ ‫نمونه داروی گوش درد آب پیاز است‪ ،‬داروی گلودرد آب لیمو ونمک است‪،‬‬ ‫داروی چشمدرد چای سرد است‪ ،‬داروی فشار خون پایین نمک است و دیگر و‬ ‫دیگر‪....‬‬ ‫‪45‬‬ ‫دندان‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫روز شما خوش‪ ،‬دکتر‪ ،‬دندان من درد میکند‪.‬‬ ‫دندانپزشک‪ :‬بفرمایید روی صندلی بنشینید؛ دهانتان را باز کنید‪ .‬شما روزی‬ ‫‪123‬‬ ‫چند بار دندانهای خودتان را میشویید؟‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫روزی یک بار‪ ،‬پیش از خواب‪.‬‬ ‫دندانپزشک‪ :‬شما ردیف بالا را خوب میشویید ولی ردیف پایین را بد‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫من هر روز شیرینی میخورم‪ ،‬شاید درد من از این باشد؟‬ ‫دندانپزشک‪ :‬باید همیشه پس از خوردن شیرینی دندانهایتان را بشویید و میان‬ ‫آنها را با نخ دندان پاک کنید‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫تنبلی شاگرد بدبختی و بیماری است!‬ ‫دندانپزشک‪ :‬به فرچه و خمیر دندان شما نیز بستگی دارد‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫بهترین روش نگهداری دهان و دندان چیست؟‬ ‫دندانپزشک‪ :‬یک‪ :‬آب خیلی گرم و خیلی سرد ننوشید‪ .‬دو‪ :‬روزی دو بار‬ ‫دندانهایتان را بشویید‪ .‬سه‪ :‬خوردن پیاز و نوشیدن شیر را‬ ‫فراموش نکنید‪.‬‬ ‫‪46‬‬ ‫روان و درمان‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫روز شما خوش دکتر؛ من فشارروانی دارم و شبها بد میخوابم‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬شما از چه چیزی نگران هستید‪ :‬کارتان‪ ،‬همسرتان‪ ،‬آیندهتان؟‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫نگرانی من ریشه گرفتاری من است‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬شما به زندگی خوشبین یا بدبین هستید؟‬ ‫‪124‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫من خوشبین هستم و همیشه برای آینده بهتر امیدوارم‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬آیا هنگام گرفتاری با نزدیکان و دوستان خودتان در این باره‬ ‫گفتوگو میکنید؟‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫نه‪ .‬در تنهایی مینشینم‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬رفتار شما درست نیست‪ .‬شما نباید ریشه نگرانی را در درون‬ ‫خودتان نگهدارید‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫اگر به دوستانم بگویم‪ ،‬آنها گمان میکنند که من آدم ناتوان و‬ ‫نادانی هستم‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬همه ما ناتوانیم‪ ،‬ما که خدا نیستیم! همه ما به کمک همدیگر نیاز‬ ‫داریم‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫لاغر نیز شدم و خوراک من خیلی کم است‪.‬‬ ‫روانپزشک‪ :‬البته‪ .‬هنگامی که شما شاد هستید خوب کار میکنید‪ ،‬خوب‬ ‫میخورید و خوب و آرام میخوابید‪.‬‬ ‫بیمار‪:‬‬ ‫چه کنم تا این نگرانی و فشارروانی را از خودم دور کنم؟‬ ‫روانپزشک‪ :‬یک‪ :‬با دوستان خودتان گفتوگو کنید‪ .‬اگر گرفتاری خودتان را به‬ ‫آنها بگویید مانند این است که بار سنگینتان را میان آنها پخش‬ ‫کردید‪ .‬دو‪ :‬پشت میز بنشینید و در باره ریشه نگرانی و گرفتاری‬ ‫خودتان بنویسید و نقشه بکشید‪ .‬این کار به شما کمک میکند و‬ ‫در درونتان شادی میآفریند‪.‬‬ ‫‪47‬‬ ‫‪125‬‬ ‫در بستر‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫پسرم‪ ،‬بیدار شو‪ ،‬دیر است‪ ،‬به کلاس خودت نمیرسی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫مادر جان‪ ،‬نمیتوانم بلند شوم‪ ،‬انگار سرما خوردهام‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫زمستان است و تو همیشه با یک پیراهن بیرون میروی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫دمای بدنم را با دماسنج اندازه بگیر‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫آری‪ .‬تب هم داری‪ ،‬دمای بدنت ‪ 38‬درجه است‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫همه تنم درد میکند‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫گلو درد داری؟‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬ولی سرفه میکنم و کمی لرز دارم‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫تو باید در بستر خودت دراز بکشی و امروز هیچ جا نروی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫داروی سرفه داریم؟‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫داریم‪ ،‬ولی بهتر است شیر گرم بنوشی‪.‬‬ ‫پسر‪:‬‬ ‫خواهش میکنم چند تا دستمال بهداشتی برایم بیآور‪.‬‬ ‫مادر‪:‬‬ ‫امروز من هم خانهدار هم پرستار هستم‪.‬‬ ‫‪48‬‬ ‫میوه بهترین دارو‬ ‫نه تنها تندرستی بلکه رفتار ما به خوراک روزانه ما نیز بستگی دارد‪ .‬برای‬ ‫نمونه خوردن بیش از اندازه گوشت‪ ،‬ما را غمگین و گاهی خشمگین میسازد‪.‬‬ ‫‪126‬‬ ‫در برابر آن‪ ،‬خوردن میوه است که ما را شادتر و مهربانتر میسازد‪ .‬میوه‬ ‫بهترین دارو برای درمان بسیاری از دردها و بیماریها است‪ ،‬از موی سر تا‬ ‫ناخن پا‪ .‬این پدیده را نه تنها در میان آدمیان بلکه در میان جانوران نیز میتوان‬ ‫دید‪ .‬رفتار جا نوران گوشت خوار با رفتار جانوران میوه خوار یکسان نیست‪.‬‬ ‫میوه سرچشمه همه ویتامینها است‪ .‬در هنگام بیماری پیش از رفتن به‬ ‫داروخانه و خریدن داروهای شیمی‪ -‬درمانی بهتر است راه خود را کج کنید و به‬ ‫سوی بازار میوه بروید زیرا داروی دردهای ما آنجا است‪.‬‬ ‫فرهنگ ایران‬ ‫‪49‬‬ ‫هفت سین‬ ‫نخستین جشن فرهنگی و باستانی مردم ایرانزمین با فرارسیدن سال نو‬ ‫آغاز میشود‪ .‬هنگامی که زمستان به پایان میرسد و درختان‪ ،‬گیاهان و جانوران‬ ‫از خواب زمستانی سه ماهه بیدار میشوند‪ .‬هنگامی که پرندگان به سرزمین‬ ‫مادری خود باز میگردند‪ .‬هنگامی که زمین به مادر خود‪ ،‬خورشید نزدیکتر‬ ‫میشود‪.‬هنگامی که ماهیان از شادی روی آب میپرند‪ .‬ایرانیان جشن میگیرند‪.‬‬ ‫‪127‬‬ ‫جشن زادروز دوباره زمین و آغاز بهار‪ .‬زمین سفید رنگ کم کم سبز میشود‪.‬‬ ‫رنگ سبز زمین و رنگ آبی آسمان در درون ما شادی میآفریند‪.‬‬ ‫در این روز سفره هفت سین را در همه جا میتوان دید‪ .‬مردم رختهای نو‬ ‫خود را میپوشند و در کنار سفره مینشینند و جشن میگیرند‪ .‬روی سفره هفت‬ ‫سین نمادهای فرهنگی ایرانیان را میتوان دید‪ .‬هفت میوه‪ ،‬گل یا سبزی که با‬ ‫سین آغاز میشوند جای دارند و هر کدام ریشه فرهنگی دارد‪.‬‬ ‫سبزی‪ ،‬نماد تازگی است‪ .‬سنبل‪ ،‬نماد زیبایی اندام است‪ .‬سیر‪ ،‬نماد تندرستی‬ ‫است‪ ،‬سمنو‪ ،‬نماد روزی و سپند‪ ،‬سپر بیماری است‪ .‬همچنین قرآن نشانه باوری‬ ‫و خداشناسی‪ ،‬آینه‪ ،‬نشانه هماهنگی‪ ،‬چراغ‪ ،‬نماد نور و گرما‪ ،‬آب‪ ،‬نماد زندگی و‬ ‫ماهی‪ ،‬نماد پاکی و شادی است‪.‬‬ ‫سفره هفت سین تا روز سیزدهم ماه فروردین پهن خواهد بود‪.‬‬ ‫هر روزتان نوروز باد!‬ ‫‪50‬‬ ‫فرهنگ بیگانه‬ ‫فرهنگ مردم یک کشور یا یک سرزمین‪ ،‬زبان‪ ،‬آیین‪ ،‬دانش و چهره آنان‬ ‫است‪ .‬هر کشوری اگر بخواهد پایدار بماند باید نه تنها از مرزهای خود بلکه از‬ ‫فرهنگ خود نیز پاسداری کند‪ .‬اگر چه پاسداری از فرهنگ بسی سختتر است‪.‬‬ ‫‪128‬‬ ‫هر اندازه فرهنگ ما نیرومندتر است و هر اندازه ما به زبان وفرهنگ خود‬ ‫باور داریم‪ ،‬فرهنگ بیگانه در برابر ما ناتوانتر خواهد بود‪.‬‬ ‫در ایران فرهنگستان زبان فارسی کار پاسداری و نگهداری زبان باستانی‬ ‫این کشور را بر دوش خود دارد‪ .‬اگر چه نویسندگان و روزنامهنگاران نیز در این‬ ‫کار نقش بازی میکنند‪ .‬کاربرد واژگان بیگانه در زبان مادری مانند زهری است‬ ‫که فرهنگ ما را کم کم بیمار و سرانجام نابود میکند‪.‬‬ ‫‪51‬‬ ‫فردوسی و فرهنگ‬ ‫فردوسی بزرگترین سراینده زبان پارسی در سال ‪ 937‬میلادی در روستای‬ ‫پاژ که یکی از روستاهای شهر باستانی توس است‪ ،‬زاده شد‪ .‬پدر او باغبان بود‪.‬‬ ‫فردوسی نیز در جوانی کار پدر خود را دنبال کرد و کشاورز شد‪ .‬او در جوانی‪،‬‬ ‫زبان‪ ،‬تاریخ و سخنوری آموخت‪ .‬او میهن پرست بود و برای همین شاهنامه را‬ ‫سرود‪.‬‬ ‫فردوسی از چهل سالگی سرودن شاهنامه را آغاز کرد و سی سال پی در‬ ‫پی رنج کشید تا آن را به پایان برساند‪.‬‬ ‫امروزه و پس از گذشت بیش از هزار سال‪ ،‬جایگاه شاهنامه چنان ارزشمند‬ ‫است که میتوان آن را فرهنگ زبان پارسی و فرهنگ مردم ایرانزمین نامید‪.‬‬ ‫‪129‬‬ ‫آرامگاه فردوسی در شهر توس یکی از جاهای دیدنی استان خراسان است و‬ .‫سالیانه گروههای بسیاری از مردم از درون و بیرون کشور به دیدار او میروند‬